2-شهید حاج علی قوچانی

سردارشهید: علی قوچانی
مسئولیت: فرمانده تیپ یکم لشکر ۱۴ امام حسین(علیه السلام)
تولد: ۱۳۴۲
عروج: ۲۴/۱۱/۶۴  عملیات والفجر ۸ ، منطقه فاو
 
مختصری از زندگی نامه شهید حاج علی قوچانی
شهید حاج علی قوچانی درروز اول تیرماه ۱۳۴۲در شهر اراک دیده به جهان گشود.وی  در کودکی به همراه پدر و مادرش از اراک به اصفهان آمد، شرایط معیشتی ایجاب می کردکه درمحل های مختلفی زندگی کنند. از همان کودکی باکاستی ها وسختی ها انس گرفت وسازندگی او از همین دوران آغازشد. ازهمان کودکی حالاتی کنجکاوانه داشت. بسیار جسور و چالاک و فعال بود.
در دوران انقلاب با اینکه سن چندانی نداشت به اندازه توان خود در رویداد های انقلاب شرکت و فعالیت کرد.هنوز در اوان جوانی بود که بعد از انقلاب،روستاهای سمیرم و بوئین میاندشت را زیرپاگذاشت ودر خدمت انقلاب، به کمک محرومان و مستضعفان آنجاشتافت. با شروع درگیریهای کردستان با سن کم و جثه کوچک، به هرنحو ممکن، خود را به آنجا رساند. در کردستان شاهد درگیریها و خیانتهای مدعیان طرفداری از خلق یعنی دمکراتها و چپ گراها بود و در آنجا کم کم چهره خود را نشان داد.سالها شرکت فعالانه و مستمر او در جبهه های خون و آتش و درگیری با گروههای محارب و منافق در جنوب وغرب از او فرمانده ای ساخته بود شجاع، صبور و رازدار. زاهد شب بود و شیر روز. بارها تا مرزشهادت پیش رفت. در سال ۱۳۶۳ به مکه معظمه مشرف شد وپس از چندی ازدواج کرد.
او به عنوان فرماندهی مدیر ولایق، هدایت بخشی از نیروها را در حمله به فاو،بعهده داشت. در منطقه استراتژیکی کارخانه نمک از خود رشادتهای فراوان نشان داد و سرانجام پس از شش سال رشادت و جانبازی، در سن ۲۲ سالگی، در یک عروج آسمانی، تماشاگر راز شد و روح و جسم خود را نثار دوست کرد.
 
سردارشهید: علی قوچانی
نقش شهید در دفاع مقدس
درگیری های غرب کشور بالا گرفته بود،علی که حالاجوانی ۱۷-۱۶ ساله بود برای گذراندن دوره آموزش نظامی ثبت نام کرد،و بلا فاصله پس ازآموزش با گردان حضرت مسلم عازم دهگلان کردستان شد.
هنوز غائله کردستان ادامه داشت که دشمن بعثی مرزهای کشور را آماج گلوله های خود قرار داد. ضرورت جنگ باعث شدبچه های گردان مسلم که همه اصفهانی بودند عازم دار خوئین وخط شیر شوند.
علی سخن گوی گردان مسلم شده بود و سوالات و کنجکاوی های خود و دیگران رابه فرماندهان خط دارخوئین منتقل میکرد،همانجا بود که حسین خرازی جوانی را یافته بود که علاوه بر گذراندن دوره آموزش نظامی عمومی و تکاوری از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار بود، جوانی رشید با قامتی بلند و پر جذبه.
در عملیات فرماندهی کل قوا شایستگی های خودش را نشان داد و پس از آن با قبول مسئولیت از فرماندهی گروهان گرفته تا فرماندهی تیپ در تمام عملیات های لشکر امام حسین(ع) نقش بسزایی ایفا کرد.
منافقین او را شناسایی کرده بودند چند بار به جان اوسوء قصد شد،یکبار برادرش را که شباهت زیادی به او داشت مورد سوء قصد قرار دادند و یک بار هم یکی از دوستان علی را که موتور او را  قرض گرفته بود تا جایی برود اشتباهی ترور کردند.
هر وقت مرخصی می آمد پیگیر کارهای  جنگ و شناسایی منافقین و عوامل ضد انقلاب بود که در داخل شهرها فعالیت می کردند.به محض شروع جنگ تحمیلی به اتفاق عده ای از دوستان، خود را به جبهه های خونبار جنوب رسانید واز آنجا بود که زندگی  سراسرحماسه وشش سال فداکاری مستمر و ایثارگری او برای اسلام عزیز آغاز شد. اولین عملیاتی که در آن شرکت داشت، عملیات فرمانده کل قوا بود که در آن عملیات روح سلحشوری اوتکوین یافت. فداکاری دوستان، شهادت همرزمانش،مبارزه و پایداری، او را به راهی کشانید که نهایت آن لقاء الله بود. علی به مقامی از اخلاص وتقوی رسید که سالکان و عارفان همواره آرزو می کردند وچنان اسطوره ای شد که برای دوستان و همرزمانش الگو و اسوه بود و برای دشمنان اسلام و منحرفان مایه وحشت.
در حمله تاریخی«فرمانده کل قوا»شجاعانه جنگید و در حمله«ثامن الائمه» شکسته شدن حصرآبادان خود را نشان داد و از آن به بعد بعنوان فرمانده ای شجاع و رشید،خود راسراسر وقف اسلام کرد.در طول شش سال دفاع مقدس بیش از دوازده بار زخمی شد؛ پیکر او از زخمهای متعددی که دشمنان اسلام بر او وارد کرده بودند پر بود،صورتش در اثر ترکش شکافی  برداشته بود که تا آخر جای آن بود و چهره مالک اشتر را تداعی می کرد. پاهای او بارها در اثر تیر وترکش دشمنان شکسته شد و هربار قبل از حمله،خودش گچ پاهایش را می شکست و خود را به جبهه ها می رسانید.
در بیشتر حمله ها نقش حیاتی و حساس داشت و تامعاونت لشگر امام حسین(علیه السلام) پیش رفت. بسیار خاضع و ساده بود و در کمال صداقت و سادگی زندگی می کرد. با اینکه فرمانده ای رشید و کارساز بود، بسیار گمنام و ناشناس بود و خود را خدمتگذار کوچک رزمندگان می دانست.
سالها شرکت فعالانه و مستمر او در جبهه های خون و آتش و درگیری با گروههای محارب و منافق در جنوب وغرب از او فرمانده ای ساخته بود شجاع، صبور و رازدار. زاهد شب بود و شیر روز. بارها تا مرزشهادت پیش رفت. در سال ۱۳۶۳ به مکه معظمه مشرف شد وپس از چندی ازدواج کرد.
او به عنوان فرماندهی مدیر ولایق، هدایت بخشی از نیروها را در حمله به فاو،بعهده داشت. در منطقه استراتژیکی کارخانه نمک از خود رشادتهای فراوان نشان داد و سرانجام پس از شش سال رشادت و جانبازی، در سن ۲۲ سالگی، در یک عروج آسمانی، تماشاگر راز شد و روح و جسم خود را نثار دوست کرد.
فضایل اخلاقی
در ایام نوروز که لباس برایش می خریدند نمی پوشید،می گفت: «شاید بچه های فقیر و یتیم ببینند و آه بکشند»، لباس های نو را می گذاشت چند ماه بعد می پوشید.
دوران نوجوانی او مقارن بود با ایام انقلاب، کم سن و سال بود اما بسیار پر تحرک ، چالاک ونترس،مثل بقیه مردم در تظاهرات شرکت کرده و اعلامیه های حضرت امام راپخش می کرد.
چشیدن طعم محرومیت ها  باعث شد که پس از انقلاب برای کمک به نقاط محروم سمیرم وبوئین و میاندشت عازم آن منطقه شود.
درگیری های غرب کشور بالا گرفته بود،علی که حالاجوانی ۱۷-۱۶ ساله بود برای گذراندن دوره آموزش نظامی ثبت نام کرد،و بلا فاصله پس ازآموزش با گردان حضرت مسلم عازم دهگلان کردستان شد.
هنوز غائله کردستان ادامه داشت که دشمن بعثی مرزهای کشور را آماج گلوله های خود قرار داد. ضرورت جنگ باعث شدبچه های گردان مسلم که همه اصفهانی بودند عازم دار خوئین وخط شیر شوند.
علی سخن گوی گردان مسلم شده بود و سوالات و کنجکاوی های خود و دیگران رابه فرماندهان خط دارخوئین منتقل میکرد،همانجا بود که حسین خرازی جوانی را یافته بود که علاوه بر گذراندن دوره آموزش نظامی عمومی و تکاوری از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار بود، جوانی رشید با قامتی بلند و پر جذبه.
در عملیات فرماندهی کل قوا شایستگی های خودش را نشان داد و پس از آن با قبول مسئولیت از فرماندهی گروهان گرفته تا فرماندهی تیپ در تمام عملیات های لشکر امام حسین(ع) نقش بسزایی ایفا کرد.
منافقین او را شناسایی کرده بودند چند بار به جان اوسوء قصد شد،یکبار برادرش را که شباهت زیادی به او داشت مورد سوء قصد قرار دادند و یک بار هم یکی از دوستان علی را که موتور او را  قرض گرفته بود تا جایی برود اشتباهی ترور کردند.
هر وقت مرخصی می آمد پیگیر کارهای  جنگ و شناسایی منافقین و عوامل ضد انقلاب بود که در داخل شهرها فعالیت می کردند.
با اینکه جنگ بود ولی از وضعیت شهر غافل نبود، می گفت:وقتی به مرخصی می آییم نباید در خانه بنشینیم. بچه های رزمنده را جمع کرده و گروه های امر به معروف و نهی از منکر راه انداخته بود.
مرخصی که می آمد تمام کارهایش را با دو چرخه انجام می داد، می گفت:«وقتی آقای خرازی به عنوان فرمانده لشکر از ماشین بیت المال استفاده نمی کند چطور انتظار دارید من این کاررا بکنم.»
سعی می کرد ایام مرخصی را روزه بگیرد، می گفت: شاید دیگر وقتی برای گرفتن روزه های قضا نداشته باشیم.
از سرکشی به  خانواده شهدا غافل نمی شد.
توی منطقه تکیه گاه خوبی برای رزمنده ها بود،شجاعت و جذبه حاج علی دلگرمی خاصی به بچه ها می داد.
با اینکه خیلی جدی و با جذبه بود ولی با این وجود ارتباط خوبی با همه داشت. درد دل بچه ها را خوب گوش می کرد، حتی اگر مطلبی می گفتند که به او مربوط نمی شد تا آخر می شنید و طرف مقابل را راهنمایی می کرد.
همیشه تجربیات خود را جمع آوری می کرد و می نوشت و آن ها را به دیگران منتقل می کرد ، حاج علی معتقد بود این تجربیاتی که ما کسب کردیم از خودمان نیست و ثمره خون شهداست که باید به نسل های آینده منتقل شود.
بچه های رزمنده کمتر خوابیدن حاج علی را دیده بودند،همیشه در تلاش و تکاپو بود و خودش را به کاری مشغول می کرد، بعضی شب ها وقتی همه می خوابیدند بلند می شد وزباله ها را جمع می کرد و به محل جمع آوری زباله ها می برد.
با اینکه فرمانده بود ولی از کارهای پیش پا افتاده هم کوتاهی نمی کرد. سوله ای را که برای استقرار نیروها در سنندج تحویل گرفته به تنهایی جارو زد و آماده کرد تا نیروهای گردان که از مرخصی آمدند راحت باشند.آنقدر گرد و غبار روی صورتش نشسته بود که به سختی می شد او را شناخت.
به بیت المال خیلی اهمیت می داد،از طرف سپاه یک سفر به مشهد مقدس رفت ولی وقتی برگشت نصف هزینه ها را محاسبه کرد و پرداخت.
در محور سنندج -  کامیاران مورد کمین کومله قرار گرفت با این که از ناحیه کتف و هر دو پا مجروح شده بودسعی کرد ماشین را از تیررس عوامل ضد انقلاب دور کند. می گفت:با این که خودرو آسیب  دیده ولی با این حال متعلق به بیت المال است و باید آن را حفظ کرد.
بچه های لشکر حاج علی قوچانی را بارها  با تن مجروح و عصا به دست در عملیات ها دیده بودند، به او گفتند:« ظاهراً زخمی شدن ودرد کشیدن برایتان مهم نیست؟» می گفت :« چرا ولی صبر و تحمل مشکلات در راه خدا در نزد وی محفوظ است و نیازی به آشکار کردن آن نیست.»
به قول خودش نمک تمام عملیات ها  راچشیده بود،بیش از ده بار در عملیات های مختلف مجروح شد ولی مجروحیت ها باعث سستی او نشد.
به مادرش گفت:« چرا امروز برای سرکشی مجروحین به بیمارستان نرفتی؟»، مادر گفت:«تو خودت مجروح هستی و نیاز به مراقبت داری»، گفت:« من تنها هستم ولی مجروحین در بیمارستان زیادند».خیلی سفارش به مراقبت و سرکشی از مجروحین را داشت.
در آخرین مرخصی که آمده بود برای انتخاب اسم برای فرزندش با همسرش مشورت می کرد، همسرش گفت:« اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذاریم»،گفت:«قبول دارم هم زینب،هم فاطمه ،هم زهرا ، همه را دوست دارم هر کدام باشد خوب است، اما زینت هیچوقت آغوش گرم پدر را لمس نکرد».
به مادرش می گفت:« اگر روح از جسم برود آیا دیگر جسم به درد می خورد؟»، مادر گفت:« نه...»، گفت: «اگر جسم را به خاک بسپارند این ناراحتی دارد؟»  ، مادر گفت:« نه، یعنی مفقودالاثر ، یعنی این که خدا کسی را که دوست دارد روح و جسمش را با هم می برد». گویا علی از نحوه شهادتش خبر داشت و می خواست نظر مادرش را در این مورد بداند.
سردارشهید: علی قوچانی

نحوه شهادت
عملیات والفجر۸ برنامه ریزی شده بود، قبل از عملیات برای بچه ها سخترانی کرد: برادران توجه داشته باشید که در این عملیات باید با نهایت  کوشش تا سرحد شهادت بجنگیم... من در عملیات های گسترده ای شرکت کرده ام ولی اکنون احساس آرامش عجیبی دارم و یقین دارم پیروزی از آن ماست.
روز چهارم عملیات والفجر۸ بود و تنور عملیات حسابی داغ شده بود ، همین که متوجه شد ظهر شده رو به بچه ها کرد و گفت:وقت نماز است ، یکی یکی نمازتان را بخوانید و از نماز غافل نشوید. انگار نمی خواست بچه ها نماز نخوانده شهید شوند.
آتش توپخانه دشمن شدید شده بود و ادامه پاتک در دشت سمت راست جاده فاو- بصره برای تصرف سه راه و قرارگاه ها و حاشیه جاده شنی آغاز شده بود . قرار شد بچه های گردان یک کیلومتر عقب نشینی کنند، حملات شیمیایی و بمباران های دشمن بسیار شدید بود،حاج علی که مسئولیت محوررا بر عهده داشت با کمک فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع)به نیروها برای استقرار در موقعیت جدید کمک می کرد،او می خواست با خاطری جمع تا آخرین نفرات را به عقب برگرداند، همه جا راسرکشی کرد تا مطمئن شود کسی جانمانده است، لحظاتی بعد تانک های دشمن آخرین نفری که قصد عقب نشینی از خط را داشت مورد هدف قرار دادند.
او مردانه ایستاد،مشقت ها را تحمل کرد و روح وجسم خود را نثار دوست کرد وبه آرامش ابدی وقرب الهی رسید.
حاج حسین می گفت: حسین خرازی بدون قوچانی حسین خرازی نیست، از وقتی علی رفته است ماندن برای من خیلی سخت است.
 فرازی از وصیت نامه شهید: بعضی وقت ها انسان خود را در راهی می بیند که در آن راه یا باید کشته شدن در راه خدا را انتخاب کند یا سر تعظیم در برابر غیر خدا فرود آورد. مردان خدا اولین راه را انتخاب می کنند

1-شهید حاج علی موحد دوست

جانشین شهيد خرازي :

شهید موحد دوست ملقب به علی آهنی

اگه می‌دانستم برای هرکاری‌، اینقدر مزد می‌دن، حالا حالا ها شهید نمی‌شدم. این را توی خواب گفته بود به یکی از دوستانش‌.

صاحب نیوز: موحد دوست. روز اولی که پرونده را باز کردم، اول از همه دنبال عکسش بودم. عکس را گذاشتم روی میز، روبرویم و شروع کردم به خواندن‌، چهره‌اش هنوزجذبم نکرده بود‌. بعد از یک ساعت مطالعه پرونده اما آن چیزی که نوشتم این بود: چقدر زود دلبری می‌کنید شما شهداء. چقدر زود آدم را پایبند می‌کنید شما شهدا، چقدر زیر‌کانه آدم را به زانودر می‌آورید شما شهدا. شهید حاج علی موحد دوست چهره‌اش آدم را نمی‌گیرد اگر چیز زیادی از زندگی‌اش‌، روحیاتش‌، خلق و خُویش‌، آداب معاشرتش ، رفتارهایش ندانی. رفتارهایش، آداب معاشرتش‌، خلق و خویش، روحیاتش، زندگی‌اش اما آدم را می‌گیرد وقتی نگاه می‌کنی به چهره‌اش.

سال ۱۳۳۷ آمد توی این دنیا و مثل خیلی‌های دیگر زندگی کرد. خلق وخوی رندانه و بی‌شیله پیله‌اش اما با بقیه فرق داشت. خیلی از کارها را می‌کرد که بقیه نمی‌کردند. اقتدار فرماندهی داشت. با نیروهایش شوخی می‌کرد، توی آموزش‌های نظامی‌اش جدی بود، از ماشین سپاه استفاده‌ی شخصی نمی‌کرد. خیلی از کارهای دیگر را هم اما می‌کرد که اختصاصی خودش بود. خودِ خودش

آموزش نظامی می‌داد با یک دست. فرمانده‌ی دوتا گردان بود. هم زمان‌، امام رضا و موسی بن جعفر علیه السلام‌‌. بعد هم فرمانده تیپ دوم لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام. همرزم حاج حسین هم بود. حاج حسیین خرازی‌. آخر سرهم جانشین همرزمش ماند بعد از عملیات والفجر ۸ جانشین تا خرازی حاجی شود و برگردد.

 

طاقت دوری‌اش را اما نداشت. درست مثل برادرش جمال که ۵ ماه قبل از خودش پریده بود. پرید،سال ۶۴توی خط پدافندی فاو. وقتی که فاطمه شش ماهه و زینب یک سال و نیمه بود. همه می‌گفتند علی آهنی شهید شد. حالا هم مزارش همین حوالی ماست. گلستان شهدا نزدیک شهید محراب‌، شهید اشرفی اصفهانی‌. سراغش اگر رفتید‌، سلام ما را هم برسانید.

خوشحال بود. خیلی زیاد با آب وتاب تعریف می کرد: دیشب خواب عباس دیدم‌. عباس کِردآبادی.

حاج علی خندید. گفت: ما هم همینطور داداش!

همینطور!

آره.هرشب که دلم برا یکی شون تنگ می‌شه، وضو می‌گیرم و می‌خوابم. شب خوابشو می‌بینم! به همین راحتی از خواب دیدن حرف می‌زد.

موتورش را گذاشت کنار حیاط و رفت طرف در.

گفتم : با موتور نمی‌ری؟ گفت: می‌ترسم تصادف کنم.

از مرگ نمی‌ترسید‌. گفتم: می‌ترسی…؟

حرفم را قطع کرد که: آخه لیاقت شهادت ندارم.

مدام از جلویم می‌رفت و می‌آمد. نگاه کردم به قد و بالایش گفتم: تو و جمال و اصغر که می‌رید جبهه‌، پس من چه کار کنم؟ مهر را از جلویم برداشت‌، گفت: «شما چه این نماز را بخوانی‌، چه نخوانی‌، چه ما برویم جبهه‌، چه نرویم‌، یکی است.»

***

شهید موحد دوست

بچه‌های تخریب با تجربه‌ای که داشتند مین‌ها را خیلی سریع خنثی می‌کردند. عملیات فرمانده کل قوا، حاج علی هم کمکشان می‌کرد. یک بیل دستش گرفته بود و افتاده بود به جان مین‌ها، تند تند مین خنثی می‌کرد با همین بیل. محل ماموریت را پیدا کرده بود و رفته بود شناسایی‌. حاج حسین داشت از روی نقشه توضیح می‌‌داد که رسید. هنوز نفسش تازه نشده بود که دست گرفت برای حرف زدن.

گفت: حاجی،سمت راست، یه کم آب گرفتگی داره، رفت و اومد بچه‌ها تو اون منطقه… حاج حسین خیره نگاهش کرد داد زد: تو دوباره تنها رفتی اون هم زودتر از بقیه؟

کار همیشگی‌اش بود‌. به دعواهای حاجی هم عادت داشت.

مرخصی هم می‌امد خودش نه، ساکش‌، می‌گذاشت توی خانه و می رفت سراغ برو بچه‌های جبهه.

فرمانده لشکر، فرمانده گردانها و گروهبانها‌، تیر بارچی، آرپی جی زن،بیسم چی‌، پشتیبانی‌، تدارکات‌، فنی‌، بهداری و… با جبهه فرقی نمی‌کرد.

چند تا عراقی اسیر کرده بودیم. می‌گشتیم شان. حاج علی هم رسید. کمک می‌کرد، حرف اما نمی‌زد. مدام اینطرف و آنطرف می‌رفت. کنار کسی ثابت نمی‌ماند. چند بار که رفت و برگشت‌، دستش را دیدم‌. تیر خورده بود. می‌دانست اگر حرفی بزند، حاج رضایی بی برو برگرد می‌گوید: برگرد عقب!

هرچه گفتیم: عمل بدون بی هوشی محاله. قبول نکرد. می‌گفت: زودباشین فشنگ رو از توی سینه‌ی من در بیارین.

فشنگ درست روی قلبش بود و با حرکت ان بالا و پایین می‌رفت. بی حسی موضعی دادیم و شروع کردیم به کار.

توی تمام ان مدت طولانی، دستش زیر سرش بود و قلب خودش را نگاه می‌کرد. عجیب و غریب بود این آدم. فشنگ را که درآوردیم راحت دراز کشید.

