توسل به چهل شهید (لیست دوم)

1-شهید حاج علی موحد دوست

2-شهید حاج علی قوچانی

3-شهید حاج شیر علی سلطانی

4-شهید حسن باقری

5-شهید غلامرضا عالی

6-شهید حاج رجب محمد زاده

7-شهید حمید رضا نظام

8-شهید علی حاتمی

9-شهید حسن انتظاری

10-شهید حاج عبدالله اسکندری

11-شهید مهدی سلیمان پور

12-شهید یحیی درویشی

13-شهید حسن قربانی

14-شهید سجاد زبرجدی

15-شهید احمد نیری

16-شهید عبدالله علایی (یه شهید خاص)

17-شهید محمد عسگری

18-شهید مصطفی عسگری

19-شهید مجتبی هاشمی

20-شهید اسماعیل دقایقی

21-شهید محمد جهان ارا

22-شهید محمود کاوه

23-شهید عباس کریمی

24-شهید محسن وزوایی

25-شهید رضا چراغی

26-شهید عبدالله میثمی

27-شهید سید مهدی غزالی

28-شهید علی محمودوند

29-شهید غلامحسین نامجو

30-شهید مرتضی جاویدی

31-شهید ناصر کاظمی

32-شهید غلامعلی پیچک

33-شهید یداله کلهر

34-شهید سید حسین میر رضی

35-شهید احمد رضا احدی

36-شهید خلیل حسن بیگی

37-شهید حمید رضا ملاحسنی

38-شهید حسین همدانی مدافع حرم

39-شهید حمید رضا نوبخت

40-شهید مجید بقایی

 

خاطره ای از بردار شهید چمران

او از کوچکي تدريس مي کرد و قسمتي از خرج روزمره ي خود را از راه تدريس به دست مي آورد . مصطفي در رياضيات و بخصوص درس هندسه ، آن قدر توانا بود که حريفي نداشت . براي حل بعضي از مسائل مشکل ، ساعتها و روزها و ماهها فکر مي کرد . اغلب در خيابان که راه مي رفت يا شبها در رختخواب ، با مسائل مشکل رياضي دست و پنجه نرم مي کرد . در همين سالها با بزرگمردي به نام آيه الله سيد محمود طالقاني آشنا شد که در دست نوشته ها از او به بزرگي ياد مي کند . از آن زمان تا پانزده سال بعد ، در درس تفسير قرآن ايشان در مسجد هدايت حاضر مي شد .

در آن دوران ، مصطفي به سه موضوع توجه زيادي داشت : مسائل مذهبي ، موضوعات سياسي و ورزش . شبهاي جمعه که ما در خانه راديو نداشتيم با دوچرخه به ميدان ارگ تهران مي رفتيم . من دوچرخه بازي مي کردم و او به سخنراني مرحوم راشد از بلندگو گوش مي داد .

مصطفي خط و نقاشي زيبايي داشت . در همان دوران ، نقاشي زيبايي از حضرت علي عليه السلام کشيد. مصطفي با اينکه لاغر اندام بود ، اما همواره در ميدانهاي ورزشي کشتي حاضر مي شد .

من تمام کارنامه ها و جزوه هاي درسي او را ورق زده ام ، همه ي نمره هايش بيست است . آدم وقتي مي بيند ، کيف مي کند . وقتي جزه ها را ورق مي زدم ، فکر مي کردم که آنها را استاد خوشنويسي کشور ، پاکنويس کرده است .

او به کشورهاي مختلف سفر کرد که از آنها مي توان به مصر ، لبنان و امريکا اشاره کرد . وي با شخصيتهاي مذهبي و علمي بسياري نيز ديدار داشت . او از زندگي خودش مي گويد : « من در امريکا زندگي خوشي داشتم و از همه ي آنها گذشتم و به جنوب لبنان رفتم تا در ميان محرومان ، زندگي کنم . مي خواستم اگر نمي توانم به اين مظلومان کمکي بکنم ، لااقل در ميانشان باشم ؛ مثل آنها زندگي کنم و درد و غم آنان را در قلب خود بپذيريم » .

مصطفي در آبان ماه 1358 به فرمان امام به وزارت دفاع منصوب شد . او و آيت الله خامنه اي ، نماينده ي امام در شوراي عالي دفاع بودند . او در جبهه هاي جنگ ، « ستاد جنگهاي نامنظم » را تشکيل داد و به سازماندهي شهر اهواز پرداخت ، تا سرانجام در دشت دهلاويه به همراه دوستانش به درجه ي شهادت رسيد .

چلچراغ ، احمد دهقان ، ص 17-79 .

منبع: نشريه ي حديث زندگي 10

دلنوشته ای برای ابراهیم (7)

سلام بر ابراهیم

شهید عزیزم 

دوست شهیدم

 

 

ادامه نوشته

26-شهید عبدالله میثمی

سال 1334 ه. ش در خانواده‌ای مؤمن در شهر اصفهان متولد شد. تولد او مصادف با شب ولادت حضرت امیر‌المؤمنین (ع) بود. پدرش برای نامگذاری او به قرآن تفأل نموده بود، نام او را عبدالله گذاشت. ( بر مبنای آیه‌ی 32 از سوره‌ی مریم )
عبدالله دوران کودکی و نوجوانی را در دامان پاک پدر و مادر خود سپری کرد. وی در دوره‌ی دبیرستان، همزمان با تحصیل، در کنار پدرش به کار پرداخت. از نوجوانی شور و علاقه‌ی خاصی به مسایل مذهبی و ترویج و تبلیغ علوم الهی داشت و شاید همین انگیزه او را در مسیر فراگیری دروس حوزوی و ورود به سلک روحانیت و طلبگی قرار داد.

ال 1334 ه. ش در خانواده‌ای مؤمن در شهر اصفهان متولد شد. تولد او مصادف با شب ولادت حضرت امیر‌المؤمنین (ع) بود. پدرش برای نامگذاری او به قرآن تفأل نموده بود، نام او را عبدالله گذاشت. ( بر مبنای آیه‌ی 32 از سوره‌ی مریم )