بیمارستان صدوقی‌. بعد از عمل جراحی، با آن حال بدی که داشت‌، خودش، خودش را مرخص کرد. چاره‌اش یک دست لباس بود که گیر آورد.

حاج حسین که با آن پای گچ گرفته دیدش توی منطقه فقط نگاهش کرد؟ گفت: فعلا بیا برو تو سنگر استراحت کن‌. گوشه سنگر که دراز کشید انگار سینه‌اش داغ شد‌. می‌سوخت. دست کشید یک فشنگ بود از اسلحه‌ی یکی از بچه‌ها رها شده بود کمانه کرده بود به طاق سنگر وروی سینه حاج علی‌. خنده‌اش گرفته بود‌. می‌شلید و به طرف حاج حسین می‌رفت. فشنگ را گذاش کف دستش گفت: این بار دیگه من سراغش نرفتم‌، اون اومده سراغ من! حاج حسین بین خنده‌های حاج علی خندید و گفت: تیر غیب خورده! بیا این هم جیپ،هرکجا خواستی برو!

عملیات کربلای‌ توی آن شلوغی دست بردار نبود. نگاهی می‌کرد به بچه‌ها. با خنده می‌گفت: اطیعوا الله واطیعوا السابقون داران. بعد هم ادامه می‌داد: من که سابقه ندارم.

گوشی بیسیم فقط دستش بود‌. اثری از بیسیم و بیسیم چی اما نبود. داشت توی شلوغی عملیات داد می‌کشید و جلو می‌رفت. خودم را رساندم بهش‌، پرسیدم : علی‌، بیسیم چی ؟! نگاه کرد پشت سرش‌، بگوید ایناهاش‌، دید نیست. آنقدر حواسش به عملیات بود که نفهمیده بود بیسیم چی‌اش را گلوله بُرده.

یک میلیون و دویست هزار گلوله فقط و فقط توی جزیره ی مجنون. با این حال‌، حاجی روزی یکبار از این جاده‌ها می‌رفت و می‌آمد. تانکر‌های آب می‌برد برای جزیره. اعتراف خود عراقی‌ها بود. یک میلیون و دویست هزار گلوله‌، فقط توی جاده‌های جزیره مجنون.

حسین ،حسین،حسین، موحد.

خرازی خودش را انداخت کنار بیسیم و گوشی را قاپید.

حسین،بگوشم.  بعد از اینهمه بی‌خبری از گردان امام رضا حق داشت‌. حسین آقا، دستمون آبه. کدوم اب؟! – اروند؟همون موضع رو حفظ کن علی جون .یا علی.

به بیسیم چی گفت. که قرارگاه را بگیرد.

  • سلام علیکم خرازی هستم. الان گردان امام رضا، به فرماندهی حاج علی موحد دوست به کنار اروند رسید.
  • حسین می‌خندید ما گریه می‌کردیم. حسین گریه می‌کرد ما می‌خندیدیم. حسین نمی‌دانم می‌خندید یا گریه می‌کرد‌. شنیدم اما که از آزادی خرمشهر می‌گفت.

خط پدافندی فاو. مسول محور حاج علی موحد دوست.

کنار جیپ ایستاده بودند. خودش و یکی دوتای دیگر

صدای سوت خمپاره و گردوخاک

نایستاده بود‌. مردآهنین افتاده بود با ترکشی روی قلبش.

پیکرش را پیچیدند لای پتو با یک قایق موتوری فرستادن آن طرف اروند. روحیه‌ی نیروها مهم بود در آن موقعیت‌. بعد از عملیات والفجر ۸، خط پدافندی کم کسی نبود. مسول خط فاو.

اگه می‌دانستم برای هرکاری‌، اینقدر مزد می‌دن، حالا حالا ها شهید نمی‌شدم. این را توی خواب گفته بود به یکی از دوستانش‌.

کار برای خدا باشد، سوت زدن باشد. حرفش همیشه همین بود.

شهید چهلم شهید ابراهیم هادی

در قسمت توسل به شهید اول که اول وبلاگم اومده اسم شهید ابراهیم هادیو نوشتم 

ابراهیم خیلی دوستت دارم 

ابراهیم هفته قبل اومدن مزارت همون ارامگاهی که تو قطعه 26هست و به یادمان تو یه شهید گمنام در ان خاک شده ابراهیم دیگه 40تا شهید کامل شد و اسم شما را به عنوان شهید چهلم نوشتم 

من این وبلاگو به خاطر شما زدم و به با توسل به اولین شهید که شما بودی شروع کردم و با توسل به اخرین شهید که شما بودی به پایان رساندم 

دیگه دلم میخواهد و منتظر بمونم تا دست خدا را ببینم که چگونه به احترام شما شهدا خداوند زندگیمو متحول میکنه 

شهید اولو اسمشو گذاشتم محمد تقی پرتو شهیدی والا مقامی که خیلیا با توسل به اون حاجت روا شدن 

این شهدا بهترین بندگان خدا هستند 

خدایا به حق شهدا 

به حق شهدای گمنام 

به حق مادر شهدای گمنام 

جوابمو زود بده 

الهی امین

شهید اول محمد تقی پرتو



شهید محمد تقی پرتو

سخنی از شهید: وصیتم به شما این است که نمازهایتان را اول وقت به جا آورید و دعای کمیل و ندبه بخوانید که باعث می شود انسان بیشتر به خدا نزدیک گردد. مرا هم دعا کنید.



زندگینامه شهید:

شهید محمد تقی در تیرماه 1330 در آران در یک خانواده ای متوسط و کشاورز و مذهبی و متعهد دیده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران کودکی، که همان سن 7 الی 8 سالگی است همراه پدرش به صحرا می­رفت و پدرش را در امور کشاورزی کمک می نمود. جوانی متقی و پرهیزگار و دارای اخلاق نیکو و چهره ای گشاده و مهربان و دست و دل باز بود و پس از اتمام خدمت سربازی ازدواج کرد. او حق و باطل را شناخته بود و دنیا و آخرت را نیز می شناخت که دنیا را ترک گفت و آخرت را طلب نمود.

 شهید پرتو با شروع تظاهرات علیه رژیم منفور شاه مخلوع، با ندای خداگونه امام خمینی به خروش آمد و مانند تمامی ملت غیور ایران در اکثر راهپیمایی ها شرکت فعال داشت. تا اینکه انقلاب به دست پرتوان رهبر و امت غیور و شهیدپرور به پیروزی رسید.

 شهید در زمانی که امام به ایران می آمد، برای دیدن امام به تهران رفت. چه شور و هیجانی داشت و زمانی که امام به قم آمدند او با جمعی از برادران برای رفتن به قم پیاده از آران تا شهر قم را طی کردند و امام را ملاقات نمودند. واقعا او علاقه عجیبی به امام داشت. او عاشق امام بود.

با شروع جنگ تحمیلی خود را برای رفتن به جبهه حق علیه باطل آماده می کرد. او خیلی به شهادت عشق می ورزید. تا اینکه برای اولین بار از بسیج شهرستان برای آموزش به تهران رفته و پس از گذراندن دوره آموزش نظامی به کردستان رفت و در آنجا مشغول خدمت شد و جهادش را ادامه می دهد که مدت چهل روزی که در آنجا بود به عللی بیمار می شود و چند روزی بستری می گردد.

اما او هدف و راهش را یافته بود و آگاهانه عمل می نمود.

او چند ماه را در آران می گذراند و به شغل قبلی خود (چینی فروشی) که تازه به آن دست زده بود، ادامه می دهد اما او که خیلی ماهرانه هدف را یافته بود، دوباره داوطلبانه از بسیج آران و بیدگل به طرف ارومیه می رود و نزدیک به یک ماه در آنجا به خدمت خود ادامه می دهد.

سرانجام برای سومین بار عازم جبهه حق علیه باطل می شود. یعنی روزی که شهیدان گلگون کفن مان را در شهرستان تشییع می کردند، شهیدان عملیات محرم باز با جمعی از برادران به جبهه اعزام می شوند و او نزدیک به یک ماه در جبهه دهلران مشغول پاسداری از حرمت خون شهیدان و اسلام و قرآن می شود که ناگهان در عصر جمعه (1361/9/11) در موسیان عراق از ناحیه گردن و قلب و دست چپ مورد اصابت ترکش خمپاره مزدوران بعثی قرار می گیرد و در همان جا به درجه رفیع شهادت نائل می گردد و به ملکوت ربانی سفر می کند.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.


وصیت نامه شهید:

بسم رب الشهداء و الصدیقین

ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم واموالهم بأن لهم الجنه

بدرستی که خداوند از مؤمنان جانها و مالهایشان را به بهای بهشت خریداری می کند.

با عرض سلام به همسر و پدر و مادر و خانواده عزیزم و دوستان و آشنایان، امیدوارم همیشه برای تعجیل در فرج حضرت مهدی (عج) و سلامتی نایب بر حقش امام خمینی دعا کنید. سخن گفتن در مورد شهادت سخت است، فقط این را بگوییم که اگر در راه الله و رهبرم روح الله قدم برداشته ام و شهید شدم هیچ ناراحتی به خود راه ندهید. چون که شهید در جوار الله است و ما همه از اوئیم و به سوی او می رویم و امانتی هستیم که باید به صاحب اصلی اش برگردانده شویم. هرکسی در نهایت خواهد مرد حال چه بهتر که آن مرگ در راه خدا باشد، همیشه به یاد خدا باشید و ذکر او را بگویید که با ذکر او دلها جلا پیدا می کند.

وصیتم به شما:

این است که نماز هایتان را اول وقت به جا آورید و دعای کمیل و ندبه بخوانید که باعث می شود انسان بیشتر به خدا نزدیک گردد. مرا هم دعا کنید. پدر و مادر و همسر عزیزم، من رنج فراوانی به شما داده ام امیدوارم مرا ببخشید.

حسینا:

تو چهارده قرن پیش فریاد (هل من ناصرینصرنی) را به کربلای سوزان سر دادی و تو را یاوری نبود اما اینک بنگر که عاشقان حسینی چگونه به کربلاهای ایران هجوم برده و به ندای خمینی کبیر پاسخ مثبت داده اند.خیلی حرف زدم، در پایان شما را به خدا می سپارم و امیدوارم این شعار همیشگی را ورد زبان خود قرار داده که:

خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگه دار.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

فرزند شما محمدتقی پرتو (مرنجابیان).

مورخ : 1361/9/8

ماجرای خواب قبل طلوع افتاب

تقریبا یه چن دقیقه قبل طلوع افتاب خواب ابراهیمو دیدم 

جلوی کولر خوابیده بودم و سردم بود اومد پتو را روم کشید و بهم گفت دوس داشتم اسم منو به عنوان شهید چهلم مینوشتی 

نمیدونم یعنی چی  

تا بیدار شدم دیدم نماز صبح داره قضا میشه تند وضو گرفتم و نمازمو خوندم

اما دیشب با خودم داشته فکر میکردم چه کسی به عنوان شهید چهلم به دلم و به ذهنم میاد تا اسمشو بنویسم 

و دیشب خود ابراهیم گفت منو بنویس 

اسم ابراهیم به عنوان شهید اوله 

اما چون این خوابو دیدم اسم شهید ابراهیم هادیو از اسم شهید اول برمیدارم و در جای خالی شهید چهلم قرار میدم 

و به جای ایشون هم شهیدی را مینویسم که قبلا بهش متوسل شدم و حاجت گرفتم شهید محمد تقی پرتو 

ابراهیم عزیز خودت میدونی من در چه فکری هستم دلم میخاد خدا کمکم کنه و مشکلاتم برطرف بشه

شهید سی و نهم

مهر 1393

زندگینامه شهید مجید پازوکی

دسته بندی: شهید مجید پازوکی

 

 

 

جستجوگر نور شهید مجید پازوکی که پس از شهادت یار دیرینش شهید علی محمودوند ، او را به عنوان فرمانده تفحص لشکر ۲۷ محمد رسول الله برگزیده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رمل های سوزان خوزستان ، در ۱۷مهر ۸۰ بر اثر انفجار در میدان مین به جمع یاران شهیدش پیوست و اکنون پس از گذشت ۳سال از شهادتش همه به دنبال آنند که او که بود.

اکنون که چند سال از شهادت مجید پازوکی در قتلگاه فکه می گذرد، با مروری کوتاه بر زندگی اش به دنبال آنیم که بدانیم او چه داشت که لایق شهادت شد و ما چه چیز نداریم که در اسارت دنیا مانده ایم.

روز اول فروردین ماه سال ۱۳۴۶ خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک ۶ کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد.

هر سال که شکوفه های بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید می دادند ، مجید هم بزرگتر می شد تا این که مجید با همکلاسی های کلاس اولی اش با نیمکت های مدرسه آشنا گشت.

از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوج گرفتن مبارزات مردمی ، اونیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز ۱۷شهریور مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست.

انقلاب که پیروز شد مجید یازده ساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله بود.

مجید پازوکی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال ۱۳۶۱ رنگ و بوی جبهه گرفت و زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید.

یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد ، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمی اش اصلا خوب نبود ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت و درد را با خنده پذیرایی می کرد.

پس از پایان جنگ در سال ۱۳۶۹، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور مجید پازوکی را به خاطر سپردند و دفاع همچنان برای او ادامه داشت و این سرباز خمینی ، با بیش از هفتاد ماه حضور در جبهه ها و شرکت در بیست عملیات ، جبهه را آوردگاه عشق خود کرده بود.

مجید در سال ۷۰ در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن ، دو پسر به نام های علی و مرتضی را از خود به یادگار گذاشت.

وی در سال ۱۳۷۱ با آغاز کار تفحص لشکر ۲۷محمدرسول الله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختی ها و مرارت های بسیاری را به جان خرید تا این که پس از شهادت یار دیرینه اش علی محمودوند، در برگریزان روزگار ، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهر ماه سال ۱۳۸۰ دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب شد و اونیز به خیل یاران شهیدش پیوست.

اما او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت ” نامه ای به خدا ” نام گرفت، نگاشته است:

با سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).

یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویم امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه ؛ العجل العجل العجل.

به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده ، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟

ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید ، از ما بگذر که تقصیر کردیم.

ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم….

والسلام- غلام ونوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی

واینک ۳ سال است که انتظار مجید پازوکی به پایان رسیده است اما انتظار مادران مفقودالاثرها همچنان باقیست…

زیر پایت را نگاه کن

ماه رمضان سال ۷۲ بود که همراه «مجید پازوکى» از تخریبچى هاى لشکر ۲۷، در منطقه والفجر یک فکه، اطراف ارتفاع ۱۴۳ به میدانى مین برخوردیم که متوجه شدیم میدان مین ضد خودرو و قمقمه اى است. یعنى یک مین ضد خودرو کاشته و سه تا مین قمقمه اى به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.

سر نیزه ها را در آوردیم و نشستیم به یافتن و خنثى کردن مین ها. خونسرد و عادى، با سر نیزه سیخک مى زدیم توى زمین و مین ها را در آورده و خنثى مى کردیم و مى گذاشتیم کنار. رسیدم به یک مین ضد خودرو. دومین قمقمه اى محافظش را در آوردم ولى هرچه گشتم مین سوم را پیدا نکردم. تعجب کردم، احتمال دادم مین سوم منفجر شده باشد، ولى هیچ اثر یا چاله اى از انفجار به چشم نمى خورد. ترکیب میدان هم به همین صورت بود که یک ضد خودرو و سه قمقمه اى در اطرافش. ولى از مین سومى خبرى نبود.

در تخریب اصلى وجود دارد که مى گویند: «هر موقع مین را پیدا نکردید، به زیر پاى خودتان شک کنید». یعنى اگر مینى را پیدا نکردى زیر پاى خودت را بگرد که باید مطمئن باشى الان مى روى روى هوا. به مجید گفتم: «مجید مین قمقمه اى سوم پیداش نیست…» به ذهنم رسید که زیر پایم را سیخ بزنم. یک لحظه پایم را فشار دادم. متوجه شدم شیئ سفتى زیرش است. اول فکر کردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تکان نمى خوردم. با سر نیزه سیخک زدم زیرپایم، دیدم نه! مثل اینکه مین است. به مجید گفتم: «مجید مواظب باش مثل اینکه من رفتم روى مین…» مجید خندید و در همان حال زد توى سرم و به شوخى گفت:

- خاک بر سرت آخه به تو هم مى گن تخریبچى؟ مین زیر پاى توست به من مى گى مواظب باش!

پایم را کشیدم کنار و مین قمقمه اى را درآوردم. در کمال حیرت و تعجب دیدم سیخک هایى که به آن زده ام، به روى سطحش کشیده و چند خط وردّ سر نیزه هم رویش مانده و به قول بچه ها «مین را زخمى کرده بود».

خودم خنده ام گرفت. خنده اى از روى ناباورى که وقتى کارى نخواهد بشود، خودت را هم بکشى نمى شود.

یک ساعتى از این جریان گذشت. در ادامه معبر داشتیم جلو مى رفتیم، مى خواستیم میدان را باز کنیم که بچه ها بروند توى شیار که اگر شهیدى هست پیدا کنند. دوباره یک مین گم کردم. آن همه قمقمه اى. جرأت نکردم به مجید بگویم که آن را گم کرده ام، گفتم: «مجید… این یکى دیگه حتماً زده». مجید نگاهى به اطرافم انداخت ولى چون آثار انفجار به چشم نمى خورد، گفت: «بهت قول مى دم این یکى هم زیر پاى خودت است.» روى شوخى این حرف را زد. پایم را فشار دادم، شک کرد، سر نیزه زدم دیدم مثل دفعه قبل است. پا را که برداشتم دیدم مین زیر پایم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مین زیر پاى ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم که چى شده. به قول معروف:

«گر نگهدار من آن است که من مى دانم شیشه را در بغل سنگ نگه مى دارد»
آداب پیدا کردن شهدا

یافتن شهدا هم آداب خاص خودش را دارد. همه قبل از شروع کار، صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می خوانند. نیت« قربه الی الله» می کنند و با ذکر صلوات پای کار می روند. در حین کار هم ذکر صلوات از زبانها نمی افتد.

اگر چند روز بگذرد و شهیدی پیدا نکنیم، خیلی دمغ می شویم. اول از همه هم به خودمان شک می بریم. اعتقادمان هم این است که کسی گناهی مرتکب شده یا نمازش قضا شده یا نیتش خیر نبوده، یا اصلاً لایق نبوده ایم که شهدا خودشان را به ما نشان بدهند. لازمه اصلی کار تفحص هم توسل به ائمه اطهار است و امید به کرم و لطف خدا. اگر خواستی، التماس کردی، بهت می دهند، اگر نه، که هیچ.

باز هم می گویم «عنایت شهدا است که آنها را پیدا می کنیم» مثلاً یکبار من و مجید پازوکی و دو سه تا دیگر از بچه ها داشتیم به منطقه می رفتیم؛ از جایی رد شدیم که زمین زیر پایمان پوک بود و صدا می داد. پا را که برزمین کوبیدیم، احساس کردیم این خاک دست خورده است. مجید با بیل دستی شروع کرد به کار کردن. خیلی کار کرد. با وجودی که جانباز بود و از لحاظ جسمی توان چندانی نداشت، آنقدر زمین را کند تا شش شهید پیدا کردیم.
ماجرای یک عکس

مجید پازوکی، آمبولانس اکیپ را که چپ کرد. خودش رفت بالای آن، رو به دوربین ژست فاتحانه گرفت!

شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد

شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری


شهیدی که پس از شهادت کارنامه دخترش را امضا کرد

 

تولد : 1323/2/4 - خوانسار

شهادت : 1362/11/30 - جوانرود کردستان

آرامگاه : قم گلزار شهدای علی ابن جعفر (ع)


شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری در سال 1323 متولد و در آخرین روز بهمن سال 1362 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسید و در گلزار شهدای قم، در قطعه‌ چهارم ردیف 5 به خاک سپرده شد. 

دختر شهید بزرگوار سید مجتبی صالحی می گوید: آخرین روزهای سال 62 بود که خبر شهادت پدرم به ما رسید.بعد از یک هفته عزاداری، مادرم با بستگانش برای برگزاری مراسم یاد بود به زادگاه پدرم ، شهرستان خوانسار رفتند.

من هم بعد از هفت روز برای اولین بار به مدرسه رفتم. همان روز برنامه امتحانی ثلث دوم را به ما دادند و گفتند: والدین باید امضاء کنند.

آن شب با خاطری غمگین و چشمانی اشک آلود و با این فکر که چه کسی باید کارنامه مرا امضاء کند به خواب رفتم.پدرم را در خواب دیدم که مثل همیشه خندان و پر نشاط بود. بعد از کمی صحبت به من گفت زهرا آن کارنامه را بیاور تا امضاء کنم. گفتم کدام کارنامه؟ گفت: همان کارنامه ای که امروز در مدرسه به تو دادند.کارنامه را آوردم اما هر خودکاری که بر می داشتم تا به پدرم بدهم قرمز بود. چون می دانستم پدرم با خودکار قرمز امضاء نمی کند. بالاخره یک خودکار آبی پیدا کردم و دادم پدرم و او شروع کرد به نوشتن.



فردا صبح که برای رفتن به مدرسه آماده می شدم از خواب دیشب چیزی یادم نبود. اما وقتی داشتم وسایلم را مرتب می کردم، ناگهان چشمم به آن کارنامه افتاد. باورم نمی شد. اما حقیقت داشت.در ستون ملاحظات کارنامه دست خط پدرم بود که با رنگ قرمز نوشته بود : ((این جانب نظارت دارم سید مجتبی صالحی)) و امضاء کرده بود. ناگهان خواب شب گذشته به یادم آمد.


این دست خط را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.

آیت الله خزعلی از خانواده شهید صالحی می خواهد تا پیش کسی موضوع را مطرح نکنند علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می کنند و برنامه به رویت حضرت امام (ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.

این موضوع توسط کارشناسان با امضاء قبل از شهادت شهید مورد بررسی قرار گرفت و صحت آن تأیید شده است.اکنون نسخه آن در موزه شهداء تهران - خیابان طالقانی در معرض دید بازدیدکنندگان قرار دارد.


سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹ :

وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ﴿۱۶۹

ای پیامبر! هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

 

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری صلوات


الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم


فردا صبح که برای رفتن به مدرسه آماده می شدم از خواب دیشب چیزی یادم نبود. اما وقتی داشتم وسایلم را مرتب می کردم، ناگهان چشمم به آن کارنامه افتاد. باورم نمی شد. اما حقیقت داشت.در ستون ملاحظات کارنامه دست خط پدرم بود که با رنگ قرمز نوشته بود : ((این جانب نظارت دارم سید مجتبی صالحی)) و امضاء کرده بود. ناگهان خواب شب گذشته به یادم آمد.


این دست خط را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.

آیت الله خزعلی از خانواده شهید صالحی می خواهد تا پیش کسی موضوع را مطرح نکنند علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می کنند و برنامه به رویت حضرت امام (ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.

این موضوع توسط کارشناسان با امضاء قبل از شهادت شهید مورد بررسی قرار گرفت و صحت آن تأیید شده است.اکنون نسخه آن در موزه شهداء تهران - خیابان طالقانی در معرض دید بازدیدکنندگان قرار دارد.


سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹ :

وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ﴿۱۶۹

ای پیامبر! هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

 

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری صلوات


الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم

شهید سی و هفتم

۱۳۹۳ ۱۸:۰۲ بزرگان نامی, زندگی نامه بزرگان,

زندگینامه سردار مظلوم جبهه ها شهید حاج کاظم رستگار

تشكيل تيپ سيدالشهداء(ع) یا در واقعلشکر ده - نیروی مخصوص سیدالشهدا( سپاه سیدالشهدای فعلی)  همزمان با شروع عمليات بيت المقدس می باشد ولی در تاريخ هفدهم فروردين ماه همان سال در جلسه اي فوق العاده با حضورحاج احمد متوسليان(فرمانده تيپ محمد رسوال الله(ص)، شهيد ابراهيم همت ،محسن وزوايي علي اصغر رنجبران(جانشين تيپ سيدالشهداء) و تني چند از كادر هاي اصلي دو تيپ سيدالشهداء(ع) و محمد رسول الله(ص) بنا به پيشنهاد برادر احمد متوسليان درهم ادغام شوند. اين دو تيپ در مجموعه ادغامي عمليات بيت المقدس را با موفقيت به انجام رساند ودر شهريور 1361 تيپ سيدالشهداء(ع) با فرماندهي شهید حاج علي موحد دانش مجدداً راه اندازي و شروع به فعاليت نمايد . در مدت فرماندهي شهيد حاج علي موحد ،سازماندهي،آموزش و تامين نيازمنديهاي اوليه تيپ انجام گرديد و تيپ ماموريت پدافندي عمليات مسلم ابن عقيل درمنطقه عمومي سومار را به عهده گرفت واز آذر ماه سال 1361 فرماندهي تيپ سيدالشهداء(ع) به عهده شهيد كاظم نجفي رستگار قرار گرفت كه ايشان تا آبان ماه 1363 فرماندهي تيپ را به عهده داشتند . سردارشهید حاج کاظم رستگار دومین فرمانده تیپ سیدالشهداء(ع)                                   

شهيد رستگار ضمن تقويت و استحكام سازمان تيپ و تغيير توانمندي تيپ از يك سازمان نوپا و پدافندي، تيپ را در عملياتهاي والفجر مقدماتي – والفجر يك – والفجر دو –والفجر چهار و عمليات خيبر شركت داده و توانمندي تيپ را به حدي از قدرت رسانده كه به عنوان يكي از تيپ هاي عملياتي برتر در سازمان سپاه مطرح گرديده و قدرت فرماندهي و توان نيرويي آن دشمن را به هراس وامي داشت. از آبان ماه 1363 فرماندهي تيپ به عهده برادر محمد خزاعي قرار مي گيرد كه در اين زمان جبهه هاي ايران با ركود عملياتي مواجه بوده و تنها يك عمليات بدر در زمان فرماندهي برادر خزاعي انجام مي شود كه در اين عمليات تيپ سيدالشهداء( ع) به عنوان احتياط قرار مي گيرد . در خرداد ماه 1364 فرماندهي تيپ به برادر علي فضلي واگذار مي گردد . در سال 1365 تیپ به لشکر ارتقاع می یابد.

زندگینامه شهید حاج کاظم نجفی رستگار:

حاج كاظم رستگار در بهار سال 1339، درجایی اطراف شهرری به نام اشرف آباد متولد شد. از هفت سالگي، قدم در راه تحصيل علم گذاشت و با وجود سختيهاي زندگي تا كلاس سوم متوسطه با موفقيت به تحصيل پرداخت اما پس از آن از ادامه تحصيل باز مانده، وارد مبارزات و فعاليتهاي انقلابي گشت. در روزهاي اول پيروزي انقلاب، با شروع غائله كردستان و تحريكات نيروهاي ضد انقلاب، همراه نيروهاي دكتر چمران راهي كردستان شد و آموزشهاي چريكي را در آنجا فرا گرفت. وي كه تربيت يافته بزرگاني چون شهيد دكتر چمران و حاج احمد متوسليان بود پس از بازگشت، در پادگان توحيد(پادگان توحید ورامین) به عضويت رسمي سپاه پاسداران درآمد و ماجرای سپاهی شدنش  شنیدنی است :  سال 58 بود و خواستم عضو سپاه بشم، اما مادرم موافق نبود، من هم روی حرف ایشان حرفی نمی زدم. یک شب خواب دیدم که مرد سبز پوشی آمد و یک دست لباس سبز نظامی با آرم سپاه به من داد و گفت: بپوش، اینها متعلق به توست. خیلی ترسیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. حاج خانم بنده خدا هم بیدار شد و برایم آب آورد و جریان را پرسید. در حالی که نمی توانستم جلوی گریه خودم را بگیرم، برایش تعریف کردم. فردا صبح گفت: برو اسمت را بنویس.... و اینگونه ایشان درلباس پاسداران میهن قرار گرفت .

در سیره شهید حاج کاظم نجفی رستگار آمده است که هر وقت در منزل بود اعضای خانواده را هر شب دور هم جمع می کرد و چند آیه قرآن می خواند و حتی وقت هایی که برق نبود زیر نور فانوس قرآن می خواند. ایشان بعد از عضویت در سپاه، مدتي به فيروزكوه رفته، كلاسهاي احكام ديني و مسائل نظامي را براي جوانان و نوجوانان برپا نمود. و بعد از 6 ماه فعاليت، مسئوليت واحد عمليات را در پادگان توحيد پذيرفت و تا شروع جنگ در اين سمت باقي ماند.درعملیات فتح المبین شرکت کرد و بعد در عملیات بیت المقدس، حاج احمد متوسلیان، فرماندهی یک گردان را سپرد به ایشانو ایشان خوش درخشید.

و بعد حاج كاظم  طي مأموريتي جهت توانمندسازي نيروهاي حزب الله به عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزام گرديد. مسئوليت تعدادي از عملياتها را به عهده گرفت و در راه آماده سازي شيعيان لبنان از هيچ كوششي فرو گذار نكرد. بازگشت او، مصادف با تشكيل تيپ دوم سپاه تهران گشت كه اين تيپ به نام مبارك سيد الشهدا (ع) نام گرفت و با جمعي از ياران و دوستانش، فرماندهي عمليات تيپ را عهده دار شد. و در همین زمانها در مهرماه سال 1361 با دختري مؤمن و پارسا ازدواج كرد و چند روز بعد ازدواج به جبهه برگشت.

 شهید حاج کاظم رستگار و شهید حاج حسین اسکندرلو

فرار حاج کاظم از بیمارستان

درعملیات والفجر یک، در ماموریت شناسایی، ماشین حامل حاج کاظم چپ کرد و کتف او شکست. به همین خاطر در بیمارستان شهید کلانتری اهواز بستری شد. دکترها بالا تنه او راگچ گرفتند و گفتتند باید مدتی بستری بشی، بحبوحه عملیات بود و کارها روی زمین مانده بود.اومخالفت کرد و خواست  برود؛ دکتر نگذاشت. ولی بالاخره شبانه از بیمارستان فرار می کند و خود را به منطقه می رساند. 

عدم اطلاع خانواده از فرمانده بودن حاج کاظم
برادر بزرگتر حاج کاظم آمده بود منطقه و می خواسته خبری از او بگیرد که همزمان می شود با سخنرانی حاج کاظم برای بچه های تیپ و از جایگاه اعلام می کنند فرمانده تیپ 10 سید الشهدا(ع) بیاید برای صحبت. حاج کاظم ازبین نیروها که همه نشسته بودند، بلندمی شود و به سمت جایگاه حرکت می کنه، برادر بزرگتر از همه جا بی خبر، از آن آخر با دست اشاره می کرد که چرا بلند شدی؟ بشین. لابد پیش خودش هم گفته بود که عجب برادر بی ملاحظه ای دارم. حاج کاظم مشغول صحبت می شود و برادرتا آخر صحبت، مات و مبهوت مانده بود و بعد حاج کاظم از برادر می خواهد به کسی جریان را نگوید، اما بالاخره خانواده می فهمند.  

پس ازعملیات خیبر وشکست های متعدد رزمندگان در مناطق مختلف عملیاتی، مباحثی بر سر نحوه اداره عملیات ها در میان یگان های سپاه تهران و ستاد کل سپاه ایجاد شد،حاج کاظم رستگار از جمله فرماندهانی بود که برای ایجاد سهولت در فرماندهی جنگ و یک دستی در اداره عملیات ها، داوطلبانه از تمام مسئولیت های خود کناره گرفت و به فاصله مدت کوتاهی، به صورت یک پاسدار بسیجی در عملیات بدر شرکت کرده و در خط مقدم نبرد (شرق رودخانه دجله) به تاریخ 25 اسفند 1363 شربت شهادت را نوشید. نگارننده که از نیروهای تیپ ایشان در گردان زهیر با فرماندهی حاج اکبرعاطفی بودم خاطرم هست که بعد از شهادت ایشان برخی از فرماندهان وهمرزم های او از اینکه در مورد او قضاوت نابجا داشتن پشیمان بودند و طلب آمرزش می کردند . ولی شهادت ایشان داغ سنگینی برای دوستان وغافلان بود چون شیرمردی را مظلومانه از دست داده بودند.

بازگشت سردار شهید بعد از 13 سال

پیکر پاک شهید کاظم نجفی رستگار، پس از 13 سال در منطقه هورالهویزه تفحص شد و به تهران منتقل گردید. مزار این سردار مخلص، در قطعه 24 بهشت زهرای تهران (قطعه: 24 ردیف: 74 شماره: 23 ـ پایین مزار شهید بروجردی) به خاک سپرده شده است .

گفته های آقای جعفر طهماسبی (تخریبچی تیپ سیدالشهدا) در ستایش ازحاج کاظم

شهید رستگار در زمان خودش سرآمد فرماندهان عملیاتی تهران بود و تمام رزمندگان تیپ 10 سیدالشهداء(ع) و لشگر27 محمدرسول الله(ص) اون رو یک اسطوره جنگ میدونستن.  حتی دشمن هم این رو فهمیده بود. هرکجا می فهمید فرمانده  میدان رزم، حاج کاظم رستگاره با همه توان میومد. اینرو همه شنیدند. وقتی تعریف می‌کنند از شهادت دلاورمرد خیبر، شهید حاج محمد ابراهیم همت در جزیره مجنون محاله از تموم  شدن نیروها و قرض گرفتن نیرو از قاسم سلیمانی عزیز نگن. اما هیچکس از آنچه که بر رستگار در خیبر گذشت چیزی  نمیگه. فقط می‌گویند رستگار اعتراض داشت به نحوه اداره جنگ ، آخه اگر اونا هم جای رستگار بودند و سه روز پاتک جنون آمیز دشمن رو که خودشون گزارش دادن چقدر توپ وحمپاره از آسمان بارید تجربه می‌کردند و در حد عملیاتی  تیپ سیدالشهداء(ع) بدنهای زیر شنی های تانک له شده رو می‌دیدند تاب نمی‌آوردند.

اونایی که کاظم رو قبل از خیبر دیده بودند به یاد می‌آورند که بعد از خیبر حاجی خیلی شکسته شده بود. داغ ابراهیم همت، مرتضی سلمان طرقی، حمزه دولابی، احمدساربان نژاد و رحمت الله کُرد و پیکر نیروهایش که از تنها دخترش براش عزیرتر بودند و بدنهاشون داخل مجنون و طلاییه مانده بود، داشت کاظم رو از پا درمی‌آورد. یک جا که چند تا همدل پیدا می‌کرد غصه‌اش سرباز می‌کرد و شاید در چند کلام اول چشمهاش پر از اشک می‌شد.الان بعد از 24 سال از جنگ فرمانده های رده بالای جنگ مطرح می‌کنند که تصمیم گیری در مورد عملیات‌ها جمعی بود و باید فرماندهان قانع می‌شدند و اگر قانع نمی‌شدند یگانهاشون رو درگیرنمی‌کردند واین از آزادمنشی فرماندهان بود.

وصيت‌نامه سردار شهيد «كاظم نجفي رستگار»:

بسم ‌الله ‌الرّحمن الرّحيم
انا لله و انا اليه راجعون
ستايش خداي عزوجل را كه مرا از امت محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و شيعه علي ـ عليه السّلام ـ قرار داد و سپاس خداي را كه با آوردن حق از ظلمت به روشنايي و از طاغوت نجاتم داد و مرا از كوچكترين خدمتگزاران به اسلام و انقلاب اسلامي قرار داد.

اميدوارم كه خداوند متعال رحمت خود را نصيب بنده گناهكار خود بفرمايد و مرا به آرزوي قلبي خود، يعني شهادت في سبيل‌الله برساند كه تنها راه نجات خود مي‎دانم و آرزوي ديگرم اين است كه اگر خداوند شهادت را نصيب بنده گناهكار خود كرد، دوست دارم با بدني پاره پاره به ديدار الله و ائمه معصومين به‏خصوص سيدالشهدا ـ عليه السّلام ـ بروم.

من راهم را آگاهانه انتخاب كردم و اگر وقتم را شبانه‎روز در اختيار اين انقلاب گذاشتم، چون خود را بدهكار انقلاب و اسلام مي‌دانم و انقلاب اسلامي گردن بنده حق زيادي داشت كه اميدوارم توانسته باشم جزء كوچكي از آن را انجام داده باشم و مورد رضايت خداوند بوده باشد.
پدر و مادر و همسر و برادران و خواهران و آشنايانم مرا ببخشند و حلالم كنند و اگر نتوانستم حقي كه بر گردن من داشتند ادا كنم، عذر مي‌خواهم براي پدر و مادر و خواهران و برادرانم از خداوند طلب صبر مي‌نمايم و اميدوارم تقوا را پيشه خود قرار دهند.

از همسرم عذر مي‌خواهم كه نتوانستم حقش را ادا كنم و چه‎ بسا او را اذيت فراوان كردم و از خداوند طلب اجر و رحمت براي او مي‌كنم كه در مدت زندگي صبر زياد به خاطر خداوند انجام داد و رنج‌هاي فراوان كشيد.

از تمام اقوام و آشنايان و دوستان طلب حلاليت و التماس دعا دارم؛ به علت وضعيت جنگ مدت سه سال كه در جبهه بودم، نتوانستم امر واجب خدا يعني روزه را انجام بدهم. همچنين در رابطه با خريد خانه به مبلغ 223 هزار تومان از علي تاجيك و 65 هزار تومان از حسين كاوكدو و 10 هزار تومان از حاج محمد علي دولابي قرض كردم و مبلغ 30 هزار تومان از همسرم كه خانه براي همسرم است و موتورم را براي جبهه در نظر گرفتم.

والسلام
كاظم نجفي رستگار
ساعت 9 شب مورخ 3 اسفند 1362
شرق بصره (جفير) 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 شهید حاج کاظم رستگار در کنار شهیدان باکری وهمت و فرمانده محترم سپاه سردار عزیز جعفری

شهیده ناهید فاتحی کرجو.

میخاستم به شهید صدر اسلام شهیده سمیه توسل پیدا کنم 

واقعا اون شهدا مقامی خاص نزد خدا دارند 

چشم به این دختر 16یا 17ساله خورد که به سمیه کردستان مشهوره 

چقدر ظالمانه منافقان اونو کشتن 

سمیه جان برام دعا کن خدا جوابمو بده 

من خجالت میکشم ازت 

نمیدونم جای تو بودم چه میکردم 

تنها به دلیل عشق به امام شهیدش کردند...

شهیده ناهید فاتحی کرجو
محل شهادت:روستای هشمیز کردستان

نوجوانی از جنس ایمان و شهامت

با شروع حرکت های انقلابی مردم ایران، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز کردستان قرارگرفت. روزی با دوستانش به قصد شرکت در تظاهرات علیه رژیم به خیابان های اصلی شهر رفت. لحظاتی از شروع این خیزش مردمی نگذشته بود که مأموران شاه به مردم حمله کردند. آنها ناهید را هم شناسایی کرده بودند و قصد دستگیری او را داشتند که با کمک مردم از چنگال آن دژخیمان فرار کرد. برادرش می گوید؛ «آن شب ناهید از درد نمی توانست درست روی پایش بایستد. بر اثر ضربات ناشی از باتوم، پشتش کبود رنگ شده بود». بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری های ضد انقلاب در مناطق کردستان، همکاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازکرد.

علاقه او به امام

به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز ۱۲ بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام...(راوی پدر ناهید)

حجاب

از کوچکی ناهید با حجاب، در ذهن من است. ناهید با چادر و روسری به مجالس مختلف می رفت و بر حجاب خود تاکید خاصی داشت. در واقع آن چه در او ممتاز بود، شور و نشاط نوجوانی اش نبود، بلکه وقار و متانت و حجاب او بود.من همیشه او را با چادر و روسری به یاد دارم. حتی به خواهر کوچک ترش هم تاکید می کرد که حجاب خود را رعایت کند.(راوی شوهر خواهر ناهید )

قران...خدا...

دلنشین ترین جلسه برای او، جلسه ی ختم قرآن بود. آن قدر گریه می کرد که دیگر اشکی برای او نمی ماند. همیشه هم برایش این سوال مطرح بود و می گفت: « اگر در مورد چیزی ناراحت یا دلتنگ باشم و زیاد گریه کنم، چشم هایم سرخ می شود و سردرد می گیرم. ولی هروقت با خدا راز و نیاز می کنم و به درگاه او گریه می کنم، بعد از آن اصلاً احساس خستگی، سردرد و ناراحتی جسمی ندارم. بلکه خیلی سبک تر هستم و احساس آرامش بیشتری دارم»(راوی پدر ناهید)

راهی به سوی آسمانی شدن

اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در شهر سنندج مراجعه کرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش می رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پیدایش نمی کند. خبری از ناهید نبود! انگار که اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او می گشت. تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می شناختند و او را آن روز دیده بودند شنید که: چهار نفر، ناهید را دوره کرده، به زور سوار مینی بوس کردند و بردند...بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار می گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه می فرستادند که: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه بچه هایتان را هم میکشیم

شرط  آزادی...

چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود که خبر گرداندن دختری در روستاهای کردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینکه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد. یک روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند . گفته بودند آزادت نمی کنیم مگر اینکه به خمینی توهین کنی..
از روز ربوده شدن او یازده ماه می گذشت
....ناهید فقط ۱۶سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه‌های بسیار او را در آذر ماه ۱۳۶۱ زنده به گور کردند....                                                         (منبع:کتاب فاتح هشمیز)

پی نوشت 1:روز دختر است و از دختری نوشتم که تنها به دلیل عشق به امام (ره) شهیدش کردند....نام سمیه ی کردستان را بهش لقب دادند...چه برازنده این نام است...او مانند سمیه که در صدر اسلام به خاطر اسلام و علاقه به پیامبر شهیدش کردند شهید شد....بخاطر اینکه نمی خواست به امامش توهین کند شهید شد...چه مردانه ایستادگی کردی سمیه ی کردستان...روزت مبارک....شهادت گوارایت...از او یاد بگیریم و تا پای جان برای اماممون، رهبرمون باشیم و جانمان را فدایش کنیم....هستیم اینطور....؟؟؟؟؟

معجزه ای دیگر از ابراهیم

دیشب دوستم خیلی ناراحت بود کارش به گره خورده بود 

کتاب سلام بر ابراهیمو بهش نشون دادم 

گفتم به عکس این شهید نگاه کن و دعا کن 

یه داستانی از این کتابو بخون  

امروز صبح که اومد بهم گفت کارم درست شده 

گفت این شهید خیلی خوبه 

معلومه که خیلی مقام داره 

خب خدا را شکر  

کتابو بهش هدیه دادم 

ایم کتابو یکی از دوستام بهم داده بود 

اصلا انگار یه تکه از وجودمو دادم به دوستم 

به زودی میرم میخرم 

نمیتونم بدون ابراهیم زندگی کنم

اقا ابراهیم هوای ما را هم داشته باش  

حال دلم اصلا خوب نیست 

میشه دعا کنی حالم خوب بشه

شهید سی و پنجم

از بهشت زهرا تا وادی السلام؛

شهید مدافع حرمی که 2 مزار دارد 

شهید محمد هادی ذالفقاری

شهید مدافع حرمی که 2 مزار دارد+عکس



پیکر شهید مدافع حرم "محمدهادی ذوالفقاری" بنا به وصیتش در وادی السلام نجف به خاک سپرده شد و به دلیل علاقه‌ای که به شهید "ابراهیم هادی" داشت، مزار یادبودی نیز در مزار یادبود شهید هادی در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) نصب شد.


به گزارش سرویس فرهنگ وهنر صبح قزوین ، شهید "محمد هادی ذوالفقاری" از نیروهای داوطلب ایرانی بود که به عضویت سپاه بدر عراق درآمد. وی متولد سال 1368 و ساکن میدان خراسان تهران بود که برای یادگیری دروس حوزوی به نجف اشرف مهاجرت کرده بود. با آغاز حملات گروه‌های تروریستی به شهرهای عراق شهید ذوالفقاری با فتوای آیت الله سیستانی مبنی بر دفاع از حرم‌های آل الله به صف مدافعان حرم در سامرا پیوست.


محمد هادی ذوالفقاری سرانجام در بهمن ماه سال 93 به دست نیروهای تکفیری در عراق به شهادت رسید. وی در بخش اول وصیت نامه‌اش آورده است: «اینجانب محمدهادی ذوالفقاری وصیت می‌کنم که من را در ایران دفن نکنند و اگر شد ببرند حرم امام رضا علیه السلام طواف بدهند و برگردانند و همینطور در نجف و سامرا و کربلا و کاظمین طواف بدهند و در وادی‌السلام دفن کنند و دوست دارم نزدیک امام باشم و تمام مستحبات انجام شود و در داخل دور قبر من پارچه سیاهی بزنند و دستمال گریه مشکی و غیره مانند تربت داخل قبرم بگذارند تا مثل حسینیه شود و اگر شد جایی که سرم می‌خورد به سنگ لحد یک اسم حضرت زهرا(س)بگذارند که به آن سنگ آخ نگویم و بگویم یا زهرا(س).»