عبدالله دوران کودکی و نوجوانی را در دامان پاک پدر و مادر خود سپری کرد. وی در دوره‌ی دبیرستان، همزمان با تحصیل، در کنار پدرش به کار پرداخت. از نوجوانی شور و علاقه‌ی خاصی به مسایل مذهبی و ترویج و تبلیغ علوم الهی داشت و شاید همین انگیزه او را در مسیر فراگیری دروس حوزوی و ورود به سلک روحانیت و طلبگی قرار داد.
این شهید بزرگوار در کنار کسب علوم دینی به اتفاق چند تن از دوستانش در مسجد محل، انجمن دینی و خیریه، هیأت حضرت رقیه (ع)، کلاس‌های آموزش قرآن و صندوق قرض‌الحسنه را پایه‌گذاری کرد و عملاً مسؤولیت ارشاد دوستان هم‌سن و سال خود را به عهده گرفت و قرآن و مسایل سیاسی روز را به آنها تعلیم می‌داد، که به تدریج همین محافل دوستانه به جلسات مخفی تبدیل گردید. در این مقطع عمده‌ی توجه و تلاش عبدالله و دوستانش به پخش اعلامیه، کتاب و تبیین اهداف مبارزاتی و شخصیت حضرت امام خمینی (ره) و افشای خیانت‌های رژیم شاهنشاهی نسبت به اسلام و مسلمین معطوف گردید و سرانجام پس از چند سال تحصیل حوزوی و تبلیغ و ترویج احکام الهی، در سال 1353 به همراه برادر شهیدش (حجت‌الاسلام رحمت‌الله میثمی) و چند تن دیگر از دوستانش، به قم هجرت نمود و در مدرسه‌ی شهید حقانی سکنی گزید و به تعلیم و تربیت و تکمیل دروس دینی پرداخت.
وی که در کنار درس به مبارزه با رژیم نیز مشغول بود، با خیانت یکی از منافقان، تحت تعقیب قرار گرفت و به همراه چند طلبه‌ی دیگر در همین سال دستگیر و روانه‌ی زندان شد. در زندان با وجود آنکه شکنجه‌های فراوانی را تحمل نمود، ذره‌ای نرمش نشان نداد و با تجاربی که داشت محیط زندان را به کلاس درس تبدیل نمود و در حالی که از محضر بعضی از روحانیون کسب فیض می‌کرد، به اتفاق سایر زندانیان هم‌بند به تحقیق و مطالعه‌ی علوم و معارف قرآن و نهج‌البلاغه می‌پرداخت.
او تعالیم روح‌بخش قرآن را به زندانیان آموزش می‌داد و این حرکت‌ها در روحیه‌ی زندانیانی که تحت تأثیر گروهک‌های ملحد و منافق بودند، تأثیر به سزایی داشت.
شهید میثمی که سی ماه از عمر پرثمرش را در زندان ستم‌شاهی به سر برده بود، در سال 1357 به دنبال مبارزات قهرمانانه‌ی ملت رشید ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) از زندان آزاد شد و پس از رهایی، با روحیه‌ی انقلابی خود در جهت به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی از اهدای هر آنچه که در توان داشت، کوتاهی نکرد.
ایشان با پیروزی انقلاب اسلامی، جهت ادامه‌ی تحصیل به حوزه‌ی علمیه‌ی قم رفت و از محضر اساتید بزرگوار کسب علم کرد. سپس در کنار دوست دیرینه‌اش روحانی شهید، «مصطفی ردانی‌پور» و برای یاری رساندن به این نهضت الهی، مدتی را در کردستان گذراند و از آنجا به دنبال تشکیل سپاه در یاسوج، به آن شهر عزیمت کرد، تا در کنار عزیزان پاسدار به سازماندهی و ارشاد عشایر محروم بپردازد.
او که بعد از آزادی از زندان، با سابقه‌ی سیاسی قبلی خود می‌توانست در بسیاری از جاهای حساس کشور نیرویی کارآمد باشد، ولی گمنامی را برگزید و بدون نام و شهرت و آوازه، با هدف رشد و اعتلای اسلام، در هر نقطه از سرزمین اسلامی خالصانه خدمت کرد.
شهید میثمی در مدت حضور در استان کهگیلویه و بویراحمد سهم بزرگی در تأمین امنیت و ثبات این منطقه عشایری داشت و تلاش‌های فراوانی برای کمک و رسیدگی به مستمندان و خانواده‌ی شهدا به کار بست.
این شهید سعید علاوه بر خدمت در سپاه، در تشکیل بسیاری از نهاد‌های انقلاب اسلامی در استان کهگیلویه و بویراحمد نقش بارزی داشت و همواره مورد مشاوره‌ی مسؤولین استان قرار می‌گرفت.
پس از سی ماه خدمت و تلاش شبانه‌روزی در آن منطقه‌ی محروم، از سوی نماینده‌ی حضرت امام (ره) در سپاه، به عنوان مسؤول دفتر نمایندگی حضرت امام (ره) در منطقه‌ی نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد) منصوب گردید.
از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی شهید میثمی جنگ را یک نعمت بزرگ و یک سفره‌ی گسترده‌ی الهی می‌دانست ومعتقد بود هرکس بیشتر بتواند در جنگ شرکت کند، از این سفره‌ی الهی بیشتر بهره برده است. لذا در بسیاری از صحنه‌ها و ، برادرش در مقابل مناطق عملیاتی حضور فعال داشت و یکی از آنها (تپه‌های شهید صدر) چشمانش به شهادت رسید.
او همچنین به تأسی از حضرت امام (ره) و رهبر و مقتدایش معتقد بود که جنگ در رأس همه‌ی امور است و بقیه‌ی مسایل در مرحله‌ی بعد. بنابراین بسیار مشتاق بود که همیشه در جبهه بماند، تا اینکه از طرف حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین شهید محلاتی، «نماینده‌ی محترم حضرت امام (ره) در سپاه» به مسؤولیت نمایندگی امام در قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ره) ـ که قرارگاه مرکزی و هدایت کننده‌ی تمامی نیروهای سپاه و بسیج و سایر نیروهای مردمی بود ـ برگزیده شد، تا با حضور در میان برادران سپاهی، بسیجی و ارتشی، شمع محفل رزمندگان و مایه‌ی قوت قلب آنان باشد.
شهید میثمی که با علاقه و عشق بی‌نظیر این سنگر را انتخاب کرده بود، در آن شرایط حساس در کنار فرماندهان و رزمندگان، توانست نقش مهمی را در انسجام نیروها و رشد معنویات در جبهه ایفا کند. سخن او همواره و بخصوص در خطوط مقدم نبرد و شب‌های عملیات الهام‌بخش رزمندگان و مسؤولان جنگ بود.
او حتی برای زیارت خانه‌ی خدا هم حاضر نبود، لحظه‌ای جبهه‌های نبرد حق علیه باطل را ترک کند، چرا که معتقد بود جبهه‌ اجر زیارت خانه‌ی خدا را هم دارد.
او عاشقی دلباخته بود و عشق را تنها با ایثار و فداکاری قرین می‌دانست و اهدای خود را در راه حق، تنها ذره‌ای برای شکر این همه نعمت برمی‌شمرد و توفیق حضور در جبهه را ارمغانی می‌دانست که با یاری معشوق به ظهور خواهد رسید.