طبق وصیت شهید، پیکر وی بر گرد بارگاه‌های منور 5 امام طواف شد و در وادی السلام آرام گرفت.

به واسطه علاقه شهید ذوالفقاری به شهید ابراهیم هادی چندی پیش سنگ مزار یادبودی از این شهید مدافع حرم در نزدیکی مزار یادبود شهید ابراهیم هادی نصب شد. مزاری که اگرچه خالی از پیکر شهید است اما بی شک دل‌های زیارت کنندگان را تا وادی السلام نجف روانه می‌کند.
 

شهید مدافع حرمی که 2 مزار دارد

شهید مدافع حرمی که 2 مزار دارد

مزار یادبود شهیدان ابراهیم هادی و محمدهادی ذوالفقاری در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) واقع شده است.

شهید سی و چهارم شهید حسن ابشناسان

زندگینامه: حسن آبشناسان (1319 - 1365)

دفاع > دفاع مقدس - همشهری آنلاین:
امیر سرلشکر حسن آبشناسان نوزدهم اردیبهشت 1315 در محله نازی آباد تهران، چشم به جهان گشود.

 چون زادروزش نزدیک به روز شهادت امام حسن(ع) بود، قربانعلی، پدر آن شهید، نام «حسن» را بر او نهاد. در دوران نوجوانی با اسلام و آموزه‌های انسان‌ساز آن آشنا شد؛ با قرآن مجید و نهج البلاغه انس همیشگی داشت.

در یکم مهر ماه 1336 پس از گذراندن دوره دبیرستان، وارد دانشگاه افسرى امام علی(ع) شد. حسن در 1339 با درجه ستوان دومی دانش‌آموخته گردید. وی دوره مقدماتى افسری را در 1340 به پایان رساند. به دنبال آن، در شهرهای دورافتاده ایران به کار گرفته شد و با همه دشواری‌های آن زمان دست و پنجه نرم نمود.

نخستین دوره تکاوری را که در ایران راه‌اندازی شد، با پیروزی پشت سرگذاشت. همچنین، در 1356 دوره عالى ستاد فرماندهى را با سرافرازی گذراند. در 1350 از استان خوزستان به استان فارس فرستاده شد و نزدیک ده سال را در شیراز با پشتکار و کوشندگی سپری کرد. در این مدت، دوره تکمیلی چتربازی و تکاوری کوهستان را در ایران و اسکاتلند گذراند.

حسن زبان انگلیسی را به خوبی فراگرفته بود. در درجه‌های پایین‌تر همواره در سمت افسر ورزش یگان انجام وظیفه می‌کرد.

شهید آبشناسان در ورزش‌های دوومیدانی، والیبال، بسکتبال، پینگ پنگ، شنا، سوارکاری و جودو نیز زبردست بود.

حسن آبشناسان

تلاش و کوشش انقلابی:

حسن آبشناسان توانست در پناه ارزش‌های اسلامی و پرهیزگاری خود را از پلیدی‌ها و پلشتی‌های جامعه زمان حکومت محمدرضا شاه به دور نگهدارد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 و برچیده شدن نظام 2500 ساله شاهنشاهی در ایران و بیرون راندن پنجاه هزار مستشار خارجی نظامی آمریکایی، ارتش نیز فرصت پاکسازی و بازسازی درونی یافت.

بسیاری از سران سرسپرده ارتش طاغوتی شاه مهره‌های بی‌چون و چرا بیگانه بودند و چون با همکاری رابرت هویزر، سرلشکر چهار ستاره نیروی هوایی آمریکا که در 14 دیماه 1357 به طور پنهانی به ایران آمده بود، قصد کودتای نظامی داشتند، به جوخه‌های اعدام سپرده شدند و بدنه ارتش نیز به پاسداری از انقلاب و میهن اسلامی پرداخت.

شهید آبشناسان کوشش‌های انقلابی خود را دنبال نمود. او در سایه پشتکار خویش، به درجه سرهنگی ارتقا یافت. تا پیش از جنگ تحمیلی بعثیان عراق علیه ایران، در کردستان با آشوبگران و ضدانقلاب وابسته به استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار و صهیونیسم بین‌الملل در ستیز بود. در روزهای نخست جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، مسوولیت یکی از تیپ‌های لشکر ‌٢١ حمزه در شمال غرب ایران را به دوش داشت.

حسن آبشناسان

با پایه‌ریزی ستاد جنگ‌های نامنظم در هفتم مهر 1359 به آن پیوست و با شماری از بسیجیان داوطلب، نبرد چریکی خود را در کوهپایه‌های دشت عباس آغاز کردند و در مدت کوتاهی، آسیب سنگینی به نیروهای عراقی وارد نمودند.

در عملیات گشتی و شناسایی، این فرمانده بی‌باک، نخستین اسیران عراقی را به اسارت درآورد. در پی آن، شهید آبشناسان، فرمانده یگان جنگ‌های چریکی در قرارگاه سیدالشهدای مشترک سپاه و ارتش، نیروهای جدیدی را به آموزش گرفت.(پوربزرگ‌وافی، ص 24) حسن، جوانان موتورسیکلت سوار را از کوچه و خیابان‌های نازی آباد تهران گردآوری می‌کرد، به آنها آموزش‌های ویژه‌ای می‌داد و همه را با نام «گروه ویژه اسب آهنی» به جبهه های حق علیه باطل می‌فرستاد.

زمانی که عراق بسیاری از شهرها را موشک باران می‌کرد، حسن نامه‌ای به صدام حسین، فرمانده نظامی حزب بعث عراق، با این مضمون نوشت: «اگر جناب صدام حسین، امیر جنگی است و فنون نظامی را خوب می‌داند و نظریه‌پرداز جنگی است، پس به راحتی می‌تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگاورم دیدار کند و با هر شیوه‌ای که می‌پسندد، بجنگد، نه اینکه با بمب افکن‌های اهدایی شوروی محله‌های مسکونی و بی‌دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد.» در پاسخ به نامه آبشناسان، صدام حسین، سرلشکر قادر عبدالحمید را با گروه ویژه‌اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید قدرت بعث را به ایرانی‌ها نشان بدهد. سال‌ها پیش از آن در اسکاتلند، حسن، عبدالحمید و گروهش را در ورزش کوهنوردی ارتش‌های برگزیده جهان ناکام گذاشته بود.

حسن آبشناسان

یادآور می‌گردد در آنجا بود که گروه حسن اول شد و عراقی‌ها هفتم شدند. دست سرنوشت در میدان جنگ حقیقى، دیگر بار حسن را در برابر سرلشکر عبدالحمید قرار داد و به دنبال نبردی طولانی، لشکر عراقی شکست خورد و فرمانده پرآوازه صدام هم اسیر شد.

او به سازماندهی نیروهای ارتش و سپاه توجه داشت و در کنار دلاورمرد دیگری از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یعنی شهید محمد بروجردی، با تلاش شبانه‌روزی و قرار دادن یگان‌های نظامی در مسیر رفت و آمد ضدانقلاب، از هرگونه جابجایی آنان جلوگیری می‌کردند. از این رو، عملیات پاکسازی شهر بوکان در استان آذربایجان غربی از وجود ضد انقلاب و گروهک کومله با کامیابی انجام گرفت.

سپس، محور سردشت- پیرانشهر که از جنگل‌های انبوه آلواتان، کوه‌های سربه‌فلک کشیده و تنگه‌های پرپیچ وخم پوشش می‌یافت، با تلاش وی، شهید بروجردی، شهید ناصر کاظمی و گروهی دیگر از رزمندگان ارتش و سپاه پاکسازی و بازگشایی گردید. شهید آبشناسان در ‌١٣۶٢ به فرماندهی نیروهای ارتش در قرارگاه حمزه سیدالشهدا در شمال غرب ایران گماشته شد و توانست با یکپارچگی نیروهای ارتش و سپاه، پیروزی‌های ارزشمندی برای انقلاب اسلامی به دست آورد.

حسن آبشناسان

در 1363 بر پایه دستور رسمی قرارگاه رمضان، فراهم نمودن آموزش جنگ‌های چریکی سپاه پاسداران به شهید آبشناسان واگذار شد. با پذیرفتن این مسوولیت، شیوه‌های جنگ چریکی را به نیروهای سپاهی، بسیجی و همرزمان دیگرش آموزش می‌داد و شاگردان بسیاری در این زمینه پرورش داد که همه آنها در میدان پیکار، سرافرازی‌هایی بسیاری را به ارمغان آوردند.

شهادت:

حسن آبشناسان در هشتم مهرماه 1364، در حالی که فرماندهی لشکر 23 نوهد(نیروی ویژه هوابرد) و قرارگاه شمال غرب ارتش یعنی بخشی از قرارگاه حمزه سیدالشهدا را به دوش داشت، به هنگام نبرد قادر که با برنامه‌ریزی خودش همراه بود، در منطقه سرسول کلاشین شمال عراق با ترکش توپ شربت شیرین شهادت را نوشید.

حسن آبشناسان

شهادتش، آسمان جبهه را، گلگون و روحیه همسنگرانش را به نشانه پایداری در راه مکتب اسلام، انقلاب و امام(ره)، عاشورایی‌تر ساخت. جنازه شهید در گلزار شهیدان بهشت زهرای تهران در آغوش خاک آرام گرفت.

وصیت‌نامه:

شهید آبشناسان، چون همرزمانش به درستی «حق» را یافته بود و برای رسیدن به این مقصود نیز جان در طبق اخلاص نهاد. آرزویش خاک کربلا بود که در وصیت‌نامه‌اش آمده‌است: «آرزو داشتم، حج را در زمان حیات انجام دهم؛ چنانچه شهید شوم، انجام شده است. محل دفن من، کربلا باشد؛ اگر راه کربلا را خود باز کردم، آسان است، ولی اگر زودتر شهید شدم، پیکرم به صورت امانی در خاک بماند تا پس از بازشدن راه و انقلاب عراق، این کار انجام شود.» سفارش دیگر وی نیز به فرزندانش بوده است تا «در راه پیشرفت اسلام، کشور، کسب دانش و خدمت به اسلام کوشا باشند.»حسن آبشناسان

ویژگی‌های اخلاقی:

شهید آبشناسان انسان با اراده‌ای بود و روحی بسیار بزرگ داشت. افسری آراسته، ورزیده، باسواد و پرکار بود. از همان آغاز جوانی به ورزش و پهلوانی مهر می‌فروخت و از ورزیدگی و آمادگی بالای جسمی و معنوی برخوردار بود. هیچ چیز را جز برای خشنودی خداوند بزرگ، انجام نمی‌داد.

یکی از همرزمانش می‌گوید: «سرهنگ، آدم غریبی بود؛ آرام، کم گو و همواره در حال اندیشه یا مطالعه؛ بسیار خوب فکر می‌کرد و بسیار خوب عمل می‌کرد؛ استوار، نترس و همزمان، از خلق و خوی مهربان برخوردار بود؛ افراد پرکار او را الگوی خود پذیرفته بودند؛ او هیچ‌گاه بیکار نمی‌ماند.»

هیچ گاه از میدان نبرد دور نبود و درست همانند یک نیروی پیاده تک تیرانداز در میدان آماده می‌شد. همیشه در کنار سربازان بود و از نزدیک یگان خود را فرماندهی می‌کرد. او باور داشت که بی عدالتی یگان را از هم می‌پاشد. هرگز تبعیض را دوست نداشت.

دست‌نوشته‌ای از شهید به جای مانده که نشان از پاکی و وارستگی این شهید دارد: «خواب دیدم که در روی زمین راه نمی‌روم، تقریباً پرواز می‌کنم، اما پروازم اوج ندارد؛ نزدیک به دو سه متری زمین بود. مانعی در جلو پرشم به وجود آمد که با گفتن «یا علی» اوج گرفتم و از مانع گذشتم و به پرواز ادامه دادم.»

همسر شهید:

ایشان از سال 1359 و در روزهاى جنگ در جبهه بودند. در دزفول و دشت عباس و عین خوش بیشتر در عملیات نامنظم شرکت مى کردند.

بعد از مدتى به جبهه هاى غرب رفتند. فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا بودند و در عملیات والفجر 2 که طراحى عملیات از خود ایشان بود شرکت داشتند و آخرین سمت ایشان فرمانده لشکر نیروى مخصوص بود که عملیات را انجام دادند و در اواخر این عملیات بود که خداوند او را بسوى خودش برد.

با اینکه کاملا اطمینان داشتم که روزى مى رسد که ایشان به این مقام بزرگ مى رسند ولى در آن روز انتظار این خبر را نداشتم، چون شب قبل خواب دیده بودم که ایشان آمده اند و خواب هاى خوبى از ایشان دیده بودم.

ایشان براى مرخصى آمده بودند که دوباره ایشان را در جبهه مى خواهند و یک روز بعد از شهادتش من در مدرسه بودم که به من خبر را دادند و متوجه شدم که همسرم شهید شده است.

در مورد خصوصیات اخلاقى این شهید بزرگوار فقط چند کلمه صحبت مى کنم، روى یکى از دفترچه هاى یادداشت خودش که براى ما آوردند خواندم که نوشته بود « در میدان نبرد علاوه بر دانش و معلومات، جسارت ها و لیاقت ها و ابتکارات در فرماندهى لازم است » و واقعا این صفات فرماندهى را ایشان داشتند و کاملا به آن عمل مى کردند و در قسمت دیگر نوشته بودند که « مرگ با افتخار بر زندگى ننگین ترجیح دارد، هرگز در این دنیا هراس نداشته باشید » و تمامى این نوشته ها را از سخنان حضرت على (ع) و ائمه اطهار مى نوشتند.حسن آبشناسان

حتى طرح ها و نقشه هاى جنگى همه از روى آیه هاى قرآن بود که این را من مطمئن هستم. و اما بعد از شهادتشان از خداوند مى خواهم که راهش را به همان طریقى که بود ادامه دهیم، یعنى عمل نه فقط حرف زدن، و فقط طى نمودن این راه است که به ما التیام مى بخشد.

نبودنش همه را ناراحت مى کند حتى ملت ایران را چون واقعا مثمر ثمر بود. شهادتش چون مى دانیم چه معناى دارد و در کجا هست و انشالله باید شفاعت ما را هم بکند.

مادر شهید:

پسر من خیلى خوب و مهربان و با خدا بود و یادم هست از بچه گى علاقه شدیدى به اسلام و اجراى دستورات الهى داشت و نماز مى خواند و روزه مى گرفت و به دیگران کمک مى کرد و همیشه قرآن مى خواند و از بچه گى همیشه پرچمدار اسلام بود و هر کجا که روضه خوانى بود، سینه زنى بود اول او بود و همیشه به او مى گفتم مادر جان پرچمدارى خطرناک است.

ولى او مى گفت: مادر خدا نگهدار من است. در عملیات مختلفى شرکت کرد و واقعا هم خدا نگهدار او بود تا این که اواخر که به آرزوى خودش رسید و پیامم به مادران شهید این است که اگر فرزندانشان شهید شده اند ناراحت نباشند، بخاطر خدا باید صبر کنیم، بچه هاى ما شهید هستند و ما بخاطر خدا آنها را داده ایم، نباید ناراحت باشیم و باید صبر کنیم.

فرزند شهید:

در مورد آن مسائلى که از اول ما خودمان را شناختیم و کم کم به اخلاق بارز و نیکوى ایشان پى بردیم صحبت کنم و در مورد مسائل مختلفى که همیشه به من مى گفتند و همچنین از جمله نوشته هایى که در یادداشتها بر ایمان از او باقى مانده است.

پدرم اولین دوره رنجر را در ایران دیده بودند و کلیه دوره هاى رزمى را با موفقیت به پایان رسانده بودند با این حال تمام کتابهائى را که در مورد جنگ بود مطالعه کرده بودند حتى جنگ هاى سایر کشورها را بخصوص تاریخ جنگ هاى صدر اسلام را همیشه مطالعه مى کردند و از فرامین و صحبت هاى پیامبر اکرم (ص) و حضرت على (ع) در جنگ ها درس مى گرفتند و رشته خود ایشان جنگ‌هاى نامنظم بود.

حسن آبشناسان

متخصص در عملیات کوهستان بودند و از شروع جنگ در جبهه جنوب و سپس به جبهه هاى غرب رفتند و در پاک سازى هاى زیادى با شهید بروجردى همراه بودند بطورى که با شهید بروجردى پیمان اخوت و برادرى بسته بودند و شهادت شهید بروجردى اثر زیادى روى پدرم گذاشته بود.

شهید سرلشگر حسن آبشناسان در یک نگاه:

کد شناسایی: 1000372

نام: حسن

نام خانوادگی: آبشناسان

درجه زمان شهادت: سرهنگحسن آبشناسان

درجه حقوقی فعلی: سرلشگر

رسته: پیاده

تاریخ ورود به دانشکده افسری: 1336/7/1

تاریخ فارغ التحصیلی از دانشکده افسری: 1339/7/1

نام پدر: قربانعلی

محل تولد: تهران.محله امامزاده یحیی.نازی آباد

تاریخ تولد: 1315/2/19

مدرک ، رشته ومحل تحصیل:دیپلم ریاضی. لیسانس علوم نظامی از دانشگاه افسری . فوق لیسانس از دانشکده فرماندهی وستاد

وضعیت تاهل وتعدادفرزندان: متاهل، پسر 1 فرزند دختر1

یگان خدمتی: لشگر 23 نیروهای ویژه هوابرد

تاریخ شهادت: 1364/7/8

محل شهادت: منطقه سرسول کلاشین عراق

نوع عملیات: عملیات قادر

چگونگی شهادت: درگیری مستقیم با دشمن

نشانی مزار شهید: بهشت زهرای تهران

مسئولیت در زمان شهادت: فرمانده لشگر 23 نیروهای ویژه هوابرد

مسئولیتها و فعالیتها: استاد آموزش جنگ های چریکی و نامنظم . استاد آموزش نیروهای سپاه مستقر در کاخ سعد آباد . فرمانده قرارگاه شمال غرب . عضویت در ستاد جنگهای نامنظم لشگر 21 حمزه . فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء و تلفیق نیروهای سپاه و ارتش جهت عملیات . فرمانده لشگر 23 نیروهای ویژه هوابرد . تشکیل قرارگاه کمیل در عمق خاک عراق. طراحی عملیات قادر و اجرای آن

دوره هایی که طی نموده: تکاور در ایران. چتربازی و رنجر در اسکاتلند.مقدماتی و عالی در شیراز. دوره دافوس در دانشکده فرماندهی و ستاد

سابقه مجروحیت: یکبار از ناحیه پا و دو بار از ناحیه کمر

استان و شهر پوشش دهنده: تهران منطقه 5 شمیرانات

فرازی از وصیت نامه: از فرزندانم می خواهم با کسب دانش در خدمت اسلام کوشا باشند

دلنوشته ای برای ابراهیم(6)

ابراهیم جان بخوان 

امروز عصر رفتم شهدای گمنام میخام یه قسمتی از اون مکان مقدسو به نام ابراهیم بزنم 

میخام همه شهیدو بشناسنش 

اما حاجتمو بگیرم 

همون حاجتی که بخاطرش وبلاگ زدم 

شهید خدا میگه تو زنده ای و پیش خدا روزی میبری

پس صدای ما را میشنوی 

هربار که یه چیزی نذرت کردم یه نشونه اومد اما نشد 

این یعنی چی؟؟؟؟؟؟ 

ینی باید صبر کنم یا خدای نکرده دعا نکنم براش 

نمیفهمم 

ابراهیم حالم خوب نیس 

میشه برای حالم دعا کنی

ادامه نوشته

شهید سی و سوم شهید سید جلیل میری ورکی

درباره مظلومیت شهدای غواص خوندم عکس هاشونو دیدم و گریه کردم 
همه را دستاشونو بستن و زنده به گور کردن 175مرد 175شهید 
175غواص خدایا چگونه میتوان تحمل کرد خدایا به دستان بسته این شهدا گره های بسته زندگیمونو باز کن امین 
 