این شهید بزرگوار که همواره در میدان جهاد حاضر بود، یار و یاور رزمندگان اسلام به شمار می‌رفت. تکلیف دینی در نزد او بر همه چیز مقدم بود. بصیرت و آگاهی او در آن شرایط سخت، گره‌گشا بود، اخلاص و تقوای او امید را در دل‌ها زنده می‌کرد و تبسمش یأس و نومیدی آنان را می‌زدود. او حقیقتاً در بسیاری از صحنه‌ها پیشتاز بود. دلسوزی، ایمان و علاقه‌اش به حضرت امام (ره) و انقلاب، او را پذیرای همه‌ی سختی‌ها کرده بود.
شهید میثمی در کوران حوادث انقلاب و جنگ بر این نکته تأکید می‌نمود که: «وقتی انسان برای خدا کار کند، هرچند هم آن کار کوچک باشد، چنان نمود دارد که اصلاً خودش هم باور نمی‌کند.»
کار کردن در راه خدا و خدمت به بندگان برایش به مثابه‌ی عبادت و از همه چیز شیرین‌تر بود. زیرا فعالیت و تلاش برای رضای خدا را معراج خود می‌دانست و در حقیقت، تعالی و رسیدنش به کمال معنوی، نتیجه‌ی همین اخلاص و عشق به خدمت‌گزاری بود. او هر آنچه داشت، در طبق اخلاص نهاده بود و برای احیای دین خدا و ارزش‌های متعالی سر از پا نمی‌شناخت.
ایثار و از خود گذشتگی او به حدی بود که در همه حال، برای سپاهیان اسلام، نمونه و الگو بود. اعتقاد راسخ و روح باصفایش که در مراحل مختلف زندگی، به ویژه در دوران زندان، صیقل یافته بود، از او انسانی وارسته ساخته بود، که جز در وادی سالکان طریق عشق و مخلصان درگاه معبود، نمی‌توان چنین یافت.
شهید میثمی همواره مسؤولیت عظیم فرماندهان و نیروهای رزمنده و امانت سنگین و بار مسؤولیت شهدا را یادآوری می‌کرد و می‌گفت: «خدا می‌داند اگر پیام شهدا و حماسه‌های آنها را به پشت جبهه منتقل نکنیم، گنهکاریم.»
این عالم وارسته و روحانی مبارز که با درک تکلیف و شناخت زمان، خدمت در جبهه‌ها را بر همه چیز ترجیح داده بود، به رزمندگان گوشزد می‌نمود:
«اگر به خاطر مشکلات و به اسم پایان مأموریت و غیره بخواهیم برگردیم، نوعی سقوط است.
برادران پیوسته از خدای خود بخواهید که توفیق ادامه‌ی نبرد را از ما نگیرد. خدا می‌داند روز قیامت وقتی روزهای جبهه‌مان را ببینیم و روزهای مرخصی را هم ببینیم، گریه خواهیم کرد که ای کاش مرخصی نرفته بودیم.»
شهید میثمی که در فراز و نشیب‌های انقلاب و جنگ، وظیفه‌ی خود را خوب می‌شناخت و با حضور مستقیم در جبهه‌ها و خطوط مقدم، سند زنده‌ی عمل به تکلیف و همراهی روحانیت با فاتحان میادین رزم را به نمایش می گذاشت، در یکی از سخنرانی‌هایش برای رزمندگان اسلام گفت:
«برادران! پیشروی و عقب‌نشینی در خاک، شکست و پیروزی نیست، حقیقت پیروزی، وحدت و انسجام؛ و حقیقت شکست، اختلاف ماست.
اگر خدای ناکرده به واسطه‌ی حرف‌های اختلاف‌انگیز ما رزمندگان در کارشان سست شوند، تمام عواقب و گناهان آن به گردن ماست.»
این روحانی مبارز و فداکار آنگاه که می‌دید رزمندگان و فرماندهان، برای دفاع از اسلام به شهادت می‌رسند و مزد جهاد را دریافت می‌نمایند، می‌گفت:
«خدا می‌داند که من این روزها دارم زجر می‌کشم، چرا که می‌بینم برادران ما چه زیبا به پیشگاه خدا می‌روند. خدا نکند که عاقبت ما، جور دیگری باشد.»
سرانجام همان‌طور که در شب دوم عملیات بزرگ کربلای 5 به دوستان گفته بود: «من در این عملیات اجر خودم را از خدا می‌گیرم.» هنگامی که در تاریخ 9/11/65 سحرگاهان، آن زمان که دلباختگان جمال محبوب، برای مناجات با خدای خویش مهیا می‌شوند، وعده‌ی الهی تحقق یافت و در منطقه‌ی عملیاتی کربلای 5، از ناحیه‌ی سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز در 12 بهمن (مطابق با دوم جمادی‌الثانی که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا (ع) بود) به دیدار معبود و مهمانی اولیای خدا شتافت و به آرزوی دیرینه‌ی خود نایل گردید.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران اصفهان ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید

 
















25-شهید رضا چراغی

چند روزي مي شد كه پدر از سفر كربلا برگشته بود. هنوز در حال و هواي زيارت حضرت اباعبدالله الحسين (ع) به سر مي برد. در كربلا، دوست عربي داشت به نام عبدالرزاق كه علاقه شديدي به او داشت. همواره ياد او با عطر كربلا همراه بود. 
صبح يكي از روزهاي سال 1336 شور و شعف، خانه اي كوچك در روستاي ستق از توابع شهرستان ساوه را فرا گرفت. شيون كودك تازه متولد شده ازخانه محقر چراغي بلند بود. پدر كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد، بي اختيار نوزاد را در آغوش كشيد و گفت: قربانت بروم عبد الرزاق. كساني كه در اتاق نشسته بودند، با تعجب به او نگاه كردند. ... بله، عبدالرزاق، اسمش را مي گذاريم عبدالرزاق.... چندي بعد، پدر به اداره ثبت احوال ساوه رفت تا براي كودكش شناسنامه بگيرد. وقتي مامور ثبت از او پرسيد كه اسم كودك چيست؟ خندان گفت: عبدالرزاق. چند روز بعد كه براي گرفتن شناسنامه رفت، در كمال تعجب ديد در شناسنامه، نام كودك را رزاق چراغي نوشته اند. با ناراحتي علت را پرسيد، مامور گفت:حالا شده....ديگر عوضش هم نمي شود كرد! اين مساله، همه را ناراحت كرد. از آن به بعد او را رضا صدا كردند. رضا در خانواده اي مذهبي و دوستدار اهل بيت (ع) زاده شد. در شش سالگي قدم به مدرسه گذاشت و با استعداد خوبي كه داشت، همواره در درسهايش موفق بود. او علاوه بر تحصيل، به مطالعات و فعاليت هاي مذهبي علاقمند بود و در مجالس مذهبي، با شور و اشتياق حضور مي يافت. پس از گذراندن دوره ابتدايي، وارد دبيرستان شد و در آن مقطع با برخي مسائل مذهبي و سياسي آشنا شد. او در شروع انقلاب اسلامي، در سال آخر دبيرستان تحصيل مي كرد. 

فعاليت هاي شهيد پيش از پيروزي انقلاب اسلامي
 رضا در راه تحصيل، عنصري فعال و پر تلاش بود. در ميان همسالان و همشاگردانش از نظر اخلاق، ادب و علم، ممتاز بود. با شروع انقلاب اسلامي، فعالانه وارد عرصه هاي مبارزه شد و در حركت ها و تظاهرات، همدوش و همراه مردم انقلابي به فعاليت پرداخت. با اوج گيري انقلاب، حضور او در صحنه هاي مختلف آن، پر شور و هيجان و جدي تر شد و در توزيع اعلاميه هاي حضرت امام خميني (ره) در ميان دوستان و بستگان، نقش موثري ايفا كرد. چراغي در روزهاي پيروزي انقلاب، خستگي ناپذير و عاشقانه، شب و روز خود را وقف تحقق انقلاب كرد و در تسخير مراكز نظامي و دولتي رژيم، پر تلاش حضور داشت. 

فعاليت هاي شهيد در كردستان و دفاع مقدس 

رضا پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز با شوقي فراوان در حراست از آرمان هاي آن، با جان و دل كوشيد. هر جا كه به او نياز بود، خود را به آن جا رسانده و خدمات شايسته اي را انجام مي داد. او پس از شروع غائله كردستان توسط ضد انقلاب، فوري همراه جمعي از دوستان، خود را به مريوان رساند و در مبارزه با گروهك هاي محارب، از هيچ كوششي دريغ نكرد. در مدت حضورش در كردستان، تجربيات ارزشمندي درباره مسائل نظامي و نيز فرماندهي كسب كرد. او در عمليات محمد رسول الله (ص)، مسير بسيار مهم و پر خطر معروف به نام راه خون را از تصرف نيروهاي ضد انقلاب خارج كرد و بدين وسيله، شهامت، توان رزمي و شايستگي خود را در فرماندهي نيروهايش به نمايش گذاشت. 
همچنين همراه ديگر فرماندهان در جبهه هاي سر پل ذهاب و گيلانغرب دست به عمليات چريكي زد. چراغي در مدت حضورش در كردستان، مدتي مسئوليت جانشيني سپاه دزلي و زماني نيز به عنوان مسئول محور مريوان انجام وظيفه كرد و خدمات درخشاني را در آن جا از خود به يادگار گذاشت. شهيد چراغي كه حاج احمد متوسليان را استاد خود مي دانست، 