نحوه شهادت يكي از 175 شهيد غواص در گفت‌وگو با همسرش پيكر مطهر شهيد غواص  

سيدجليل ميري‌وركي بعد از گذشت 29 سال همراه با 175 شهيد غواص تازه تفحص شده، شناسايي شد و به آغوش خانواده‌اش بازگشت.به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، پيكر مطهر شهيد غواص سيدجليل ميري‌وركي بعد از گذشت 29 سال همراه با 175 شهيد غواص تازه تفحص شده، شناسايي شد و به آغوش خانواده‌اش بازگشت. شب بيست و يكم ماه رمضان عطر شهادت در استان البرز پيچيد و حضور شهيد ميري‌وَركي بار ديگر افتخاري بزرگ را براي اين شهر به ارمغان آورد.  سيدجليل 27 سال بيشتر نداشت كه در عمليات كربلاي 4 در منطقه ام‌الرصاص آسماني شد. بسيجي دلاوري كه به خوبي راه و رسم ولايتمداري را مي‌دانست و نحوه شهادت مظلومانه‌اش در كنار 175 شهيد غواص دست بسته و زنده به گور شده، به خوبي گواه اين مدعاست.  آنچه در پي مي‌آيد حاصل همكلامي ما با خانواده‌ اوست كه بعد از 29 سال چشم‌انتظاري به تازگي به ديدار عزيزشان نائل شده‌اند. آذر آهنگري همسر شهيد از روزهاي دلتنگي و اميد به ديدار يار زندگي‌اش مي‌گويد؛ از غواص دست بسته كربلاي4.ازدواج در سال‌هاي جنگ ما اهل الموت قزوين هستيم. سيدجليل متولد 1338 در قزوين بود. خاله شهيد واسطه آشنايي من با ايشان شد. آن زمان من كارمند مدرسه بودم و سيدجليل هم كارگر يك كارخانه. صحبت‌هايمان را كرديم و به تفاهم رسيديم. بعد مراسم عقد را برگزار كرديم و شش ماهي نامزد مانديم و بعد مراسم ساده‌اي گرفتيم و زندگي مشتركمان را آغاز كرديم. سال 1360بود. به خاطر شرايط كاري‌ام، ابتدا در نظرآباد كرج، بعد هشتگرد و بعد كرج اقامت كرديم. مدت زندگي من با سيد جليل تنها سه سال بود. در همه اين سه سال هم جمعاً يك سال و نيم در كنار ما حضور داشت. زماني كه راهي جبهه و جهاد شد، پسرم جواد دو سال داشت و دخترم زهرا را باردار بودم.  بخشيدن كت و شلوار دامادياولين بار اعزام همسرم به جبهه مربوط به كارخانه محل كارش مي‌شد. با گروهي از مهندسان شركت به جبهه اعزام شد. او در كارخانه هم نمونه بود. همواره تلاشش براي رفع مشكلات كارگر‌ها بود. نگاه ويژه‌اي به كارگرها داشت. آنها را حمايت مي‌كرد. نماينده انجمن اسلامي كارخانه بود. در خانه نيز عاشق خانواده‌اش بود و براي من حكم ستون مستحكمي را داشت كه با شهادتش خانه‌ام ويران شد. خيلي بخشنده بود، آنقدر كه دو روز بعد از عروسي همه لباس‌ها و كفش و وسايلش را به يك داماد تنگ‌دست بخشيده بود. بار اول كه رفت، يك هفته‌اي در جبهه بود تا اينكه بر‌گشت. نمي‌دانم جبهه با او چه كرده بود كه وقتي آمد ديگر تاب ماندن نداشت. آن يك هفته ماندن در جبهه كار خودش را كرده بود. شهدا و همه آنچه از جبهه ديده و شنيده بود او را دلبسته و شيداي جهاد كرده بود.  غواصي كه عاشق امام بود سيدجليل بعد از آمدورفت به جبهه، در پايگاه بسيج يك دوره سه ماهه آموزش ديد. من باردار بودم به او گفتم: نرو، من تنها هستم. نمي‌دانم بايد چگونه بگذرانم. گفت: نگران نباش، زود مي‌آيم. رفت و يك ماه ديگر بازگشت. بعد از يك ماه دوباره عزم رفتن كرد و كوله بارش را بست. گفتم: اين بار نرو... گفت: «امام فتوا داده است بايد جبهه‌ها را پر كنيم.» عاشق امام خميني (ره) بود. اين بار مي‌خواست برود خط مقدم. آموزش غواصي ديده بود و تيربارچي هم بود. همه كار در جبهه انجام داد. خودش متقاضي انجام كارهاي سخت مي‌شد. اخلاق خيلي خوب، اخلاص و اعتقادات پاكش او را نمونه كرده بود. آخرين باري كه راهي شد من حس غريبي داشتم. به خدا مي‌گفتم: خدايا چطور در نبودش بچه‌ها را بزرگ كنم. وقتي رفتم بدرقه‌اش، در مسير گريه مي‌كردم اما او اصلاً حرفي نمي‌زد. صحنه آخر از ذهنم نمي‌رود. نمي‌خواستم مانع رفتنش شوم. نمي‌خواستم بعداً عذاب وجدان بگيرم. او براي دفاع از مملكتش مي‌رفت و من خوشحال بودم كه نسبت به كشورش احساس مسئوليت مي‌كند.   زماني كه رفت نمي‌دانست فرزند دوم‌مان دختر است، اما در وصيتنامه‌اش نوشته بود اگر دختر بود يا پسر چه كارهايي را برايش انجام بدهم.  با دست‌هاي بسته شهيدش كردند در نهايت همسرم در روند عمليات كربلاي 4 در ام‌الرصاص، زماني كه در حال تيراندازي به دشمنان بعثي بود، مجروح مي‌شود. دوستانش بالاي سرش مي‌روند و پيشاني مجروحش را مي‌بندند اما حلقه محاصره تنگ‌تر مي‌شود و دشمن از زمين و هوا آنها را مورد حمله قرار مي‌دهد. فرمانده دستور عقب‌نشيني مي‌دهد و همرزمانش خيلي تلاش مي‌كنند تا سيد‌جليل را هم به عقب برگردانند اما تعداد مجروحان زياد بوده است. آنها از منطقه فاصله مي‌گيرند و عراقي‌ها بالاي سر شهدا و رزمندگان مجروح كربلاي4 مي‌رسند. دوستانش بعدها برايمان تعريف كردند كه ما از دور همه اتفاقات را مي‌ديديم اما كاري از دستمان بر نمي‌آمد. عراقي‌ها به مجروحان تير خلاصي مي‌زدند و زنده‌ها را به شهادت مي‌رساندند. دستان و پاهاي تعدادي از غواصان و خط‌شكنان زنده‌ را مي‌بستند و آنها را در گورهايي دسته ‌جمعي مدفون مي‌كردند. سيدجليل هم تيربارچي بود و هم غواص. دستان او را هم بسته بودند و در ميان ديگر دوستانش زنده به گور كرده بودند. 29 سال چشم انتظاري چهار دي ماه 1365 در عمليات كربلاي 4 به شهادت رسيد. اما نبودن پيكر و هيچ نشاني از او، ما را 29 سال چشم‌انتظار نگه داشت. زماني كه خبر شهادتش را براي من آوردند دخترم زهرا دو روزش بود. قبل از اينكه خبر شهادت را برايم بياورند، خوابش را ديدم. سيدجليل آمده بود، كنار رودي و تعدادي عكس شهيد براي من آورده بود از او پرسيدم اينها چيست؟گفت اينها عكس شهدا هستند. نگاه كردم ميان عكس‌هاي شهدا، عكس سيدجليل من هم بود. گفت: ببين من هم شهيد شده‌ام و پيش شهدا هستم. آن روز خيلي بي‌تابي كردم. تا اينكه دو روز بعد خبر شهادتش را برايم آوردند.  بي‌ او گذشت اما سختيك سال اول مفقود شدن همسرم، خيلي دشوار بود. وقتي مي‌ديدم پدري فرزندش را در آغوش گرفته خيلي اذيت مي‌شدم. به خاطر مشكلات زندگي و تنهايي‌ام كنار خانواده‌ام منزل اجاره مي‌كردم. فرزندانم جواد و زهرا به لطف خدا بزرگ شدند. من هميشه به مادر‌شوهرم مي‌گفتم تو سختي‌هايت با من فرق دارد، دلتنگي‌هايت جنس ديگري دارد. تو فرزندان ديگري هم داري اما من... و فقط خدا كمكمان كرد و جواب سختي‌ها را با بازگشت پيكر شهيد داد و با آمدنش همه‌مان سرافراز شديم. من همواره اميد داشتم كه همسرم برگردد. همه‌اش فكر مي‌كردم مي‌شود زمان به عقب برگردد. اوايل كه آزاده‌ها به كشور مي‌آمدند به حال خانواده‌هايشان حسرت مي‌خوردم و همه‌اش منتظر بودم كه همسر من هم ميان آنها باشد. اما خبري نشد. تشييع شهدا كه مي‌شد من راهي مي‌شدم. همه عظمت تشييع شهدا و حضور مردم را كه مي‌ديديم به خودم مي‌گفتم يعني مي‌شود يك روزي پيكر شهيد گمنام من هم ميان اين مردم و با دستان با مهر دوستداران شهدا تشييع شود. همه نگراني‌ام اين بود كه پيكرش آمده و در نقطه‌اي در گمنامي و غربت مدفون شده باشد. وقتي همرزمانش را مي‌ديدم، دلم سخت مي‌گرفت. وقتي مي‌ديديم تابلوي شهدا را نصب كرده‌اند با خودم مي‌گفتم: كاش يك روز عكس شهيد من را هم اينگونه با عظمت نصب كنند و من همه اينها را به لطف خدا ديدم. اما وقتي طنين آمدن پيكر شهداي گمنام و 270شهيد و غواصان كربلاي4 در كشور آغاز شد، ندايي دروني به من اميد داد كه پيكر همسرم هم در ميان اين شهدا است. همه مشخصات همان بود. سال 1365، كربلاي4، غواصان خط‌شكن...   شناسايي از روي كارت پايان خدمتقبل از اعلام شناسايي پيكرش هم خواب ديدم. 29 سال از نبودن‌هايش مي‌گذشت خبر شناسايي پيكرش اميد را در دل ما زنده كرد. شهيد قبل از عمليات پلاكش را درآورده بود. اما وسايل شهيدم را شناختيم. آينه‌اي كه هميشه در كنار عكس امام خميني(ره) همراهش بود، شانه و مهر نمازش. پيكر شهيد از روي كارت پايان خدمت سربازي‌اش شناسايي شد و ديگر نيازي به آزمايش دي ان‌اي نبود. وسايلش را به ما تحويل دادند البته در كنار آن ريسماني هم كه دستانش را با آن بسته بودند به ما تحويل دادند. تكه‌هايي از استخوان پيكر همراه با جورابي كه در استخوان پايش مانده بود و جمجمه‌اي كه ديگر چيزي از آن نمانده بود.  خدا دلمان را شاد كرد خيلي خوشحالم كه پيكر شهيد27 ساله‌مان بعد از 29 سال به خانه بازگشت. خدا دلمان را شاد كرد. ان‌شا‌ءالله روزي بشود كه همه گمنام‌ها بازگردند. شهدا زنده‌اند و ما در اين مدت اين را كاملاً حس و درك كرده‌ايم. در مشكلات ما را همراهي مي‌كرد و دعا‌هايش كمك حال ما بود. در اين سال‌ها هر زمان مشكل داشتم، شهيدم كمكم مي‌كرد. خيلي به داد دل من مي‌رسيد و همراهي‌ام مي‌كرد. با آمدنش همه نبودن‌ها و سختي اين سال‌ها را تلافي كرد. از مردم استان البرز تشكر مي‌كنم كه در مراسم تشييع پيكر شهيد همراهي‌مان كردند. آنها سنگ‌تمام گذاشتند، من اصلاً باورم نمي‌شد كه آرزوي من درباره تشييع شهيدم، محقق شده باشد. دخترم مي‌گفت: مامان من ديگر وجود پدر را احساس مي‌كنم. ديگر پدردار شدم. ديگر تنها نيستم. روزي دو بار براي زيارت مزار پدرش مي‌رود. انگار بچه‌ها تازه متولد شده‌اند. آنها شهيد را از آن خود مي‌دانستند و همينطور هم هست. شهيد متعلق به همه ملت است.

شهید سی و دوم

شهید حسین معصومی

حسین معصومی در سال 1331 در فریدن اصفهان به دنیا آمد. در سال 1350 وارد دانشگاه افسری شد و با اخذ لیسانس علوم نظامی در لشکر 23 تکاور نوهد مشغول به خدمت گردید. شهید معصومی پس از مدتی به علت رشادت‌هایی که از خود بروز داد به فرماندهی تیم عملیاتی گردان 192 تیپ منصوب می‌شود. شهید سروان معصومی یکی از نیروهای ورزیده و متعهد از تیپ نوهد ارتش بود. با شروع جنگ تحمیلی به ستاد جنگ‌های نامنظم پیوست و در زمان درگیری‌های کردستان با مأمور شدن به گروه شهید چمران مورد توجه ایشان قرار گرفت. در شروع جنگ تحمیلی با یک دسته 11 نفره کماندو در خدمت ستاد جنگ‌های نامنظم قرار گرفت.

سروان معصومی تا زمان شهادت شبانه روز در خدمت انقلاب و جنگ بود. روزها شناسایی و شب‌ها، تک و هجوم به نیروهای عراقی‌ها مأموریت ایشان بود. جبهه‌های دب حردان، نورد و جنگل‌های گمبوعه که با فاصله نزدیک به اهواز خطرناک‌ترین و حساس‌ترین مناطق در اولین روزهای جنگ بود که با تدبیر شهید چمران که می‌گفت: باید دشمن را از همه طرف مورد هجوم قرار داد تا نتواند برای پیشروی طرح‌ریزی کند، محل مناسبی برای شهید معصومی در جهت ادای تکلیف در قبال انقلاب اسلامی و اداء دین خود به اسلام بود.

در اولین روزهای محرم سال 1359 با هجوم مجدد نیروهای عراق از سمت بستان و همچنین پیشروی از سمت جنوب و سمت طراح و جلالیه برای تصرف مجدد و باز شدن راه محاصره اهواز، وی نیز در 24 آبان ماه به اتفاق سرگرد فرتاش و 200 نفر از رزمندگان ستاد جنگ‌های نامنظم به سمت سوسنگرد رفتند تا به کمک نیروهای ستاد در سوسنگرد شتافته و افراد مدافع شهر را تقویت نمایند ولی در گل‌بهار و در نزدیکی سوسنگرد از طرف نیروهای مستقر در جاده اطلاع یافتند که راه بسته شده است و عراق با محاصره سوسنگرد، جاده اهواز سوسنگرد را تصرف کرده است. با توجه به عدم امکان ورود از جاده آسفالت، گروه‌های سروان معصومی و فرتاش با پیاده شدن از خودروها از کنار رودخانه کرخه به سمت سوسنگرد رفتند.

بعد از حدود 20 کیلومتر پیاده روی، در مدخل شهر کنار رودخانه کرخه با نیروهای محاصره کننده برخورد کردند و بعد از درگیری تا آخر شب به علت خطر بسته شدن عقبه نیرو به وسیله تانک‌های عراق با دادن چند شهید و مجروح به سمت حمیدیه عقب نشینی کرده و در برگشت نیز گروه 11 نفره سروان معصومی مأمور نگهبانی از مسیر بازگشت شدند. یک روز پس از عقب نشینی نیروها در جاده آسفالت سوسنگرد حمیدیه به نیروهای ارتش ملحق شده و به اتفاق شهید چمران و کلیه نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم و تیپ 2  لشکر زرهی اهواز  به فرماندهی سرهنگ شهبازی برای شکست حصر سوسنگرد در روز بعد هماهنگ شدند.

روز بعد که شب تاسوعای سال 1359 بود صبح زود،‌ نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم با همراهی تانک‌های تیپ 2 از لشکر 92 زرهی اهواز به سمت سوسنگرد روانه تا به ابوحمیظه رسیدند. نیروهای ارتش برای عبور از ابوحمیظه، و روانه شدن به سمت سوسنگرد، احساس خطر می‌کردند که مبادا نیروهای عراق مستقر در جلالیه و جنوب جاده اهواز – سوسنگرد بعد از عبور ارتش از ابوحمیظه پشت آن‌ها را بسته و در محاصره قرار گیرند. دکتر چمران در این محل سروان معصومی را مأمور می‌کند که با گروه خود در ابوحمیظه به سمت جنوب جبهه گرفته و مواظب عقبه تیپ 2 و بقیه نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم باشند. تمام نیروها با فرماندهی دکتر چمران به سمت سوسنگرد رفته و سروان معصومی ساعت‌ها در محل مأموریت حضور داشت تا اینکه افرادی از سمت سوسنگرد آمده گفتند که دکتر چمران زخمی شده و توسط عراقی‌ها اسیر گردیده است.

با  توصیه شهید حاج صادق عبدالله زاده، سروان معصومی ناچار گردیده نیمی از نفرات را در محل برای اجرای مأموریت محوله باقی گذاشته و خود به اتفاق نیمی دیگر برای کمک به شهید چمران به سرعت به سمت سوسنگرد روانه شدند. در یک کیلومتری سوسنگرد با برخورد به یک نفربر عراقی و تصرف آن اطلاع یافتند که شهید چمران زخمی شده و با خودروی عراقی به عقب برگشته است. با شنیدن این خبر، سروان معصومی چون فردی متعهد به ولایت و دستور فرماندهی بود برای برگشتن به محل مأموریت در حال مشورت با نفرات بود که هدف تیراندازان عراقی قرار گرفته و از ناحیه سر مجروح شد. این شهید قبل از رسیدن به بیمارستان در تاریخ 26/08/59 به شهادت رسید.

شهید اکبر چهره قانی شهید سی و یکم

 شهید چمرانو خیلی دوسش دارم واسه همینم هر کیو اون دوس داره منم دوسش دارم شهید چهره قانی یکی از همون شهداست

شهید اکبر چهره قانی

اکبر چهره قانی در سال 1337 در سوم شعبان مصادف با شب تولد امام حسین(ع) به دنیا آمد و مادرش نام اکبر را برای فرزند خود برگزید. اکبر پس از اخذ دیپلم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به انگلستان برود. حتی محل سکونتش در شهری که می‌خواست به تحصیل بپردازد را هم اجاره کرد و کرایه آن را . پرداخت. همزمان با عزم اکبر برای رفتن به انگلستان، حرکت‌های انقلاب شروع و اوج گرفت. لذا در آخرین لحظات از رفتن منصرف و مبارزه با طاغوت را بر تحصیل بر انگلستان ترجیح  داد. و گفت تا پیروزی انقلاب اسلامی این آب و خاک را ترک نخواهم کرد . پس از پیروزی انقلاب ،عشق به اسلام و انقلاب او را در مسیر دیگری قرار داد و جزء اولین گروهی بود که به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و توسط شهید چمران تحت تعلیمات خاص نظامی قرار گرفت.

سپس وارد نیروی ویژه نخست وزیری شد و از آن طریق در اغلب جنگ‌های کردستان به همراه دکتر چمران شرکت جست تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد و اکبر روز 7 مهر 1359 به همراه شهید دکتر چمران به خوزستان(اهواز) رفت و رزمش را با دشمن در ستاد جنگ‌های نامنظم آغاز کرد. سرانجاماکبر چهره‌قانی شب تاسوعا در حمله نیروهای اسلام برای شکست محاصره سوسنگرد به همراه دکتر چمران در پرخطرترین محور در حالی که در محاصره تانک‌های دشمن قرار گرفته بودند و طی آن دکتر چمران از ناحیه پا مجروح شد، در دفاعی دلیرانه در مقابل دشمن ایستاده و از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شب تاسوعای حسینی(26 آبان 59) در کنار دکتر چمران همانند علی اکبر امام حسین (ع) مزد مجاهدت خود را از خداوند متعالی گرفت و به فوز عظیم شهادت نائل آمد

شهید سی ام شهید بروجعلی شکری(بیسم چی)

چند روزه حالم اصلا خوب نیست دیشب یعنی بهتره بگم نیمه شب رفتیم گلزار شهدا 

دو ساعت نشستمو صلوات فرستادم چند روزه هی میگم یه شهیدی پیدا کنم و بهش توسل پیدا کنم تا کارم درست بشه وقتی داشتم میومدم بیرون چند تا عکس شهید زده بودند یکیش شهیدی بود که بیسم چی بود اسمشو ننوشته بود 

فقط نوشته بود رمز بیسمو قورت داد عراقیها بدنشو قطعه قطعه کردند 

خیلی غم انگیز بود عصر جمکران بودم وقتی اومدم تو نت سرچ کردم و اسم این شهیدو پیدا کردم 

خدا به مظلومیت این شهدا بهمون نظری بکنه

آهای اونایی که می خوایین مردونگیتونو نشون بدین یه عکس با شیشه مشروب میذارین با یه جمله رکیک زیرش ، که یعنی آی ایهاالناس بیا ببین ، من با زیر ابروی برداشته بازوهای تزریقیمو یک پیک مشروب مَرد شدم…!نه برادر من … اینا خیال خامه…
آهای آبجی خانومایی که با افتخار میگین حیف موهای پرکلاغی نیست که توی قفس روسری بمونه؟ دل باید پاک باشه…و هرروز با هفت قلم رنگ و روغن ، رو بوم صورتتون طرحی زیبا تر از اثر مونالیزا در میارین و با افتخار میگین هنر آرایشگری….
آهایی اونایی که اسم شاهین نجفی ملعون و گلشیفته رو گذاشتین هنرمند آزاد…بیاین ببینید
هنر مردونه زندگی کردن هنریه که اساتیدش سالهاست 
عندربهم یرزقونند…هنرمند اصیل باشید نه کپی پیست غرب…
مردونگی و هنرو برو از مرد هنرمندش یاد بگیر…

(( شهیدبروجعلی شکری بیسیم چی گروه ضربت جندالله…
یکی از نیروهای اطلاعات عملیات در جنگ با عراق بوده که بعد از اسارت به این وضع فجیع شکنجه شده و به شهادت رسیده … این عزیز بخاطر اینکه رمز بیسیم رو قورت میده و نخواسته کد و رمز بیسیم رو لو بده به این وضع شکنجه شده و اول گوش و بینی و بعد هم چشم های این عزیز رو درآوردن و در مراحل بعدی هم لبهای بالایی این شهید رو میبرند … و در آخر هم بعثی های ملعون که نتونسته اند رمز و بدست میارن تصمیم میگیرن شکم این شهید رو بشکافند تا شاید رمزی که روی کاغذ نوشته شده بود و این عزیر قورت داده بودن رو از توی شکمش شاید پیدا کنند …
…….
امیدوارم خون شهدامون پایمال نشه… شهدایی که از جانشون گذشتن تا ما عزت و احتراممونو از دست ندیم…!شاید این حرف بیشتر به شعار شبیه باشه اما گاهی وقتا حقایق رنگ شعار میگیرن اما ماهیت اصلی خودشونو از دست نمیدن…حقیقت همیشه باقی می مونه…
متاسفانه امروز میبینیم افرادی که پا میزارن روی ارزش ها و خون شهدای عزیز رو لگد مال میکنن…
جوان هایی که راه درست و غلط و تشخیص نمیدن و فقط تبدیل شدن به یک مانکن تمام عیار غرب…
شهدا واقعا شرمنده ایم…

 

حاجت روایی به وسیله شهید چمران

من نیت کرده بودم امتحاناتم قبول بشم و معدلم بالای 17بشه یه سوره ال عمران برای شهید چمران بخونم 

دیشب دیدم معدلم 17/25 شده خیلی خوب بود واقعا تو دکترا سخته درس خوندن اونم با زندگی و کاری که من دارم 

خدا را شکر میکنم 

برام دعا کنید  

همچنین یه قسمت از دعایی که خواسته بودم شهید علی دهقان برام بکنه قبولی تو درسام بود 

ان شالله حاجت اصلیمو به زودی بگیرم 

و بیام به همه دنیا بگم که شهیدان زنده اند صدامونو میشنون برامون ذعا میکنن و خدا قبول میکنه

شهید سید محمدحسین میردوستی

اولین شهید مظلوم مدافع حرم که اسمشو تو لیست نوشتم شهید سید محمدحسین میردوستی است  

خدایا به مظلومیت این شهدا ترا قسم منو حاجت روا کن

شهید مدافع حرم شهید سید محمدحسین میردوستی

روایت سخت‌ترین لحظه یک مادر از شنیدن خبر شهادت پسر


بدترین لحظه در زندگی یک مادر همین است. انتظار می کشیدم که کی پیکر محمد حسین می‌آید. جمعه شهید شد و پیکر تا پنجشنبه ماند. شهید امجد با محمد حسین شهید شد و سه شهید دیگر یگان صابرین هم جای دیگر شهید شدند. سه شهید را آوردند اما پیکر محمد حسین و امجد را نتوانستند برگردانند.
روایت سخت‌ترین لحظه یک مادر از شنیدن خبر شهادت پسر

شهید سید محمدحسین میردوستی متولد سال 1370 و چهارمین فرزند خانواده میردوستی بود. رزمنده‌ای از یگان صابرین که داوطلبانه به سوریه رفت و در روز تاسوعا در حلب به شهادت رسید. در ادامه ماحصل گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با مادر و خواهر شهید میردوستی آمده است. قسمت اول این گفت‌وگو را می‌توانید از اینجا بخوانید.

الهه و محمد حسین مثل دوقلوها بودند. خیلی هم شیطنت می‌کردند. زمان کودکی برای اینکه شیطنت نکنند اسباب بازی را می‌ریختم وسط فرش و با گچ‌های سوسک کشی که آن زمان در خانه و کنار کابینت‌ها می‌کشیدند یک دایره بزرگ دور بچه‌ها می‌کشیدم. بچه‌ها از این قلم سوسک خیلی ترس داشتند، می‌گفتم اگر بیرون از دایره برید سمی می‌شید این دوتا هم از ترسشان تکان نمی‌خوردند.

محمدحسین یکبار از تخت به پایین افتاد و چون دندانش تازه در آمده بود زبانش را سوراخ کرد. خیلی هول شده بودیم خون زیادی از زبانش رفته بود. از بس خونریزی داشت یک دستمال گرفته بودم روی زبانش ولی همه دستمال پر از خون شد. آنقدر ترسیده بودم که گفتم نکند خدایی نکرده از دست برود. بلافاصله بعد از رسیدن به بیمارستان، او را به اتاق عمل بردند. پارچه سبزی رویش انداختند که فقط قسمت دهانش باز بود. دو سال و نیم بیشتر سن نداشت، برایم جالب بود که طی مدت عمل هیچ عکس العملی نشان نمی‌داد. حتی گریه هم نمی‌کرد گاهی پارچه را بالا میزدم ببینم زنده‌است یا نه. زبانش را بیرون کشیده بودند و بخیه می‌کردند. خودش گریه نمی‌کرد اما گریه‌ی من تمام نمی‌شد آخرسر دکترها گفتند این که آرام است شما چرا گریه می‌کنید؟!

** نام محمد را دوست داشت

روی اسمش خیلی حساس بود. صدایش می‌زدم محمد، می‌گفت بگو محمدحسین. محمد‌حسین که می‌گفتم می‌گفت بگویید آقا محمد حسین. به خاطر علاقه‌اش به اسم محمد بود که نام پسرش را هم محمد گذاشت. می‌گفت هرچندتا پسر هم که داشته باشم اسمشان را محمد می‌گذارم و همیشه اسم پسرش را آقا محمد یاسا صدا می‌کرد.

دیپلم که گرفت رشته نرم افزار قبول شد ولی نرفت. محمد حسین دوران دبیرستان هم کار می‌کرد. تابستان‌ها از بازار با قیمت ارزان لوازم التحریر می‌خرید و در چهارشنبه و یکشنبه بازار نزدیک محل می‌فروخت. کار را عار نمی‌دانست با اینکه به پول احتیاج نداشت ولی دوست داشت روی پای خودش بایستد.

** لوازم تحریر می‌فروخت تا پول تو جیبی‌اش باشد

لوازم تحریر می فروخت و برای خواهرش عروسک می‌خرید. خیلی کم پیش می‌آمد پول تو جیبی به او بدهیم. همیشه محمدحسین خودش پول داشت و دستش در جیب خودش بود. تا دبیرستان فروشندگی می‌کرد، حساب و کتاب خرج یک هفته‌اش را داشت. حتی وقتی اگر می‌خواست چیزی برای خودش بخرد که پول کم داشت نمی‌گفت برای من فلان چیز را بخرید می‌گفت کمکم کنید خودم بخرم.

سربازی را به خاطر اینکه پدرش جانباز بود ده ماه بیشتر طول نکشید. بعد از سربازی در آزمون یگان ویژه  صابرین شرکت کرد و قبول شد.

یگان صابرین با بخش‌های دیگر سپاه فرق دارد. یگانی هست که ماموریت‌های خطرناک دارد. محمد حسین در درگیری پیرانشهر و زاهدان که شهدای زیادی هم دادند حضور داشت. هر لحظه آمادگی رفتن پسرهایم را به سوریه داشتم. از پیرانشهر که آمد گفت می‌خواهم بروم سوریه. وقتی که اسم سوریه را آورد آدم ناآگاهی نبودم که از وضعیت آنجا خبر نداشته باشم. می‌دانستم اگر برود ممکن است برنگردد. با این وجود نه من نه پدرش مخالفتی نکردیم فقط انتظار رفتنش به این زودی را نداشتیم.

** آخرین جشن تولد

13 مهر جشن تولد یک سالگی محمد یاسا بود. چند روز مانده تا تولد، یک شب به ما زنگ زد و گفت قرار است به ماموریت بروم و می‌خواهم جشن تولد محمد را را زودتر بگیرم، میترسم تا روز تولد نباشم. 25 روز به تولد مانده بود که همه جمع شدیم و جشن را برگزار کردیم. آن شب به ما گفت فکر می‌کنم این اولین و آخرین جشن تولد محمد یاساست که من حضور دارم. من در مراسم دامادی پسرم نیستم.

از آنجا که هم خودش هم برادرش مدام در ماموریت بودند و به این حرف‌ها عادت داشتم اینبار هم حرفش را به شوخی گرفتم. گوشم از این صحبت‌ها پر بود اما انگار خودش می‌دانست دیگر برنمی‌گردد. خیلی طول نکشید و 18 روز بعد به آرزویش یعنی شهادت رسید.

** برای کم کردن مخارج زندگی ساکن پاکدشت بود

چون اجاره‌ خانه در تهران زیاد بود در پاکدشت زندگی می‌کرد. محمدحسین برای اینکه هزینه‌های زندگی‌اش کمتر شود با برادرش در پاکدشت زندگی می‌کرد. آخرین روزی که در ایران بود تماس گرفت و خبر داد که من دارم می‌روم. گفتم من که ندیدمت. گفت وقت نیست. حتی به خواهرش که آماده شده بود تا یک جایی همدیگر را ببینند و خداحافظی کنند گفته بود نیا، نمی‌رسی!

** اولین و آخرین تماس

در سوریه فقط یک بار زنگ زد و گفت ببخشید که دیر تماس می‌گیرم به ما یک کارت تلفن می‌دهند و فقط می‌توانیم با یک شماره تماس بگیریم. من به همسرم زنگ می‌زنم حال شما را از او میپرسم، گفت مادر ناراحت نشی، گفتم نه مادر فرقی ندارد فقط خبر سلامتیت رو بده اتفاقا به همسرت زنگ بزن که چشم انتظار است. همان یک بار زنگ زد تا از اینکه نمی‌تواند تماس بگیرد دلجویی کند.

خانمش بعدها به من گفت تعجب می‌کردم چرا اینقدر دلت شور افتاده، این ماموریت مثل بقیه ماموریت‌ها بود ولی من واقعا دلشوره داشتم، انگار الهام شده بود این سفر را برود برنمی‌گردد.

صبح تاسوعا وقتی به شهادت رسید ما در خانه بودیم. پسر خواهرم از طریق تلگرام باخبر شده بود. روز تعطیل از سمنان به سمت تهران راه می‌افتد و به خانواده می‌گوید فکر کنم محمد حسین زخمی شده است. برادرم و همه فامیل در سمنان و شاهرود از طریق تلگرام با خبر شدند. همان روز الهه تعریف کرد دیشب خواب دیدم محمد حسین شهید شده است. گفتم خب خوبه خواب زن برعکس میشه و محمد حسین زنده است!

** بدترین لحظه زندگی یک مادر

پای تلویزیون بودیم. حالا همه فامیل به من زنگ می‌زنند حالم را می‌پرسیدند. یکهو بلند شدم به همسرم گفتم چطور شده همه امروز به ما زنگ میزنند؟ با اینکه همیشه تماس می‌گرفتند ولی انگار این زنگ‌ها خاص بود. دلشوره به دلم افتاد. زنگ زدم به همسر برادرزاده‌ام. پرسیدم شوهرت کجاست؟ گفت راه افتاده بیاید تهران. خودش از ماجرا خبر داشت. با صدای بلند پرسیدم چه اتفاقی افتاده که می‌خواهد بیاید تهران؟. شماره برادرزاده‌ام را گرفتم. پرسیم کجایی گفت مسجد سمنان هستم. گفتم: برای چی داری میایی تهران؟ همسرم گوشی را گرفت گفت: به رضا بگو چی شده. تنها چیزی که گفت بیایید سپاه.

بدترین لحظه در زندگی یک مادر همین است. انتظار می‌کشیدم که کی پیکر محمد حسین می‌آید. جمعه شهید شد و پیکر تا پنجشنبه ماند. شهید امجد با محمد حسین شهید شد و سه شهید دیگر یگان صابرین هم جای دیگر شهید شدند. سه شهید را آوردند اما پیکر محمدحسین و امجد را نتوانستند برگردانند. حتی یک شهید هم برای برگرداندن این دو داده بودند. تا پنجشنبه هفته بعد و تشییع 9 روز طول کشید.

** پسرم از طرف خدا انتخاب شد

پسرم از طرف خدا انتخاب شد. راهی نرفته که بخواهم پشیمان شوم. دلتنگی دارم و سخت است اما فدای حضرت زینب(س). همیشه همه تعجب می‌کنند و می‌گویند که چقدر شما صبور هستید. نمی‌دانم این هم خواست خداست که فقط در خلوتم گریه می‌کنم و واقعا دلتنگ می‌شوم. گریه‌ام از پشیمانی نیست می‌دانیم بهترین راه را رفته است. هدیه‌اش کردم به حضرت زینب(س) و باعث افتخارم است. با رفتن محمد حسین او را از دست ندادم بلکه تازه به دست آوردم.

انتظار شهادتش را داشتم وقتی حرف جنگ باشد انتظار هر چیزی را داریم. کسی شغل کارمندی را انتخاب می‌کند احتمال خطرش خیلی کم است اما پسر من نظامی بود. پسر بزرگم در همین درگیری‌ها و آموزش‌ها و مانورهای داخلی چشمش را از دست داد پس انتظارش را داشتم که اتفاقی بیافتد.

در وصیت نامه‌اش آورده است ولایت را از پدرم آموختم و به پسرش گفته بود که تو هم در راه ولایت گام بردار. همیشه می‌گفت از امریکا و رژیم صهیونیستی متنفر است.


** اینکه می گویند مدافعان حرم به خاطر پول می روند ما را داغدار می‌کند

خواهر شهید سید محمد حسین میردوستی نیز می‌گوید: موضوعی که خانواده‌های مدافع حرم را داغدار می‌کند شایعه‌هایی است که می‌گویند مدافعان حرم به خاطر پول می‌روند. یا می ‌گویند به این خاطر رفته‌اند که جوان و احساساتی هستند. بله بخشی برای احساسات است اما نه احساسی که آن‌ها می‌گویند احساس مدافعان حرم عشق به خداست. یا می‌گویند چرا برای مردم عراق و سوریه رفته همان عراقی که سال‌ها با کشور ما جنگید، همین بحث‌ها خانواده‌های ما را داغدار می‌کند نه شهادت عزیزانمان.

قبل از اینکه محمد حسین شهید شود همیشه باهم به قطعه شهدا می‌رفتیم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی به خاطر برادر خودم به گلزار شهدا بروم. هر وقت دلم خیلی تنگ می‌شود سری به گلزار می‌زنم 5 دقیقه بیشتر سر مزار برادرم نمی‌مانم، همه گلزار را می‌گردم چرا که اعتقاد دارم همه این شهدا برادر من هستند.

** خانواده‌های شهدای افغانستان در ایران غریب هستند

یکی از کارهایی که همیشه انجام می‌دهم رفتن به سر مزار شهدای افغانستانی و صحبت کردن با خانواده آن‌هاست چون واقعا این خانواده و شهدایشان غریب هستند. من در کشور خودم زندگی می‌کنم و برادرم در کشور خودش دفن شده اما اینها از کشوری غریب می‌آیند. دوستان افغانستانی زیادی هم دارم که در همان بهشت زهرا(س) باهم دوست شدیم.

یکی از خانواده های شهدای مدافع حرم افغانستانی می‌گفت در ایران زیاد ما را در مراسم‌ها دعوت نمی‌کنند اگر هم برویم به قم می‌رویم.

من و برادرم یک سال باهم تفاوت سنی داشتیم. هم برادرم و هم دوستم بود. فقط در حرف نمی گویم در واقعیت هم مثل دو دوست صمیمی بودیم. بعضی شب ها که دلمان می‌گرفت تا خود صبح درد و دل می‌کردیم. اگر اتفاقی می‌افتد به اولین کسی که می‌گفت من بودم. شب قبلی که شهید شد رفته بودم هیئت دعا کردم و از خدا خواستم برادرم و پسرخاله ام و همه دوستانشان را حفظ کند. شب خواب دیدم محمد حسین شهید شده و دارم سینه می‌زنم. صبح وقتی خواب را برای مادر تعریف کردم فکر کرد شاید خوابم برعکس باشد و تعبیرش این است که عمر محمد حسین طولانی است تا اینکه ظهر خبر رسید برادرم شهید شد.

** مثل همیشه به اولین کسی که خبر شهادتش را داد من بودم

به یکی از دوستانم می گفتم چون من و محمد حسین باهم صمیمی بودیم و هر اتفاقی می افتاد اول به من می گفت برای شهادتش هم اولین کسی که خبردار شد من بودم. مادر این خواب را برای یکی از دوستان محمد حسین تعریف کرده و گفته بود فکر می کردم عمر محمد حسین دراز می شود ولی شهید شد. دوست برادرم حرف قشنگی زد و گفته بود واقعا هم عمر محمد حسین بلند شده چون شهدا زنده هستند.

یکی از برنامه هایمان وقتی از مدرسه برمی‌گشتیم چون پدر و مادر سرکار بودند و کسی خانه نبود این بود که یکی سیب زمینی پوست می‌کند و یکی هم سرخ می‌کرد و باهم می‌خوردیم. یا وقتی یکی از ما حوصله نداشت به مدرسه برویم آن یکی نقشه می‌کشید تا به مدرسه نرود.

** من زنده‌ام
 
الان چیزی که از محمد حسین می‌خواهم این است که ایمانم را قوی کند. می‌دانم زنده است و ما چون به ایمانی که باید باشد نرسیده ایم نمی توانیم حسش کنیم دعا می کنم ازخدا بخواهد ایمانم را آنقدر قوی کند که بتوانم حسش کنم. یکشب خوابش را دیدم که می گفت من زنده ام. گفتم پس اون جنازه چی بود گفت او شبیه منه، من زنده‌ام.

محمد حسین قبلا از همانجایی که امروز بدنش دفن شده عکس دارد. زمانی که برادرم شهید شد و مزارش را برای گذاشتن پیکر آماده می‌کردند مادر شهید زلفی می‌بیند در حال کندن دو قبر آن طرف تر از مزار پسرش هستند با اصرار می‌پرسد قبر چه کسی است؟ صاحبش سید است؟ می گویند بله. مادر شهید زلفی بعدا برای ما تعریف می کند که خواب پسرش را دیده که گفته مادر خیلی کار داریم قرار است یک شهید سید بیاورند.

شهید عباس دوران

امشب شب بیست و یکم ماه رمضانه شب قدره مصادف با شش تیر سال 95

عباس جان 30تیرماه تاریخ شهادته 

شهید شجاع ازت خواهش میکنم تا قبل از سالروز شهادتت راضیشون کن از ته دل و برای همیشه باشه 

وای 24روز دیگه مونده تا شهادتت خیلی دوستت دارم یعنی میشه 26تیرو بهش تبریک بگمو جشن بگیرم براش 

دلم گرفته امیدم به خداست ان شالله به حق خون پاک شهدا زندگیمو رو به راه کنه 

سرلشکر خلبان عباس دوران (زاده ۲۰ مهر ۱۳۲۹ در شیراز - درگذشته۳۰ تیر ۱۳۶۱ در بغداد) از خلبانان جنگنده مک‌دانل داگلاس اف-۴ فانتوم ۲ نیروی هوایی ایران بود که در ماه‌های آغازین جنگ ایران و عراق نقش مهمی در بمباران اهداف دشمن عراقی ایفا کرد. خلبان عباس دوران در دو سال اول جنگ بیش از ۱۲۰ عملیات و پرواز برون مرزی موفق داشت. 

عباس دوران در سال ۱۳۲۹ در شهر شیراز به دنیا آمد. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند و پس از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۳۴۹ به خدمت سربازی رفت.

پس از پایان دورهٔ وظیفه، به‌دلیل علاقه به‌یادگیری فن خلبانی در سال ۱۳۵۱ وارد دانشکدهٔ خلبانی نیروی هوایی شاهنشاهی ایران شد و پس از طی دورهٔ مقدماتی پرواز در ایران، برای ادامهٔ تحصیل و فراگیری دورهٔ تکمیلی خلبانی به آمریکا اعزام شد. وی با اخذ نشان و گواهی‌نامه خلبانی از دانشکده خلبانی پایگاه نیروی هوایی کلمبوس به ایران بازگشت و با درجهٔ ستوان‌دومی در پایگاه هوایی همدان مشغول به‌خدمت شد.[۴]

همسر وی «نرگس خاتون دلیری فرد» نام داشت. در زمان آخرین پروازش، پسرش امیررضا، یک سال و نیم سن داشت.[۵]

جنگ

با شروع جنگ ایران و عراق، او در پست افسر خلبان شکاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری (که در آغاز جنگ به پایگاه هوایی شهید نوژه نامیده شده بود) مشغول خدمت بود و پس از مدتی، برای ادامه پروازهای جنگی به پایگاه ششم شکاری بوشهر منتقل شد.

دوران در ۷ آذر ۱۳۵۹ و در جریان جنگ ایران و عراق و در طی عملیات مروارید، اسکله الامیه و البکر را غرق کرد. از آنجایی که بخش مهمی از صادرات نفت عراق از طریق این دو سکوی عظیم نفتی واقع در مصب اروندرود عملی می‌شد، با انهدام این سکوهای نفتی عملاً صادرات نفت عراق از طریق دریا قطع گردید. وی همچنین در عملیات فتح‌المبین بسیار موفق عمل کرد.[۶]

آخرین پرواز

صدام حسین پیش از جنگ و در اجلاس سران عدم تعهد در هاوانا، میزبانی بغداد را برای اجلاس بعدی گرفته بود تا ژست یک صلح طلب را به نمایش بگذارد. او با ترسو خواندن خلبانان ایرانی گفته بود: «هیچ خلبان ایرانی جرات نزدیک شدن به آسمان بغداد برای برهم زدن اجلاس را ندارد.»

در حالی که تلاش‎‎های دیپلماتیک برای تغییر محل اجلاس عدم‎تعهد از سوی وزارت خارجه و دولت ایران در جریان بود، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در صدد انجام حملاتی به بغداد برآمد تا عدم امنیت این شهر برای برگزاری اجلاس را ثابت کند. عباس دوران برای جلوگیری از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهد‎ها در تاریخ بیستم تیر سال ۱۳۶۱ مقارن با ژوئیه ۱۹۸۲ مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن نماید. در ۳۰ تیر ۱۳۶۱ شش خلبان نیروی هوایی با سه فروند هواپیمای جنگنده برای این عملیات آماده شدند. یکی از این خلبانان عباس دوران بود. تصمیم بر این می‎شود که سه فروند فانتوم کاملاً مسلح به پرواز درآیند. هر سه تا مرز پرواز کنند و تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حمله‎ور شوند و فانتوم سوم در همان‌جا منتظر بماند تا در صورت نیاز به آن‎ها بپیوندد. خلبانان مأموریت یافتند روی بغداد عملیاتی انجام دهند. هدف آن‎ها بمباران پالایشگاه «الدوره» بغداد، نیروگاه اتمی بغداد و پایگاه الرشید یا ساختمان هتل اجلاس عدم تعهد بود. هر سه تا مرز پرواز می‎کنند آن‎گاه یکی جدا شده و دو فروند دیگر به فرماندهی دوران وارد خاک عراق می‎شوند. هواپیما‎ها در حدود ۳۰ کیلومتری شهر بغداد با ۳ دیوار آتش در مقابل خود مواجه می‌شوند. پس از عبور از دیوارهای آتش دشمن چند گلوله به یکی از هواپیما‎ها برخورد می‎کند. با اصابت این گلوله‎ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می‎افتد ولی او بازهم تصمیم به ادامه عملیات می‎گیرد؛ بنابراین هواپیما‎ها به‎سمت جنوب شرقی شهر بغداد که پالایشگاه «الدوره» در آن‎جا بود ادامه مسیر می‎دهند و با این‎که پدافند دشمن بسیار قوی است اما تمام بمب‎‎ها را روی این پالایشگاه تخلیه می‎کنند. بعد از تخلیه بمب‎‎ها به مسیری ادامه می‎دهند که در واقع این مسیر در نهایت به سالن کنفرانس سران غیرمتعهد‎ها ختم می‎شده است. در همین زمان عقب هواپیمای دوران نیز مورد اصابت چندین گلوله ضدهوایی قرار می‎گیرد؛ به‎طوری که از دم هواپیما تا محل قرار گرفتن کابین خلبان آتش می‌گیرد. در این هنگام، منصور کاظمیان، خلبان کابین عقب به درجات و نشانگرها نگاه کرده و متوجه می‌شود که از کار افتاده‌اند؛ بنابراین تصمیم به خروج از هواپیما و ایجکت خود و دوران می‌گیرد؛ ولی قبل از کشیدن دستگیره خروج اضطراری، صندلی ایجت کابین عقب (احتمالاً به دلیل رسیدن آتش به صندلی) عمل کرده و کاظمیان بصورت خودکار به بیرون پرتاب می‌شود. اما عباس دوران با صرف نظر کردن از خروج اضطراری، هواپیمای فانتوم (اف۴) صدمه‌دیدهٔ خود را که در آتش می‌سوخت، با هدف ناامن جلوه دادن شهر بغداد، به هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها کوبید و مانع از برگزاری این اجلاس در کشور عراق شد.[۶] این عملیات تحت عنوان عملیات بغداد نام گرفت.