خصوصيات بارز اخلاق و رفتار نظامي او را الگوي خويش قرار داد و از همان اولين روزهاي حضورش درمريوان، با نشان دادن شجاعت و رشادت، جوهر خويش را نمايان ساخت. جمع سرداران دلير مردي كه بعدها در جنگ، نوبت به نوبت جاودانه شدند، از كردستان عازم جنوب شدند. با تشكيل تيپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) توسط حاج احمد، رضا نيز از آن به بعد همراه تيپ ۲۷ در عمليات هاي مختلف شركت كرد. وي در طول حضور در كردستان و جنگ، مسئوليت هاي مختلفي بر عهده داشت. مدتي جانشين سپاه دزلي بود و زماني مسئول محور مريوان. از اواسط سال۱۳۶۰ تا اواخر تير ماه سال ۶۱ ، فرماندهي گردان حمزه (ع) را در عمليات فتح المبين و بيت المقدس بر عهده داشت. پس از اسارت حاج احمد متوسليان در تيرماه ۶۱ در لبنان و قبول فرماندهي تيپ ۲۷ توسط شهيد حاج همت، شهيد چراغي در عمليات رمضان و عمليات مسلم بن عقيل در سومار، به عنوان قائم مقام لشكر خدمت كرد و از مهر ماه سال ۶۱ براي مدت كوتاهي معاونت سپاه ۱۱ قدر را كه فرمانده آن حاج همت بود، پذيرفت. از آبان سال ۶۱ تا فروردين سال ۶۲ در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك در فكه، به عنوان فرمانده لشكر انجام وظيفه كرد. حسين الله كرم، همرزم شهيد مي گويد: در عمليات محمد رسول الله (ص) وقتي پس از انهدام مواضع و استحكامات دشمن فرمان بازگشت به خطوط خودي داده شد. نيروها آماده بازگشت شدند. شهيد چراغي در مسير سرد و پر برف نيروها را كه با مشقت فراوان از عمليات بر مي گشتند در آغوش مي گرفت و مي بوسيد. شهيد چراغي به همراه شهيدان محمدرضا دستواره و حسن زماني در جبهه هاي سر پل ذهاب دست به عمليات چريكي زدند. در يكي از اين حمله ها در منطقه نفت شهر درگيري شديدي بين ما و دشمن پيش آمد. بخاطر محدوديتي كه در مهمات داشتيم، شهيد چراغي و شهيد هادي دستور دادند به مواضع قبلي خودمان برگرديم. بايد مسير را از داخل رودخانه طي مي كرديم چون زير آتش تانك و هلي كوپترهاي دشمن قرار داشتيم. عقب نشيني بايد مرحله به مرحله انجام مي شد. هلي كوپترهاي دشمن به دنبال نيروهايي بودند كه در دشت ويژگان و خان ليلي عمليات چريكي انجام داده بودند. ما تحت فرماندهي شهيد چراغي روي ارتفاعات پارلمان بوديم. شهيد چراغي و هادي نيروها را قانع كردند كه عقب بروند و خودشان دو نفر ماندند تا با تيراندازي به سوي دشمن از تهاجم آنان جلوگيري كنند و ما به راحتي برگرديم. شهيد رضا چراغي در عمليات فتح المبين در كنارحاج احمد متوسليان و شهيد حاج همت به بررسي و شناسايي مواضع نيروهاي متجاوز عراق پرداخت. او در آن عمليات فرماندهي گردان حمزه را بر عهده داشت و در منطقه دشت عباس در برابر تانكهاي دشمن وارد عمل شدند.
 در عمليات بيت المقدس كه لشكر روي جاده اسفالته اهواز - خرمشهر عمل مي كرد، شهيد چراغي مسئوليت سه گردان را بر عهده داشت و با لياقت و توان بالا، تا فتح خرمشهر به هدايت نيروها پرداخت. در اين عمليات، از ناحيه پا مجروح مي شود. پس از بهبودي نسبي، در عمليات مسلم ابن عقيل (ع) كه پاييز سال ۶۱ در منطقه سومار انجام شد، حاج همت به عنوان فرمانده قرارگاه ظفر منصوب شد و شهيد چراغي فرماندهي تيپ محمد رسول الله (ص) را بعهده گرفت. در اين عمليات تيپ حضرت رسول الله (ص) حدود ۱۳ گردان داشت كه هدايت آنها با رضا بود. رضا بر اثر جراحات قبلي پايش در گچ بود و ناراحتي زيادي داشت، در حالي كه سرم به دستش وصل بود، از داخل آمبولانس عمليات را در شرايط بحراني هدايت مي كرد. 
در عمليات والفجر مقدماتي، تيپ ۲۷ به لشكر تبديل شد. حاج همت فرماندهي سپاه ۱۱ قدر را بر عهده گرفت و شهيد چراغي فرماندهي لشكر را. در آن عمليات، لشكر را ۴ تيپ تشكيل مي داد. تيپ يك عمار، تيپ دو سلمان، تيپ سه ابوذر و تيپ چهار ذوالفقار كه وظيفه اجراي آتش بر روي دشمن را داشت. در اين عمليات رضا شمشير لشكر بود و اقتدار و استقامت شايسته اي از خود نشان داد. وقتي دشمن در پاسگاه طاووسيه اقدام به پاتك كرد، كنار شهيد چراغي در نيمه هاي دو قله مشرف به پاسگاه طاووسيه بودم. آتش دشمن بسيار شديد بود. با اتكا به شليك هزاران گلوله خمپاره و كاتيوشا در هر ساعت، توانستند تا روي تپه دو قلو جلو بيايند. حضور شهيد چراغي در كنارشهيد همت ، به نيروها روحيه مي داد و با فرماندهي رضا تپه دو قلو، پس گرفته شد. 
در عمليات والفجر يك در منطقه عمومي فكه كه حاج همت فرماندهي قرارگاه ظفر را بر عهده گرفت، رضا همچنان فرمانده لشكر بود. لشكر ۲۷ وظيفه داشت كه با نيروهاي ارتش ادغام شود و ارتفاعات پيچ آنگيزه و جبل فوقي را فتح كند و به سمت عمق خاك دشمن براي تصرف تاسيسات نفتي پيش برود. ارتفاعات ۱۱۲ توسط گردان مالك و گردان كميل به تصرف در آمد. گردان ميثم و ديگر گردانها نيز به سمت ارتفاعات ۱۴۳ و پاسگاه بجيله و در امتداد آن به تاسيسات نفتي قزلبان حمله كردند كه محور عمليات لشكر را تشكيل مي داد. 

ويژگي هاي اخلاقي او
 اهل پارسايي، تقوا و ديانت بود و همواره نسبت به انجام واجبات و ترك محرمات تقيه خاص داشت. از دنيا و زخارف آن پرهيز مي نمود و اهل ريا و رياست نبود. پدرش مي گويد: وقتي او را به عنوان فرمانده لشگر معرفي كردند و از او خواستند به سپاه منطقه 10 تهران برود و حكم فرماندهي اش را بگيرد، گفت خجالت مي كشم دنبال اين چيزها بروم. او عاشق شهادت بود. در طول جنگ، يازده بار مجروح شد و خودش گفته بود كه اگر خدا بخواهد، بار دوازدهم شهيد مي شوم و چنين هم شد. اهل ولايت بود و به اهل بيت (ع) ارادت مي ورزيد. در مسئوليت هايي كه به عهده مي گرفت، جدي و پر كار بود. نسبت به حفط بيت المال سخت حساس بود و هرگز از آن استفاده شخصي نمي كرد. 