به این صورت در اواسط ژوئیه ۱۹۸۲ بود که سازمان وحدت آفریقا هم اعلام کرد که بغداد محل مناسبی برای گردهمایی غیرمتعهد‎ها نیست بعد از آن‎هم کوبا اعلام کرد کنفرانس سران در بغداد تشکیل نخواهد شد. پیشنهاد عراق برای میزبانی کنفرانس وزیران خارجه هم که قرار بود قبل از اجلاس سران برگزار شود، مورد استقبال قرار نگرفت. سرانجام در سپتامبر ۱۹۸۲ فیدل‎ کاسترو طی نامه‎ای رسماً اعلام کرد که اجلاس بعدی در دهلی نو، هفتم مارس ۱۹۸۳ تشکیل خواهد شد و همه کشور‎های عضو با این تصمیم موافقت کرده‎اند و بدین ترتیب شکست بزرگ سیاسی برای صدام رقم خورد.

انتقالی

انتقال

ادامه نوشته

شهید محمد بروجردی

زندگینامه

کودکی و رشد دینی
به سال 1333 شمسی در روستای کوچک «دره گرگ» از توابع شهرستان «بروجرد» در خانواده مومن و مستضعف فرزندی دیده بر جهان گشود که او را «محمد» نام نهادند.

شش ساله بود که پدر را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر رنجدیده ، محمد و پنج فرزند دیگرش را با خود به «تهران» آورد و محله مستضعف نشین «مولوی» مقر خانواده بروجردی شد.

مادرش میگوید: «محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی روزها را در یک دکان خیاطی کار می کرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شبها درس می خواند. همه او را دوست داشتند. چه معلم چه صاحبکارش.»

چهارده ساله بود که به سال 1347 با شرکت در کلاسهای آموزش قرآن و معارف اسلامی قدم به دنیای پر تب تاب مبارزه گذاشت. خودش از آن روزها چنین حکایت می کرد: «وقتی به این کلاسها رفتم قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم چشم و گوشم روی خیلی مسایل باز شد. معنای طاغوت را فهمیدم. فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده اند».

فرمانده سپاه غرب,موسس سپاه,شهید بروجردی,شهید محمد بروجردی,تصویر سازی,عباس گودرزی,نقاشی چهره,جنگ تحمیلی,فرمانده سپاه,دفاع مقدس

برای دریافت تصویر با کیفیت روی عکس کلیک نمایید


در بند اسارت طاغوت
پس از چندی با تشکیلات مکتبی «هیات های مؤتلفه اسلامی» مرتبط شد و ضمن شرکت در جلسات نیمه مخفی سیاسی- عقیدتی، که به همت شهید بزرگوار «حاج مهدی عراقی» تشکیل می شد سطح بینش مکتبی و دانش مبارزاتی خود را بالا برد.

در سال 1350 ازدواج کرد و یکسال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. مادرش میگوید: «به او گفتم پسر حالا که احضارت کرده اند میخواهی چکار کنی؟ گفت : مادر من مسلمانم مطمئن باش تا جایی که بتوانم تن به چنین ذلتی نمی دهم. من از خدمت به این شاه لعنتی بیزارم.می فهمی مادر، بیزار!»

«محمد»که علاقه ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت اندکی پس از این فراخوان به قصد دیدار با مرشد در تبعید مکتب انقلاب حضرت امام خمینی«ره» از خدمت فرارکرد اما حین عبور از مرز زمینی ایران - عراق توسط عناصر «ساواک» رژیم شناسایی و دستگیر شد. مادر محمد از این دوران می گوید : «خبر آوردند که او را در خوزستان سر مرز گرفته اند. رفتم اهواز سازمان امنیت عکسش دستم بود و گریه میکردم... از آنجا رفتم زندان ساواک «سوسنگرد»... این پسر آنجا بود.وقتی وارد اتاق بازجویی شدم دیدم او را از پاهایش به سقف آویزان کرده اند و کتکش میزنند. همین طور مثل باران چوب و شلاق و باطوم بود که روی سر صورت بچه ام می بارد ولی حتی یک آخ هم از او نشنیدم.»

سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت» درباره روحیه بالا، عشق به ولایت وتعهد عمیق «محمد» به آرمانش در آن ایام سخت اسارت درسیاهچال های آریامهری می گفت : «در زندان عوامل رجوی و سایر همپالگی های منافقین به برادرانی که معتقد به ولایت فقیه و رهبری حضرت امام بودند از روی طعنه میگفتند فتوایی ! این هم یکی از مظلومیت های مضاعف بچه های حزب اللهی در آن سالها بود. بعضی ها در برابر این انگ زدنهای رذیلانه منافقین دست و پایشان را گم کردند. ولی محمد خیلی منطقی و زیبا آنها را توجیه کرد. او بدون هیچ ابایی گفته بود:آری ما فتوایی هستیم و مقلد. خودمان که مجتهد نیستیم تا بتوانیم تا حکام را از منابع آن استخراج کنیم. بگذارید هر چه دلشان میخواهد، بگویند».

فرمانده سپاه غرب,موسس سپاه,شهید بروجردی,شهید محمد بروجردی,تصویر سازی,عباس گودرزی,نقاشی چهره,جنگ تحمیلی,فرمانده سپاه,دفاع مقدس

برای دریافت تصویر با کیفیت روی عکس کلیک نمایید


مجاهد فتوایی
محمد نهایتا پس از شش ماه اسارت از زندان آزاد شد. همزمان با آزادی از محبس بلافاصله او را تحویل ارتش دادند و بدین ترتیب محمد جهت خدمت اجباری سربازی به تهران آمد. پس از خاتمه دوران سربازی با تجاربی که از دوران زندان و خدمت در ارتش کسب کرده بود، این بار به طور حرفه ای قدم به میدان مبارزات سیاسی- مکتبی گذاشت. درقدم نخست در صدد برآمد تا با روحانیت متعهد پیرو خط امام تماس و ارتباط بر قرار نماید. چندی بعد در رابطه با تشکل های فرهنگی- تبلیغاتی دست بکار چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیه ها و پیام های حضرت امام شد. مادر«محمد» از فعالیت های او در این مقطع خاطرات جالبی دارد:

«خانه ما در «مولوی» تبدیل شد به مرکز انتشار اعلامیه ضد رژیم. محمد به همراه چند نفر از دوستانش در طبقه همکف یکی از اتاقها سه چهار دستگاه خیاطی گذاشتند و عده ای بی وقفه پشت این چرخ ها کار میکردند... این ظاهر قضایا بود. درست در زیر زمین همین اتاق آنها چاپخانه مجهزی داشتند که شبانه روز کار میکرد. سرو صدایش تمام محله را برداشته بود. البته باعث سوء ظن کسی نمی شد. هر کس به خانه می آمد فکر می کرد این همه سرو صدا مال آن چهار تا چرخ خیاطی است».

با درسهایی که فعالیتهای سیاسی- تبلیغاتی گرفته بود نهایتا به این نتیجه رسید که در راه سرنگونی دیکتاتوری آمریکایی شاه صرفا به مبارزه سیاسی نباید بسنده کرد. به روایت سردار«حاج سعید قاسمی»: «در سال 1355 در معیت چند تن از دوستانش برای آموزش اصول و قواعد جنگ های پارتیزانی راهی سوریه شد. در سوریه حاج آقا و دوستانش به اردوگاه های نظامی «جنبش امل» معرفی و سرگرم طی دوره های رزم چریک شهری و نبرد پارتیزانی شدند. بعد از ختم دوران آموزشی شهید بروجردی و دوستانشان تصمیم می گیرند تا جهت گرفتن حکم شرعی مبارزه مسلحانه به«نجف» رفته و با حضرت امام ملاقات نمایند...اما بنابه برخی مسایل و معضلات خصوصا گرم شدن روابط رژیم بعث عراق با دیکتاتوری شاه امکان سفر آنان به عراق منتفی شد و ناچار به ایران برگشتند».

«محمد»، خود از جمله دلایل اصلی بازگشت از سوریه را، واهمه از غلتیدن به ورطه سیاست بازیها و تزهای شبه مارکسیستی که در صفوف برخی گروههای مقاومت لبنانی – فلسطینی حاکم بود، ذکر می کرد.

پس از چاپ مقاله موهن ساواک در روزنامه «اطلاعات» و قیام خونین 19 دی ماه سال 1356، و سرکوبی خیزش روحانیت و مردم شهر «قم»، «محمد» یک رشته عملیات چریکی فشرده و ضربتی را علیه تاسیسات سیاسی – امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم و حامیان آمریکایی آن، طراحی و اجراء کرد. از جمله این رشته فعالیت های مسلحانه، میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:

1)انفجار رستوران خوانسالار، عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مامورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب غربی C.I.A در تهران.

2)انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی، در لویزان.

3)خلع سلاح مامورین قرارگاه شهربانی شاهنشاهی در تهران.

4)عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک، در 15 خرداد 1357.

5)انفجار تاسیسات برق مراکز رژیم، موسوم به «کاخ جوانان»، در منطقه شوش تهران و...
در رابطه با کلیه این سلسله عملیات، مسئولیت شناسایی سوژه ها، گردآوری اطلاعت لازمه، طرح و برنامه ریزی دقیق هر یورش، بر عهده «محمد» بود. ضمن آنکه پس از طی مراحل مقدماتی مربوط به هر عملیات، محمد با رابطین خود در صفوف روحانیت مبارز پیرو خط امام تماس می گرفت و تنها پس از کسب مجوز شرعی، دست به کار اجرای عملیات می شد.
حفاظت از امام
با اوج گیری روند انقلاب اسلامی، محمد به صورت شبانه روزی، درگیر هدایت و اجرای مسایل سیاسی – نظامی نهضت گردید. در دوازدهم بهمن سال 1357، همزمان با ورود پیروزمندانه حضرت امام به ایران، به امر شهید مظلوم «دکتر بهشتی» و با نظارت «حاج عراقی» مسئولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر کبیر انقلاب، به محمد محول شد. او به همراه دیگر همرزمانش ، مسئولیت حراست از امام بزرگوار را در فرودگاه مهرآباد ، مسیر بهشت زهراء (س) و «مدرسه علوی» عهده دار شد. سپس بلافاصله دست به کار تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران گردید.
در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357 ، محمد نیز همدوش دیگر رزمندگان انقلاب به صفوف متزلزل قوای آریامهری حمله ور شد . او نقش چشمگیری در تصرف «پادگان جمشیدیه » و نیز آزاد سازی مراکز رادیو و تلوزیون از لوث چکمه پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات اخیر ، با اصابت گلوله ای از ناحیه پا مجروح شد.
مدیریت زندان اوین
پس از سرنگونی رژیم منحوس پهلوی و پیروزی مرحله نخست انقلاب اسلامی، فعالیت های انقلابی محمد دامنه گسترده تری پیدا کرد. پس از چندی، مسئولیت سرپرستی «زندان اوین»، که عمده زندانیان آن از عناصر غارت، شکنجه و سرکوب دولت، ساواک و ارتش شاهنشاهی بودند، به محمد محول شد. سلوک اسلامی – انسانی محمد در برخورد با زندانیانی چنین منفور، باعث شد تا تنی چند از همرزمانش به او خرده بگیرند. یکی از دوستان محمد در این رابطه می گوید:
«وقتی زمزمه های نارضایتی به گوش بروجردی رسید، سخت متغیر شد و گفت: ما اگر مسلمان هم نبودیم، باز مسئولیت انسانی و وجدانی به ما حکم می کرد با زندانی برخورد صحیح داشته باشیم. به علاوه، ما در دستگاه عدالت انقلاب، ضابطیم، نه قاضی. اگر بخواهیم به عنوان ضابطین محکمه انقلاب همان برخوردی را با این زندانیان داشته باشیم که قبل از پیروزی، آنها با ما داشتند، پس دیگر چه فرقی میان یک انقلابی مسلمان با یک ساواکی وجود دارد؟اگر در بین برادران ما، کسی هست که به برخورد بنده با اینها (زندانیان) اعتراض دارد، برود احکام مربوط به اسیر و زندانی را در متون شرعی پیدا کند و بخواند».
تشکیل نیروی مسلح
انجام وظیفه ی «محمّد» در این سمت، چندان به درازا نینجامید. تو گویی سرنوشت فرزند شهید خطه ی بروجرد، در عرصه ای دیگر می باید رقم می خورد. به گفته ی سردار سرلشگر « محسن رضایی»:

«محمّد از بنیانگذاران اصلی سپاه بود. او یکی از دوازده نفری بود که سپاه را پایه گذاری کردند. البته برخی از این افراد، مثل شهید محمّد منتظری و ... بعد ها به شهادت رسیدند».

تحت نظارت شورای انقلاب، با کوشش فراوان و خستگی ناپذیر «محمّد» و یارانش، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تأسیس شد. در آن مقطع، خود «محمّد» در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و به فاصله کوتاهی پس از آن، مسئولیت معاونت عملیات «پادگان ولی عصر» (عج) را عهده دار گردید. او شدیداً به ضرورت تداوم تربیت عقیدتی-سیاسی در کنار آموزش نظامی عناصر سپاه و نظارت روحانیت انقلابی پیرو خط امام بر عملکرد کلی این نهاد انقلابی تأکید داشت. فلسفه تأکیدی این همه شدید را خودش این گونه بیان می کرد:
«امام می فرمایند همه هدف ما، مکتب ماست. آنها که مکتب را قبول ندارند، می گویند نتیجه چنین اعتقادی، می شود انحصار طلبی!... ما اگر که شمشیر به دست گرفته ایم، باید «لتکون کلمة الله هِی العُلیا» شمشیر بزنیم، برای اینکه حکم خدا، دین خدا، روی کار بیاید. اگر هدف ما اجرای حکم خدا و حاکمیت دین او نباشد، دیگر مبارزه چه فایده ای دارد؟ حالا چه شاه باشد، چه کس دیگری، آن وقت چه فرقی خواهد داشت که ما برای چه کسی می جنگیم؟ بحث ما و هدف ما این است که حکم خدا پیاده بشود. اگر عمل به این وظیفه باعث می شود ما را «انحصار طلب» معرفی کنند، البته به این معنا، ما انحصار طلبیم!»
جهاد مسیحایی
با گسترش غائله آفرینی تجزیه طلبان تحت الحمایه آمریکا و بعث عراق در کردستان، «محمّد» در رأس گروهی از سپاهیان کم ساز و برگ انقلاب، ابتدا به «کرمانشاه» و از آنجا به «سنندج» رفت. از همان بدو ورود به منطقه، فرماندهی عملیات قلع و قمع قوای تا بن دندان مسلح ضدّ انقلاب در کردستان را بر عهده گرفت.
در شرایطی که سنندج و پادگان لشگر 28 ارتش در این شهر، به محاصره کامل قوای ائتلافی ضدّ انقلاب، از «دموکرات» و «کوموله» گرفته تا «چریک های فدایی» و «پیکار» درآمده بود، محمّد و تنی چند از همرزمانش، توسط یک هلیکوپتر S.T.214 هوانیروز در پادگان سنندج پیاده در چنین شرایط وخیمی، «محمّد» مصمم و قاطع با تنگناها و معضلات موجود، برخوردی حساب شده داشت و با مکرر تلاوت کردن آیات قرآنی و جملات حماسی حضرت امیر (ع) از نهج البلاغه، جمع کوچک رزم آوران مدافع پادگان را، تهییج و به ادامه ی پایداری و ایثار، تحریص می کرد.
همرزم «محمّد»، تیمسار شهید «علی صیاد شیرازی»، از آن روزها می گوید: «موقعی که ضدّ انقلابیون محل باشگاه افسران لشگر 28 را در سنندج محاصره کردند، بچه های ما در آنجا، مدت 40 شبانه روز در محاصره مطلق بودند. حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند. با این حال استقامت می کردند. شهید بروجردی، برای رهایی اینها، دست به هر کاری می زد... او آنقدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره در هم شکست. نمونه چنین صحنه هایی را در آن زمان، زیاد داشتیم که ایشان همیشه با همین پایمردی و استقامت، به مصاف ضد انقلابیون می رفتند».

در کنار نبرد قاطع و قهر آمیز با تجزیه طلبان، «محمد» به راستی عامل به رافت و برخورد برادرانه با مردم مستضعف کردستان بود. سردار سرتیپ «حاج سعید قاسمی» از خصایص مردمی محمد، خاطرات شیرینی به یاد دارد: «در همان شبهای اول آزادسازی سنندج، که ضد انقلابیون شکست خورده با سلاح های سبک و نیمه سنگین از هر طرف به سوی مردم و نیروهای انقلاب شلیک می کردند و رفت و آمد در سطح معابر شهر تقریبا غیر ممکن بنظر می رسید، به حاج آقا خبر دادن که در یکی از خانه های نزدیک پادگان، خانم بارداری هست که زمان وضع حمل او فرا رسیده. منتهی با توجه به عدم امنیت در سطح شهر، بردن او به بیمارستان غیر ممکن است. شهید بروجردی، بلافاصله نشانی آن خانه را گرفت، تنها و بدون محافظ، سوار بر ماشین فرسوده به آنجا رفت و با کمک شوهر آن خانم، او را به بیمارستان سنندج منتقل کرد.
تنها بعد از اطمینان خاطر از وضعیت این خانواده کرد بود که از بیمارستان به پادگان برگشت.»
همرزمان فرمانده کبیر
اصولا دلسوزی محمد نسبت به مردم کردستان حد و مرز نداشت. به آنها از صمیم قلب احترام می گذاشت. جالب اینکه مردم کردستان نیز، به او علاقمند شده و بردارانه دوستش داشتند. جاذبه محبت آمیز بروجردی آن همه نیرومند بود که اطفال معصوم کرد، به محض دیدن او، به سویش می دویدند، با او بازی میکردند و «محمد» شاد و خندان، دست نوازش بر سرشان می کشید. همزمان، به کار گسترش سازمان رزم قوای سپاه که جوهره فرماندهی را به همراه صلابت و اخلاص، در ایشان سراغ می کرد، مسئولیت می داد. بسیاری از همین عناصر، بعدها جزو نخبه ترین فرماندهان یگانهای رزمی سپاه، چه در کردستان، و چه در سایر جبهه های دفاع مقدس 8 سال ملت ایران شدند. از جمله شاگردان و برگزیدگان نامی این معلم کبیر در بین سرداران سپاه اسلام می توان به:

- سردار شهید «حاج احمد متوسلیان»، فرمانده سپاه مریوان، بنیانگذار لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده عملیات قرارگاه نصر.

- سردار شهید «ناصر کاظمی»، فرمانده سپاه کردستان، نخستین فرمانده تیپ ویژه شهدا و فرمانده شهر پاوه.

-سردار شهید «علی گنجی زاده»، دومین فرمانده تیپ شهدا.

سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت»، فرمانده سپاه پاوه، دومین فرمانده لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده سپاه 11 قدر.

-سردار شهید «سعید گلاب»، مسئول آموزش عقیدتی سپاه منطقه 7.

- سردار شهید «صادق نوبخت»، فرمانده سپاه غرب کرخه.

-سردار شهید «حاج علی اصغر اکبری»، فرمانده سپاه سردشت.

-سردار شهید «ناصر صالحی»، فرمانده سپاه پاوه.

-سردار شهید«غلامعلی پیچک»، و «محسن حاج بابا».

-سردار شهید «مختار تولی خانلو»، فرمانده سپاه باینگان.

- سردار شهید «علی فضل خانی»، مسئول یگان پدافند قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) اشاره کرد.
به دنبال جنایات فجیعی که نسبت به عناصر انقلاب و جهادگران بی دفاع در سطح کردستان به وقوع پیوست، به ویژه پس از سر بریدن پاسداران مجروح در بیمارستان شهر «پاوه» توسط عوامل بعث، با صدور فرمان حضرت امام در مرداد 1358، محمد و رزم آوران تحت امر او جهت سرکوبی ضد انقلاب، عازم پاوه شدند. طولی نکشید که باند خائن دولت موقت، اقدام به اعزام هیات به اصطلاح «حسن نیت» به مناطق کردنشین غرب کشور نمود.

تاسیس پیشمرگان کرد مسلمان

علی ای حال، با اقدامات خائنانه دولت موقت و بویژه به دستور هیات حسن نیت لیبرال ها، کلیه مواضعی که وجب به وجب آنها با نثار خون رشید ترین جوانان این مرزو بوم از چنگال پلید ضد انقلاب آزاد گشته بود، توسط «لیبرال دوله های موقت»، دو دستی تقدیم ضد انقلاب گردید . در این دوران سخت و مشقت بار، محمد نه تنها مایوس نشد طرح تشکیل «سازمان پیشمرگان مسلمان کرد» را تدوین و به شورای عالی سپاه عرضه داشت.
با وجود کارشکنی و مخالفت شدید لیبرالها خائن، این طرح با همفکر و همیاری پیگیر عناصر پیرو خط امام در شورای انقلاب، به ویژه شهید بزرگوار «آیت الله دکتر بهشتی» تصویب شد و مسئولیت تشکیل این سازمان نیز مستقیما به خود «محمد» محول گردید. «محمد» خود در یکی از جلسات توجیهی فرماندهان سپاه در غرب کشور، با بیانی گرم و گیرا، در این مورد گفته بود : «صف مردم کرد، از صف ضد انقلاب جداست.
این مردم مسلمانند. فطرتا خواهان حکومت اسلامی اند. وقتی دست رحمت نظام بر سر آنها گسترده شود، بدیهی است که سلاح بدست گرفته و با تمام قدرتشان، به مصداق کریمه « اشداء علی الکفار»، با تجزیه طلبان ملحد خواهند جنگید». استقبال مردم مومن و محروم کردستان از امر تسلیح و شرکت در مدافعین انقلاب آن همه چشمگیر بود که موازنه قدرت را در منطقه به زیان گروهک های تجزیه طلب بر هم زد.

مقابله با بعثیون
با شروع تهاجم ارتش عراق به خاک میهن اسلامی در مهر ماه 1359، «محمد» به همراه تنی چند از همرزمانش، راهی «سر پل ذهاب» شد.