پدرش مي گويد: هر گاه با ماشين به منزل مي آمد، ماشين بيت المال را خانه مي گذاشت و با ماشين من به كارهاي شخصي اش رسيدگي مي كرد. يك بار يكي به منزل ما آمد و گفت كه رضا با ماشين او را به جايي برسند. حاضر نشد از ماشين بيت المال استفاده كند و با ماشين من او را به مقصد رساند. چگونگي شهادت شهيد رضا چراغي، پس از ماه ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و انقلاب، سرانجام در عمليات والفجر 1 كه در منطقه عمومي فكه انجام گرفت، پس از ابراز رشادت تمام و ايثار و حماسه، به شهادت رسيد و روح بزرگوارش به ابديت عشق پرواز كرد. يكي از همرزمانش مي گويد: دشمن در ارتفاع 143 فكه پاتك سنگين زده بود. به هر ترتيبي بود، خود را به آن جا رساندم. رضا چراغي، عباس كريمي، اكبر زجاجي در حال شليك آر پي چي 60 بودند. دشمن پاتك سنگيني زده بود. هر چه اصرار كردم كه عقب برگردند، قبول نكردند. روي ارتفاع فقط شش نفر سالم مانده بودند كه مي جنگيدند، رضا چراغي، عباس كريمي ، اكبر زجاجي و سه نفر بسيجي كه سخت درگير بودند. دشمن تصور مي كرد كه نيروي زيادي روي ارتفاع است. عصر كه دوباره به ارتفاع رفتم، ديدم عباس كريمي و دو نفر از بسيجيان، پيكر غرقه به خون چراغي را با برانكارد حمل مي كنند.

 روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

24-شهید محسن وزوایی

محسن وزوایی، 5 مرداد ماه سال 1339 در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده‌ای اصیل و مذهبی دیده به جهان گشود.

وی دوره دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد و دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند.

محسن وزوایی

محسن وزوایی، در سال‌های نوجوانی با راهنمایی‌های مؤثر پدرش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از هم‌رزمان مرحوم آیت اللّه کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت.

وی در سال ۱۳۵۵ به دانشگاه راه یافت و در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل شد. پس از ورود به دانشگاه، به جریان مکتبی انجمن‌های اسلامی دانشجویان این دانشگاه پیوست و هم زمان با شرکت در فعالیت‌های سیاسی و جلسات عقیدتی، از سال 1356 مسئولیت هدایت و جهت دهی به مبارزات دانشجویی ضد دیکتاتوری را در سطح دانشگاه شریف عهده دار شد.

در سال‌های ورودش به دانشگاه، نقش فعالی در تشکیلات اسلامی دانشگاه از خود نشان می‌داد. این جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونین 17 شهریور سال 1357 تا 12 بهمن 1357 و ورود امام خمینی (ره) به ایران، در همه صحنه‌ها از جمله پیشتازان و جلوداران تظاهرات مردمی بود.

او در روزهای پرتلاطم انقلاب نیز نقش حساس هدایت را بردوش می‌کشید و در درگیری‌های مسلحانه و سرنوشت ساز 19 بهمن تا 22بهمن 1357، حضوری پرثمر داشت.

محسن وزوایی

محسن وزوایی در تصرف دو پادگان مهم جمشیدیه و عشرت‌آباد نیز شهامت بالایی از خود نشان داد.

وی از نخستین دانشجویان پیرو خط امام بود که در جریان راهپیمایی برضد سیاست‌های مداخله‌گرایانه آمریکا در ایران، در سالروز کشتار دانش‌آموزان به دست رژیم پهلوی و سالگرد تبعید امام خمینی (ره) عهده‌دار حرکتی شد که رهبر انقلاب، از آن با تعبیر بدیع «انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول» یاد فرمودند.

محسن وزوایی در سال 1358 همزمان با کار تبلیغاتی در جمع دانشجویان پیرو خط امام، بلافاصله با تشکیل سپاه پاسداران، به این ارگان نظامی پیوست و در دوره‌ای فشرده، آموزش‌های چریکی را در سپاه آموخت. او مدتی در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظیفه کرد، سپس سرپرستی واحد اطلاعات ـ عملیات را به عهده گرفت.

محسن وزوایی به دنبال تجاوز عراق به ایران، داوطلبانه به جبهه غرب عزیمت کرد. با ورود او به این منطقه، تحولی پدید آمد؛ به گونه‌ای که در عملیات سرنوشت ساز پارتیزانی به عنوان فرمانده گردان، مسئولیت محور تنگ کورک تا حد فاصل تنگ حاجیان را برعهده گرفت و ضمن حمله‌ای پارتیزانی به مواضع و استحکامات دشمن، به کمک هم‌رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق‌الجیشی تنگ کورک را از تصرف قوای اشغالگر بعث خارج ساخت.

در عملیات جدیدی که از سوی رزمندگان اسلام در اردیبهشت ماه 1360 طرح‌ریزی شده بود، محسن وزوایی فرمانده گردان شد. در این عملیات، او با آن که مجروح شده بود، ولی با گامی استوار و خستگی ناپذیر و روحی امیدوار به نبرد ادامه می‌داد.

در حین عملیات، بیشتر رزمندگان شهید یا مجروح شده و تنها محسن و چند رزمنده دیگر زنده بودند؛ و شگفت آن که همین چند نفر، توانستند 350 تن نیروهای کماندوی بعث عراق را به اسارت بگیرند.

محسن وزوایی، نقش فعالی در طراحی عملیات فتح بلندی‌های «بازی دراز» ایفا کرد و در همین نبرد به شدت مجروح شد و به تهران انتقال یافت. او در بیمارستان با وجود درد بسیار، ناله نمی‌کرد و به یکی از پزشکان که از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتی کرده بود گفت: «آقای دکتر! من هر چه بیشتر درد می‌کشم، بیشتر لذت می‌برم و احساس می‌کنم از این طریق به خدای خودم نزدیک می‌شوم». پس از بهبودی نسبی از مجروحیت، قدم به معرکه‌ای گذاشت که فرجام آن، آزادسازی خرمشهر اشغال شده بود.

او در طول جنگ تحمیلی، در عملیات‌های متعدد با مسئولیت‌های گوناگون حضور داشت. در 20 آذر 1360، در عملیات مطلع الفجر فرمانده بود. در اسفند سال 1360 فرمانده گردان حبیب بن مظاهر و تیپ تازه تأسیس محمد رسول اللّه (ص) گردید که در عملیات فتح المبین، این گردان نوک عملیات بود.

محسن وزوایی

با تأسیس تیپ 10 سیدالشهداء، فرمانده این تیپ شد. همین تیپ، در 23 فروردین ماه 1361 وارد عملیات بیت المقدس شد و برای اجرای بهتر عملیات، با تیپ حضرت رسول صلی الله علیه و آله ادغام گردید و محسن وزوایی نیز فرماندهی محور اصلی را عهده‌دار شد.

محسن وزوایی، این عاشق وارسته و آگاه، پس از ماه ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرینی در عملیات‌های متعدد و به ویژه بیت المقدس، سرانجام در دهم اردیبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید.

وصیت نامه شهید محسن وزوایی: (صفحه اول این وصیت نامه بدست نیامده است ...)

بسم الله الرحمن الرحیم

ما ترس از شهادت نداریم و این تنها آرزوى ماست در این جبهه ها خداوند را مشاهده مى کنیم که چگونه ملتمسانه به کمک رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آیه شریفه که مى فرماید کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة را مى بینیم که تعداد محدود لشکریان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نیروهاى مردمى بر تعداد کثیرى از نیروهاى دشمن غلبه مى نماید.

بیاد دارم در عملیات بازى دراز در قسمتى از عملیات مقداد ما ۶ نفر بودیم و بر ۳۰۰ نفر غلبه پیدا نمودیم. در جبهه ها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم پیدا میکند که گویى اصلا قابل تصور نیست هنگامیکه در قسمتى از عملیات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بین برادران مى افتد. اینها ارزشهایى است که ملت الله ارزانى بشریت داشته است.

حقیر بزرگترین افتخار خودم را عبودیت به در گاه احدیت مى دانم. مى خواهم بگویم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله، اى مخلصین اخلاق و اى کسانى که مشغول ریاضت کشیدن جهت نزدیکى به درگاه خدا هستید، بیایید تا ببینید در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزدیکى به درگاه خداوند رسیده اند که نوجوان تازه داماد پس از ۳ ساعت که از عروسیش میگذرد در جبهه حاضر مى شود؛ آخر در کدامین مکتب چنین ارزشهایى را سراغ دارید؟محسن وزوایی

خدا را شاهد مى گیریم هنگامى که در ۱۴ شهریور ۱۳۶۰ در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانک زخمى شده بودم، خون زیادى از بدنم رفته بود؛ وقتى به کمک الهى نجات پیدا کردم، در بیمارستان زجر زیادى مى بردم؛ آنگونه که شاید قابل تصور نباشد بطوریکه در یک شب ده عدد والیوم ۱۰ به من تزریق شد تا کمى آرام گرفتم اما هنگامى که درد مى کشیدم در عین زجر بدنى، از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم. حس مى کردم که بار دوشم سبک مى شود و هنگامى که شخص پرستار مراقب من، به مسخره مى گفت چرا این کارها را کردى و خودت را به این روز انداختى، به خمینى بگو تا بیاید درستت کند، به او گفتم خدا خودش درست مى کنه و همینطور هم شد.

والله قسم وقتى کمى از فشار کارم کم مى شود در خود احساس ضعف و کوچکى مى کنم. آخر میدانید اى امت شهید پرور ایران امروز در شرایطى هستم که لحظه اى غفلت، خیانت به اسلام و قرآن است.

باید با هم براى خدا تا آنجا که در توان داریم کوشش کنیم. امروز تمام مزدوران و طاغوتیان به مقابله با انقلاب عزیز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبیر امام، شیطان بزرگ آمریکا و به دنبال او تمامى وابستگان دیگرش. پس از خدا غافل نشوید که پشیمانى سودى ندارد و ما باید به تعبیر امام تکلیف را عمل کنیم. اگر توانستیم پیروز مى شویم و اگر کشته هم بشویم شهید هستیم و این نیز خود پیروزى است.

پس ما نباید نگرانى داشته باشیم؛ این منافقان از خدا بى خبر باید بدانند که ملت آنها را شناخته است. اکنون که ملت در جبهه ها حاضر شده است شما بیشتر ملت بیگناه را ترور مى کنید. شما نامردان تاریخ هستید که روى تمامى جباران تاریخ را از یزید بن معاویه گرفته تا به هیتلر سفید کرده اید. شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى! آخر چگونه حاضر مى شوید از کودکان شیرخوار گرفته تا روحانیون معظم و جان بر کف، این راهیان راه الله را ترور نمایید؟

این امت باید بداند از بزرگترین خطراتى که انقلاب را تهدید مى کند، آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب یعنى همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید که نمى گذارید. شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانى تربیت نموده اید که شهادت را بالاترین سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى کنید و شکست در راه چنین حرکتى مفهومى ندارد.خدا را شکر مى کنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکر مى کنم که نعمت شرکت در عملیات به منظور روشن کردن سرزمینهاى سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایى نصیبم شد و از خدا مى خواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهى از این دنیاى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آیم و از خدا مى خواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده اى حقیر و زبون هستم و به درگاه کسى غیر از تو نمیتوانم رو بیاورم. اللهم ارزقنا شهادة فى سبیلک و اما پدر و مادرم از وجود داشتن چنین پدر و مادرى بر خود مى بالم که افتخارش بر پایه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است. پدرم ! هنگامى که بیاد مى آورم در سنین کودکى صداى فریاد شما در سحر به منظور نماز در گوشم مى پیچید که محسن نمازت قضا نشود. امروز هم همچون نوایى دلنشین در گوشم طنین مى افکند و شکر نعمت خداى را مى نمایم. سفارش مى کنم همانگونه که تا به حال عمل کرده اید به یارى امام بشتابید و او را تنها نگذارید.

محسن وزوایی

و در آخر برادران و خواهرانم، به امید اینکه انقلاب حرکتى است به منظور اثبات حق و این مسئولیت بر گردن همگى ماست، دستورات الهى را فراگیرید و در عمل نیز آنها را به کارگیرید. به خصوص عبدالرضا و محمود و حمیده شما فرزندان انقلاب هستید. من هر چه باشد مدت زیادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است، اما شما امروز (از) نعمت حکومت اسلامى بر خور دارید و این بزرگترین موهبتى است که خداوند به شما ارزانى داشته است. قدر آنرا بدانید و شکر نعمتش را بجا آورید.در آخر مى خواهم که ۱۴ روز روزه و سه ماه نماز قضا برایم بجا آورید و راجع به آنچه که دارایى من محسوب مى شود آنطور که پدرم تصمیم بگیرد اجرا شود منتهى سعى شود این مقدار محدودى که دارم در جهت کمک به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شود. در ضمن اگر نتوانستید جنازه ام را به عقب بیاورید آنرا به روى مینهاى دشمن بیندازید تا اقلا جنازه من کمکى به اسلام کرده باشد.

23-شهید عباس کریمی

"عباس کریمی" در سال 1336در قهرود کاشان دیده به جهان گشود.

دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانیدو وارد هنرستان شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت.

دوران خدمت وظیفه او با مبارزات انقلابی امت اسلامی ایران همزمان بود. با وجود خفقان شدید حاکم بر مراکز نظامی، اعلامیه‌های حضرت امام خمینی(ره) را مخفیانه به پادگان عباس آباد تهران منتقل و آنها را پخش می‌کرد.

 

پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره)، خدمت سربازی خود را رها نمود و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیت کرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام(ره) نیز جزو نیروهای انتظامی کمیته استقبال بود.

در بهار سال 1358 به هنگام تاسیس سپاه پاسداران کاشان با احساس تکلیف، به عضویت سپاه درآمد و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شد.

در تابستان سال 1359 داوطلبانه برای مبارزه با ضدانقلاب عازم کردستان شد و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات – عملیات همکاری کرد.

پس از مدت کوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات این سپاه معرفی گردید. از جمله فعالیتهای "کریمی " در منطقه خونرنگ کردستان،انجام شناسایی عملیات و آزادسازی منطقه دزلی و ... بود که توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت.

وی   بعدها همراه سردار جاویدالاثر برادر متوسلیان و شهید چراغی به جبهه های جنوب عزیمت کرده و به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات تیپ محمد رسول الله(ص) به فعالیت خود ادامه داد.

"عباس کریمی" در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی که آخرین دستور ابلاغی از جانب  قرارگاه را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می کرد (و  لبخندی متین بر لب داشت) بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود    .