در جریان محاصره این شهر، که می رفت تا منجر به اشغال آن توسط ارتش بعث شود، «محمد» و یارانش طی یک رشته نبردهای سخت و سهمگین، پوزه لشگرهای تانک و کماندویی دشمن را به خاک مالیده و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات دادند.

در این نبرد نابرابر ، «محمد» چندین بار تا پای شهادت پیش رفت و بالاخره هم، از ناحیه دست، جراحت سختی برداشت. آنچه در این دوران بر صعوبت کار «محمد» و همرزمانش در جبهه های غرب، صد چندان می افزود، تسلط بلا منازع لیبرالیزم منحط و در راس آن، «بنی صدر» خائن، بر مقدارات جبهه و جنگ بود.

سردار شهید حاج همت از تلخ کامی های فرزندان انقلاب بر اثر سیاست های مخرب لیبرال ها در ماههای آغازین جنگ، فراوان گفته ها داشت. از جمله اینکه : «در یک جلسه نظامی، به اتفاق شهید بروجردی و سایر برادران سپاه غرب کشور، به بنی صدر گفتیم عراق چندان هم که وانمود می کنید، آسیب ناپذیر نیست.

شما کافیست به استعداد یک تیپ نیرو به ما بدهید تا ضربات خوبی به دشمن در جبهه غرب، در عمق شهر هایش وارد کنیم. پاسخ بنی صدر را هیچ وقت از یاد نمی برم که گفته بود مانیرو هایمان را برای دفاع از جنوب لازم داریم. من حتی یک نفر هم در اختیار شما قرار نمی دهم!». این توجیه ریا کارانه سمبل لیبرالیزم در حالی بود که خط سازش، در جنوب نیز کارنامه سیاهی از خود بر جای گذاشت.
آری، در عرف لیبرالیزم منحط رزم آوران مظلوم سپاه، مردانی همچون «محمد بروجردی»، «عناصری فاقد مسئولیت» و «مخل مدیریت جنگ معرفی» می شدند! پس از حذف لیبرالها و باند خائن «بنی صدر» از مقدرات دستگاه اجرایی کشور، به دنبال اتخاذ یک رشته تدابیر دفاعی نوین، سردار رشید کردستان، در راس گروهی از فرماندهان جنگ آزموده و زبده نبردهای غرب کشور، جهت تشکیل، سازمان و کادربندی یگانهای رزمی نیروی زمینی سپاه در جبهه های جنوب، راهی خوزستان شد.
از زمره این فرماندهان می توان به سرداران رشید «حاج احمد متوسلیان»، «حاج محمد ابراهیم همت»، «حاج عباس کریمی»، «رضا چراغی»، «محسن وزوایی»، «علیرضا ناهیدی»، «اکبر حاجی پور» و ... اشاره کرد. علی رغم مسئولیت سنگین رهبری نبردهای غرب کشور، «محمد» لحظه ای از جبهه های جنوب غافل نبود. به ویژه در رابطه با تثبیت «فتح بستان» - نبرد طریق القدس – با اجرای دو رشته عملیات انحرافی حماسه شگرف «فتح المبین» - دوم فروردین 1361 – نقشی ارزنده و اساسی ایفا کرد.
مرد خستگی ناپذیر
یکی از همرزمانش در باب استقامت و پایمردی «محمد» در بحبوحه نبرد، از عملیات «مطلع الفجر» روایت می کند:

«در این عملیات، ما و سایر فرماندهان ارتش و سپاه، به اتفاق ایشان روی یکی از ارتفاعات «تنگ کورک» مستقر شده بودیم. در شرایطی که حتی آب برای وضو گرفتن هم در دسترس نبود... ایشان در آن شرایط دشوار گرمای نفس بر، یازده شبانه روز پلک بر هم نزد، کنار ما ماند و نبرد را رهبری کرد. روزهای آخر ما و فرماندهان ارتش، حتی با التماس، مصرانه از او خواستیم برود کمی استراحت کند، اما قبول نکرد».

«سردار سرتیپ «قاسمی»، نیز این گونه گواهی می دهد: معمولا استراحت های حاج اقا در جاده ها و بین راه بود. اصلا وقت استراحت خاصی از سپیده صبح تا دیر وقت شب،در حال تردد و سرکشی به خطوط و مناطق عملیاتی بود و در جلسات طولانی و خسته کننده طرح و برنامه ریزی عملیات شرکت مستقیم و فعال داشت.

از نیمه شب تا یک ساعت مانده به اذان صبح، سرگرم نماز شب و تلاوت قران و ادعیه می شد و ذکر می گفت. اگر قیلوله کوتاه یک ساعته او را تا پیش از اذان صبح، در نظر نگیریم، باید بگویم، این مرد عمده خواب و استراحتش حین تردد در جاده ها، داخل ماشین بود». پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه 7 سپاه کشور، شامل استان های «همدان»، «کرمانشاه»، «کردستان» و «ایلام» به کف با کفایت «محمد» سپرده شد .

چندی بعد، طی جلسه ای که در آذربایجان غربی تشکیل شده بود، «محمد» پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیروهای ارتش و سپاه در جنگ های غرب کشور را مطرح ساخت. پیشنهادی بدیع، که با استقبال گرم فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجهه شد. «محمد» بلا فاصله دست به کار تشکیل این قرارگاه گردید. قرار گاهی که نام پرچمدار رشید اسلام حضرت خاتم الانبیاء (ع) را به خود گرفت. پس از تشکیل این قرارگاه، فرماندهان ارتش و سپاه مصرانه فرماندهی آن را به «محمد» پیشنهاد کردند.

همسر محمد، از عکس العمل او نسبت به این پیشنهاد می گوید: «فرماندهی قرارگاه حمزه (ع) به ایشان پیشنهاد شد. اما آن را قبول نکرند... تازه پس از درخواستهای زیادی که شد مسئولیت قائم مقامی فرماندهی این قرارگاه را پذیرفتند.
منش محمد
در وصف خصایل اخلاقی «محمد»، همین بس که عموم مردم کردستان لقب «مسیح کردستان» را به او پیشکش کرده اند.

محمد، علی رغم موقعیت درخشان و برجسته ای که در بین فرماندهان عالی رتبه نیروهای مسلح انقلاب اعم از ارتش و سپاه داشت، چنان کف نفس و تواضعی از خود بروز میداد که در بین تمامی رزم آوران جبهه های غرب و جنوب، اخلاص او زبانزد خاص و عام شده بود.

با توجه به اینکه فرماندهی عالی جنگ در جبهه های شمال غرب و غرب کشور را بر عهده داشت، بارها مخبرین جراید و اکیپهای گزارشی رادیو و برای مصاحبه به سراغش می رفتند اما هر بار دست خالی بر گشتند.

چرا که «مسیح کردستان»، همواره از دوربینهای تلویزیونی و میکروفونها گریزان بود. یکی از دوستانش در این باره میگوید: «سعی داشت گمنام باشد. سعی میکرد وجودش در جامعه مطرح نشود. معتقد بود که تمام اجر یک کار، در گمنامی عامل آن است.

سخت اصرار داشت بر این گمنامی. یک بار که اکیپ فیلمبرداری تلویزیون غافلگیرانه از او فیلمبرداری کرد، مصرانه مانع از ادامه کارشان شد. می گفت: از من فیلمبرداری می کنید؟. بروید استغفار کنید... شما باید بروید از این بچه رزمنده ها که دارند می جنگند فیلم بگیرید...» سردار سرتیپ «قاسمی نیز از عشق و ارادت عمیق محمد به فرزندان معنوی حضرت امام ، اینگونه یاد می کند: «حاج آقا همیشه رسم داشتند که با بچه بسیجی ها حشرو نشر داشته باشند.

با تمامی تنگی وقت و مسئولیت های سنگین که به عنوان فرمانده منطقه 7 سپاه کشور داشتند، از کمترین فرصت ها، برای رسیدگی به معضلات بسیجی ها استفاده می کردند. در برخورد با نیروها، مصداق عینی «رحماء بینهم» بودند.درهر عملیات هم، مثل یک نیروی ساده، دوش به دو ش بسیجی ها می جنگید و پیشروی میکرد. برای همین هم، بچه ها عاشق او بودند، اما خدا شاهد است که این مرد، از این همه عشق و ارادت، سر سوزنی دچار عجب و غرور نشد». از دیگر مسایلی که «محمد» به شدت نسبت به آن پای بندی نشان می داد، رسیدگی و ملاقات با خانواده های شهدا و جانبازان بود. محبت و علاقه اش به یتیمان شهدا و حد حصری نداشت.

بارها با لحنی مو کد گفته بود: «خدا ما را به واسطه همین شهید داده ها امتحان می کند. مبادا با غفلت از آنها، سختی و عذاب خدا را برای خودمان بخریم!». با گسترش دامنه فعالیت قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در غرب، «محمد» ضرورت تشکیل یک یگان رزمی ویژه، جهت جنگ های غرب کشور را احساس نمود. بر حسب همین ضرورت نیز، او سازمان دهی، آموزش و کادر بندی «تیپ ویژه شهدا» را در دستور کار خود قرار داد. مسئولیت فرماندهی این تیپ را نیز به سردار شهید «ناصر کاظمی» محول کرد. حضور مستقیم او در تمامی مراحل نبرد تا به آن حد ملموس بود که به گفته سردار شهید «حاج همت»: «در جریان پاکسازی محور «بانه – سردشت»؛ بعضی از برادران ما، به شهید کاظمی گفته بودند شما به بروجردی بگویید اینقدر جلو نیاید. احتیاجی به آمدن ایشان نیست. ما خودمان می رویم. شهید کاظمی، چندین بار درخواست بچه ها را با بروجردی مطرح کرد.

اما هر بار، ایشان چیزی نمی گفت. نهایتا در برابر اصرار موکد شهید کاظمی گفته بود: اگر بنابر ولایت است، من بر شما ولایت دارم، اینقدر از حد خودتان خارج نشوید!.» سرتیپ شهید آبشناسان که خود در چندین نبرد دوشادوش «محمد» جنگیده بود، درباره روحیه معنوی او در میادین رزم گفته بود: «در عملیات دائم زیر لب با خودش زمزمه می کرد و نام خدا را بر زبان می آورد. چه در موقع سختی ها، و چه در حین پیروزی، زبانش جز به شکر به درگاه خداوند نچرخید. واقعا ایشان مظهر توکل بودند.
همسر شهید، از یکی از آخرین دیدارهایش با «محمد» میگوید: « به ایشان گفتم چهار سال است که در این منطقه هستیم. انشاءالله بعد از ختم جنگ به تهران برمی گردیم یا نه؟!. در جوابم گفتند: بخاطر نیاز شدید این منطقه ، تصمیم گرفته ام در کردستان بمانم کاری هم به ختم جنگ ندارم. گفتم : پس لابد باخبر شهادت شما به تهران بر می گردیم؟ خندید و چیزی نگفت».
نقطه پرواز شهید بروجردی
روز اول خرداد سال 1362، محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران: «بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت می کرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد.

ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم. همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم». با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.

«صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند.

وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت اما شهید شده بود» سردار شهید «حاج همت» ، درباره مهجور ماندن قدر و ارزش نقش بروجردی در تاریخ پر فراز و فرود انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، 6 ماه پیش از شهادتش در کربلای خیبر گفته بود: «...بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز، نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما شناخته نشده. تصور من این است که زمان بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون رنگین بروجردی، این بیداری را در ما بوجود بیاورد!.»

وصیت نامه شهید بروجردی

اين وصيت نامه رادر حالي مي‌نويسم كه فردايش عازم سنندج هستم . با توجه به اينكه چندين بار در عمليات شركت كرده و ضرورت نوشتن وصيتنامه را حس كرده بودم ولي هم فرصت نداشتم و هم اهميت نمي‌دادم ولي نمي‌دانم چرا حس كردم كه صرفا اگر ننويسم گناهي مرتكب شده ام . لذا بدينوسيله وصيت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا مي‌نويسم.

با توجه به اينكه حدودا شش سال وارد مبارزات سياسي و نظامي شده ام و بهمين خاطر نسبت به خانواده ام رسيدگي نكرده ام بخصوص همسر و فرزندانم و از همين وضع هميشه احساس ناراحتي مي‌كردم و هيچ وقت هم نتوانستم خود را قانع كنم كه مسئوليت را رها كنم و بدينوسيله از همه آنها معذرت مي‌خواهم و طلب بخشش دارم از حقي كه به گردن من داشته اند و نتوانستم اين حق را اداء‌كنم ولي اين اطمينان را به خانواده ام مي‌دهم كه هرگز از ذهن من خارج نشده اند و فكر نكنند كه نسبت به انها بي‌تفاوت بوده ام ولي مسئوليتهاي سنگين تر بود.در خواستي كه از همسرم دارم اين است كه فرزندام را خوب تربيت كند و آنها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد . اگر چه اموالي ندارم ولي آنجه هست فقط همسرم نسبت به مصرف كردن آ‌ن مسئوليت دارد. از برادرانم محمد و عبدالمحمد درخواست دارم كه به مادرم و خواهرانم رسيدگي كند و همسرم را دعوت به صبر و استقامت كنند و از همه آنها به خصوص مادرم درخواست بخشش دارم زيرا از دست من ناراحتي بسيار ديده و هيچ وقت اين فرصت پيش نيامد كه بتوانم به ايشان رسيدگي لازم را بكنم و از كليه برادران و خواهراني  كه من را مي‌شناسند در خواست دارم كه براي من از خداطلب بخشش كنند. شايد به خاطر حرمت دعاي مومني خداوند از تقصيراتم بگذرد. احساس مي‌كنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگيني مي‌كند بخصوص دعاي آن كساني كه پاسدارند و به جبهه مي‌روند و از كساني كه در جرئيات زندگي من بوده و با من برخورد داشته اند، درخواست دارم برادراني اگر از من بد ديده اند در گذرند و يا اگر كسي را سراغ دارند كه از من بد ديده به نزدش بروند و از او رضايت بگيرند. و ديگر اينكه مقاومت را فراموش نكنند كه خداوند با صبر پيشه كنندگان است. در اين شرايط تاريخي خداوند تبارك و تعالي بار سنگين انقلاب اسلامي را بر دوش ملت مسلمان ايران گذاشته است و ما را در آزمايشي عظيم قرارداده است. اين را شهيدان بسياري بخصوص در اين چند سال اخير به در و ديوار ايران نوشته اند و اگر مقاومت ما نباشدهمانطور كه امام فرمودند بيم آن مي‌رود كه زحمات شهداء به هدر رود و اگر چه آنها به سعادت رسيدند و اين ما هستيم كه آزمايش مي‌شويم . ديگر اينكه با تجربه‌اي كه ما از صدر اسلام داريم كه بخاطر عدم آگاهي ، مسلمين چطور از مسير اسلام منحرف شده اند و اين تجربه بايد براي مسلمين درس عبرت باشد. با دقت كلمات اين « روح خدا» را كه خط او خط رسول خداست دقت كنند، وجود امام امروز براي ما معيار است راه او راه سعادت و انحراف از آن خسران دنيا و آخرت است. من با تمام وجود اين اعتقاد را دارم كه شناخت و مبارزه با جريانهايي كه بين مسلمين صدر به انحراف كشيدن انقلاب از خط اصيل و مكتبي آن را دارند، به مراتب حساستر و سختر از مبارزه با رژيم صدام و آمريكاست و وصيتم به برادران اين است كه سعي كنند توده مردم كه عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادي و سياسي آماده كنند كه بتوانند نيروهاي صادق انقلاب را شناسايي كنند و عناصري كه جريانهاي انحرافي دارند بشناسند كه شناخت مردم در تداوم انقلاب حياتي است.

وصيت نامه اينجانب محمد بروجردي(  پدر دره گرگي ) پس از حمد خدا و طلب استغفار از او كه برگشت همه به سوي اوست و درود بر محمد و آل او و درود بر امام امت و درود بر همه شهيدان تاريخ . از همه برادراني كه در طول عمرم با آنها تماس داشته ام طلب آمرزش مي‌كنم و هر كس كه اين وصيت نامه را مي‌خواند براي من طلب آمرزش كند زيرا كه من از اين دنياي ناگوار با كوله بار خالي مي‌روم و بعد از من همسرم سرپرستي خانواده را به عهده دارد و حقوق و مقدار ارثي كه دارم به او مي‌رسد به غير از مبلغي 7000ريال ( هفتصد تومان) كه بايد به مادرم بدهد و درصورت فوت همسرم برادر كوچكترم عبدالمحمد سرپرستي دو فرزندم را به عهده گيرد و از اينكه نتوانسته ام براي خانواده بطور كلي مثبت باشم ازهمه پوزش مي‌طلبم و طلب آمرزش مي‌كنم والسلام.

دلنوشته ای برای ابراهیم (5)

سلام بر ابراهیم

ادامه نوشته

شهید حسین قجه ای

زندگینامه سردار شهید حسین قجه ای

صبح عاشورای سال ۱۳۳۷ حسینعلی در زرین شهر اصفهان در دستان خسته پدر کشاورزش جای گرفت و در سایه تربیت عالمانه پدر رشد نمود. در سن ۷ سالگی به مدرسه رفت و تا اخذ مدرک دیپلم تحصیل نمود.

به گزارش افکارنیوز، صبح عاشورای سال ۱۳۳۷ حسینعلی در زرین شهر اصفهان در دستان خسته پدر کشاورزش جای گرفت و در سایه تربیت عالمانه پدر رشد نمود. در سن ۷ سالگی به مدرسه رفت و تا اخذ مدرک دیپلم تحصیل نمود.

از کودکی علاقه زیادی به ورزش کشتی داشت و به عنوان قهرمان اول شهرستان و استان اصفهان برای چند سال متوالی معرفی گشت و به مسابقات انتخابی تیم ملی راه یافت. سال ۱۳۵۳ وارد فعالیت‌های سیاسی شد. سال ۱۳۵۶ به قم مهاجرت کرد و توسط مأموران ساواک دستگیر شد. چند مرتبه نیز به منظور فعالیت‌های سیاسی به شیراز و قم سفر کرد.

با پیروزی انقلاب به استخدام کمیته درآمد، چندی بعد به همراه دوستانش سپاه پاسداران زرین‌شهر را بنیان نهاد و خود نیز سبزپوش این نهاد مقدس گردید. قجه‌ای سپس به عنوان مسؤول یک گروه به سنندج رفت و چهارماه در این شهر خالصانه خدمت کرد. در بازگشت به زادگاهش مسئولیت عملیات سپاه پاسداران زرین شهر را به او سپردند.

برای مدتی نیز مسؤولیت توپخانه سپاه مریوان و دزلی را پذیرفت. هنوز مدتی نگذشته بود که به عنوان مسؤول عملیات سپاه مریوان و دزلی معرفی گردید. حسین ماهها با ضدانقلاب جنگید و در عملیات محمد رسول الله(ص) با سمت فرمانده عملیات حاضر شد.

بعد از شرکت در عملیات فتح‌ المبین با سمت فرمانده گردان سلمان فارسی در عملیات بیت‌المقدس شرکت کرد و سرانجام در جاده اهواز – خرمشهر در تاریخ ۱۳۶۱/۲ / ۱۶ در سن ۲۴ سالگی شربت شهادت را نوشید و بر اثر اصابت گلوله به سرش به دیدار حق شتافت.

وصیت نامه شهید حسین قجه ای
ای افراد باایمان شما را چه شده که به وقتی به شما گفته شود در راه خدا برای مبارزه با دشمنان حق و عدالت حرکت کنند به زمین سنگینی می‌کنید.

… بدانید که لذت دنیا در برابر خوشیهای آخرت اندکی بیش نیست. با درود و سلام فراوان به کلیه‌ی شهدای صدر اسلام تاکنون …از اینکه متعهد شدم در جنگ شرکت کنم یک وظیفه‌ی دینی خود دانستم و به والله قسم همیشه قلبم برایش می‌تپید چون بیشتر در معرض آزمایش قرار می‌گرفتم و سعی می‌کردم تا اندازه‌ی رشدم کمبودهایم را برطرف کنم ولی همیشه به این فکر بودم که نکند خالص نشوم و در جنگ از بین بروم(از دنیای ظاهری) تا اینکه مرتبه‌ی اول و دوم گذشت برای مرتبه سوم به فکر این افتادم که حتماً بسیار گناهکارم که از فیض شهادت محروم مانده‌ام. سعی کردم خالصانه‌تر و استوارتر شروع کنم تا شاید خداوند نظر عنایتی بکنند و مرا از نعمت بزرگش سیراب کند.

الحمدالله …. «خداوند به شما امر می‌کند که امانتها را به صاحبان آن بسپارید.» ای خمینی عزیز مطمئن باش که به آیه‌ی قرآن وفادار خواهیم ماند و همیشه از حرکت در خط پیامبرگونه‌ات تا ظهور حضرت مهدی(عج) ضعف از خود نشان نخواهیم داد. خدایا ما ابزار و وسیله‌‌ای بیش نیستیم. تویی که مرا هدایت و از خطرات عقیدتی به دور میداری. از تمامی خانواده، اقوام، دوستان و همشهریان و کلیه‌ی مسلمانان درخواست عاجزانه دارم که از خط رهبریت امام امت پیروی کنید تا سرعت و ضربات مشت بر دهان ابرقدرتها بیشتر شود. برای اینکه جوانان متعهد و شجاع بارآیند، و از مرگ نترسانید که زیر بار ذلت زندگی کنند ولی از ترس مرگ خروش نکنند، قربانی شدن در راه تحقق اسلام و اهداف انقلاب اسلامی آرزوی ماست بگذارید ما فدا شویم اما نگذارید که جمهوری اسلامی و خط امام بیش از این دست‌خوش حملات مخالفان شود … ولی درد دلی با برادران پاسدار! شما را قسم به آنچه برایش ایثارگری می‌کنید کاری کنید که سخنان امام با شما تطبیق کند و قلب امت دردناک نشود. چون خیلی شما از جان‌گذشتگان را دوست دارند.

جملات امام به پاسداران (شما جنداللهاید- شما دست خدا هستید- شما سربازان امام زمان (عج) هستید) معنی جملات و برداشت آنها یعنی اگر اینها که گفته شد نیستید سعی کنید چنین باشید تا بتوانید به اسلام خدمت کنید & همگی برای پیروزی و گسترش اسلام و طول عمر امام در دل شب و وقت نمازها دعا کنیم.والسلام