"روحش شاد و یادش همیشه سبز"

22-شهید محمود کاوه

تولد و كودكی 
به سال 1340 ه.ش در مشهد مقدس، در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت(ع) متولد شد. پدرش كه از كسبه متعهد به شمار می‌آمد، در دوران ستمشاهی و اختناق، با علماء و روحانیون مبارز، از جمله حضرت آیت‌الله خامنه‌ای شهید هاشمی‌نژاد و شهید كامیاب ارتباط داشت. وی كه برای تربیت فرزندش اهمیت زیادی قایل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبی و نماز جماعت می‌برد و از این راه فرزندش را با مكتب اهل بیت (ع) و تعالیم انسان‌ساز اسلام آشنا می‌كرد. 
شهید كاوه دوران تحصیلات ابتدایی خود را در چنین شرایطی سپری كرد. از آنجا كه خواست پدرش به هنگام تولد محمود، این بود كه وی را در سلك صالحان و پیروان واقعی مكتب اسلام قرار دهد، با علاقه قلبی و مشورت پدر وارد حوزه علمیه شد و همزمان، تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد. با شروع جریانات انقلاب، او كه جوانی بانشاط، فعال و مذهبی بود با شركت در محافل درسی مسجد جوادالائمه(ع) و امام حسن مجتبی(ع) كه در آن زمان از مراكز تجمع نیروهای مبارز بود، از هدایتها و تعالیم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بهره‌های فراوانی برد و ره توشه‌های همین تعالیم را با خود به محیط دبیرستان و میان دانش‌آموزان منتقل می‌نمود. او در دبیرستان به عنوان محور مبارزه شناخته می‌شد. با علاقه وافر، به پخش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی(ره) می‌پرداخت و فعالانه در راهپیماییها و درگیریهای زمان انقلاب شركت داشت. 
فعالیتهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی 
با پیروزی انقلاب اسلامی شهید كاوه جزو اولین عناصر مومن و متهدی بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهر مقدس مشهد پیوست و پس از گذراندن یك دوره آموزش شش ماهه چریكی، به آموزش نظامی برادران سپاه و بسیج پرداخت. پس از آن برای حفاظت از بیت شریف حضرت امام خمینی(ره) در یك ماموریت شش ماهه به تهران عزیمت كرد و با شروع جنگ تحمیلی، به همراه تعدادی از نیروهای خراسان به جبهه‌های جنوب اعزام شد. مدتی بعد به علت نیاز شدیدی كه پادگان به مربی داشت، او را برای آماده‌سازی و آموزش نیروها به مشهد فراخواندند. 
شهید كاوه در كردستان 
علی رغم اینكه برای آموزش نیروها اهمیت بالایی قایل بود و مسئول مستقیم او زیاد تمایل نداشت وی را (كه از مربیان دلسوز و قوی محسوب می‌شد) به جبهه اعزام نماید. اما روح پرتلاطم او به دنبال فرصتی بود تا رودرروی دشمن قرار گیرد و در صحنه‌های كارزار انقلاب و ارزشهای آن عملاً دفاع نماید. بنابراین در اولین فرصت با جلب رضایت فرمانده پادگان با شور و شوقی فراوان به دیار كردستان (كه در آن زمان توسط گروهكها و عناصر ضدانقلاب دچار مشكلات و آشوب شده بود)، عزیمت كرد. او كه به همراه تعدادی از برادران پاسدار جهت آزادسازی شهر بوكان وارد كردستان شده بود، به دلیل لیاقتها و مهارتهایی كه داشت در همان ابتدا به عنوان فرمانده یك گروه دوازده نفره انتخاب شد. شهید كاوه در این منطقه برای مبارزه با ضدانقلاب – كه از حمایتهای خارجی برخوردار بود و با جنایاتی هولناك، توطئه شوم جدایی ان نقطه از میهن اسلامی را در ذهن می‌پروراند – شب و روز نداشت و به دلیل تلاش بسیار زیاد، جدیت و پشتكار، شجاعت و روحیه شجاعت‌طلبی كه داشت، در مدت كوتاهی به سمت فرماندهی عملیات سپاه سقز منصوب شد و در این زمان با ناباوری همگان همراه تعداد كمی نیرو، عملیات آزاد سازی منطقه مرزی بسطام را با شهامت غیر قابل وصفی طرح ریزی و45 كیلومتر جاده مرزی را طی یك مرحله ودر عرض 24 ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب آزاد نمود . 
ضد انقلاب كه با برخورداری از سلاح وامكانات ونیروی رزمی فراوان،عرصه را برای نیروهای نظامی وانتظامی تنگ كرده بود وجنایات فجیعی مرتكب می شد،باورود جوانان دلیر ومتعهدی چون شهید كاوه به صحنه عملیات،به این نتیجه رسید كه ماندن در كردستان برایش سنگین تمام خواهد شد.شهید كاوه وهمرزمانش با عملیات پی در پی، مزدوران استكبار را در منطقه منفعل ومستا صل نموده بودند تا جایی كه ضد انقلاب در اوج استیصال ودر ماندگی برای زنده یا مرده او جایزه تعیین كرده بود. 
نقش شهید در تیپ ویژه شهدا 
به دنبال عملیات سرنوشت‌ساز نیروهای سپاهی در محورهای مختلف كردستان و همزمان با تشكیل تیپ ویژه شهدا (كه فرماندهی آن بر عهده شهید ناصر كاظمی بود) شهید كاوه به عنوان فرمانده عملیات این تیپ انتخاب شد. پس از مدت كوتاهی از فعالیت او در این مسئولیت (كه با آزادسازی بسیاری از مناطق همراه بود) آوازه تیپ ویژه شهدا، آنچنان ضدانقلاب ها را متحیر ساخت كه بكلی روحیه خود را از دست دادند و در مقابل هر یوریش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجیح می‌دادند و می‌دانستند كه مقاومت در مقابل این یگان جز خسارت ونابودی ثمری نخواهد داشت. 
آزاد سازی سد بوكان وجاده 47 كیلومتری آن،آزاد سازی جاده صائبین دژ به تكاب ،پاكسازی منطقه كیلر واشتوزنگ ،آزاد سازی محور استراتژیك پیرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزیت ونقطه ثقل ضد انقلاب بشمار می آمد ومنجربه انهدام مركز رادیوئی آنها وفتح ارتفاعات مهم مرزی منطقه آلواتان وآزادسازی زندان دوله تو وكشتن بیش از 750 نفر از ضد انقلاب گردید،از جمله نبردهای تهاجمی بود كه توسط شهید كاوه وهمرز مانش در تیپ ویژه شهدا طرح ریزی وبه اجرا گذاشته شد. تعداد عملیاتی كه بوسیله این شهید علیه ضد انقلاب فرماندهی شد ، آن قدر زیاد است كه ذكر نام تمامی آنها در این مختصر میسر نیست.او كه پس از شهادت سرداران رشید اسلام ، شهید ناصر كاظمی ، شهید محسن گنجی زاده وشهید محمد بروجردی در خرداد1362 رسما به فرماندهی تیپ منصوب شده بود ،با تلاش همه جانبه برای آموزش،سازماندهی وآماده سازی نیروها از هیچ كوششی دریغ نمی ورزید.بنا به صلاحدید فرماندهی محترم سپاه در تاریخ 29/4/1362 تیپ ویژه شهدا ماموریت یافت تا در عملیات برون مرزی والفجر 2 كه در منطقه حاج عمران انجام می‌گرفت شركت نماید. در این عملیات شهید كاوه با هدایت قوی رزمندگان، اهداف از پیش تعیین شده تیپ از جمله ارتفاعات 2519 را با موفقیت به تصرف درآورد. 
همزمان با عملیات والفجر 4 ماموریت پاكسازی محور سردشت از لوث وجود ضدانقلاب (دمكراتها و منافقین) به این تیپ واگذار شد. رزمندگان غیور و سلحشور نیز ضمن تسلط به ارتفاعات مرزی كوه سیر، قوری، تالشو روستای اسلام آباد، مركز رادیویی منافقین و مقر دمكراتها را تصرف كردند. تیپ ویژه شهدا سال 63 در عملیات بدر همراه با سایر یگانهای سپاه، با دشمن تا دندان مسلح جنگید و در تاریخ 23/4/64 در عملیات قادر (همراه با یگانهایی از ارتش جمهوری اسلامی) در جبهه شمالی سیدكان عراق باعث بر هم زدن آرایش نظامی دشمن گردید. همچنین در عملیات پشتیبانی والفجر 9 كه در منطقه چوارته عراق انجام گرفت، در انهدام قوای دشمن و تصرف بخشی از خاك آنان نقش موثر داشت، كه هر كدام نشانی از دلاوریها و حماسه‌آفرینی شهید كاوه و یارانش را در خود ثبت كرده است. 
ویژگیهای اخلاقی 
صفات ارزنده و ویژگیهای ایمانی كه این شهید داشت باعث شد كه خود را وقف انقلاب كند و با اهمیتی كه كردستان برای وی داشت خود را فرزند كردستان معرفی می‌كرد. روحیه والا و انساندوستی او به قدری در اطرافیان اثر می‌گذاشت كه با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ایجاد جو مسموم علیه آن شهید و یگان تحت امرش، هنگامی كه به درجه رفیع شهادت نایل شد، مردم مهاباد با پای برهنه زیر پیكر پاك و مطهر سردار بزرگ خود بر سر و سینه می‌زدند و اشك می‌ریختند و ضدانقلاب را نفرین می‌كردند. او با الهام از سخن خداوند كه در وصف مومنان بیان شده است: «اَشِدّاءُ عَلَی الكُفّار رُحَماء بَینَهم»، در قلب مردم و نیروها جای گرفته بود و هیچ انگیزه‌ای جز خدمت به انقلاب و احیای ارزشهای الهی نداشت. شهید كاوه در عین حال كه تمام اوقاتش را برای مبارزه به كار می‌بست، از پرداختن به تكالیف دینی و انجام مستحبات نیز غافل نبود. او از مروجین قرآن كریم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مكتب، آیات جهاد را تلاوت می‌كرد و در صحنه جنگ و مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسیر می‌نمود. روحیه اطاعت‌پذیری و ولایتی، هوش سرشار و چابكی در عملیات، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه، شجاعت و بی‌باكی، ساده زیستی و صمیمیت با نیروها از جمله ویژگیهای شخصیتی آن شهید والامقام است. 
با وجودی كه در مقابل ضدانقلاب سازش‌ناپذیر، جسور و با شهامت بود، اما در داخل تیپ با نیروهای تحت امر خود برخوردی بسیار متواضعانه و باصفا و صمیمی داشت و همین تواضع او سبب شده بود كه محبوبیت خاصی در بین نیروها داشته باشد. شهید كاوه در قلب نیروهای بسیجی و سپاهی جای داشت. او مصداق بارز تلفیق محبت و قاطعیت در امر فرماندهی نظامی بود. روزی یكی از نزدیكان وی به منطقه آمده بود. یكی از برادران تقاضا كرد كه كار مناسبی به او محول كند، شهید كاوه پاسخ داد: همه بسیجی‌ها فامیل من هستند. در بعد آمادگی جسمانی هیچ‌گاه از ورزش غافل نبود و با تشویق نیروها و حضور در مسابقات ورزشی، آمادگی رزمی نیروها را بالا می‌برد. همواره برای تشویق بچه‌ها می‌گفت: موفقیت من در كوههای بلند كردستان مدیون ورزش است. او چریكی زبده بود كه در عمل و جنگ چریك شده بود نه با درسهای تئوری. 
شهید كاوه همیشه راهگشای عملیات بود، هرجا كه كار گره می‌خورد او رهگشا بود و هر كجا كه از عزم و اراده رزمندگان كاسته می‌شد، اراده پولادین او به همه آن عزیزان، روحیه‌ای تازه می‌بخشید. او برای اینكه بتواند عملیات را بهتر هدایت كند با سلاح پیشاپیش رزمندگان حركت می‌كرد. با اینكه بارها در صحنه‌های عملیاتی مجروح شده بود، ولی همیشه قبل از بهبودی، به منطقه باز می‌گشت و در برخی از مواقع نیز نیروها او را با سر و بدن باندپیچی شده می‌دیدند كه در میانشان حاضر می‌شد و آماده پذیرش ماموریت و اجرای عملیات بود. 
سرتیپ شهید حسن آبشناسان – فرمانده لشكر 23 نوهد – می‌گوید: اگردر دنیا یك چریك پاكباخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام(ره) وجود داشته باشد، محمود كاوه است و هر رزمنده‌ای كه بخواهد خوب پخته و آبدیده شود باید با تیپ ویژه شهدا پیش برود. او دارای فضایل روحی و اخلاقی ویژه‌ای بود و انجام كار خالصانه و بی‌ریا را سرلوحه زندگی خود قرار داده بود. عموماً كم سخن می‌گفت و بیشتر عمل می‌كرد و همواره سعی می‌كرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود و ارتشیان نیز او را از خود می‌دانستند. این خصال و روحیات فرماندهی بود كه تیپ شهدا را به آنجایی رساند كه مقام معظم رهبری درباره این یگان و شهید كاوه فرمودند: تیپ ویژه شهدا كه ایشان فرماندهی‌اش را برعهده داشتند یكی از واحدهای كارآمد ما محسوب می‌شد. ... او در عملیات گوناگون شركت داشت و كارآزموده میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مدیریت قوی، دوستی و رفاقت با عناصر لشكر، از لحاظ معنوی، اخلاق، ادب، تربیت، توجه و ذكر، یك انسان جوان، اما برجسته بود. ... این وجوان (شهید كاوه) جزو عناصر كم‌نظیری بود كه او را در صدد خودسازی یافتم. حقیقتاً اهل خودسازی بود، هم خودسازی معنوی و اخلاقی و تقوایی و هم خودسازی رزمی. 
نحوه شهادت 
دهم شهریور ماه 1365، روزی كه روح این سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقیه‌الله الاعظم(عج) در عملیات كربلای 2 بر بلندای قله 2519 حاج عمران به پرواز درآمد، دل صخره و كوه، یاد و خاطره شجاعت او را در خود ثبت كرد. آن روز، كاوه مزد جهاد را كه شهات بود، دریافت كرد و به بارگاه عزالهی فراخوانده شد. خصال و ویژگیهای درخشنده او در تمام مدت خدمتش و در تصدی مسئولیتهای مختلف درسی است بس بزرگ برای همه سربازان اسلام و پاسداران انقلاب اسلامی، تا با به كارگیری آنها و آراسته شدن به آن سجایای اخلاقی، نمونه هایی از لشكریان مخلص حضرت بقیةالله العظم(عج) باشند و خود را برای دفاع از حریم اسلام و ارزشهای متعالی آن، همواره مهیا و آماده سازند. 
حركت فرمانده تیپ 155 شهدا به سوی شهادت 
در وضعیت فوق طاقت و شدت دشواری كه نیروهای عمل كننده خواه ناخواه با آن مواجه بودند و سبب شده بود پیروزی را نیز دور از دسترس ببینند، تیپ ویژه 155 شهدا، به خصوص فرمانده آن ، مؤمنانه و شجاعانه در عرصه درگیری وارد شدند. شهید امیری مقدم، راوی مركز مطالعات و تحقیقات جنگ در این تیپ، در گزارش خودش از عملیات كربلای 2، درباره حركت نیروها برای ادامه عملیات و سرانجام آن، چنین روایت كرده است: «تغییرات انجام شده در طرح مانور و عدم موفقیت كامل تیپ ویژه 155 شهدا در عملیات شب گذشته، موجب تردید در مسئولان، خصوصاً فرماندهان این تیپ شده بود. این تردید اگرچه در خود فرمانده تیپ (برادر محمود كاوه) نیز وجود داشت ولی وی با توجه به حساسیت زمان و مصلحت كُل عملیات، این تردید را بروز نمی داد و به همین دلیل تصمیم گرفت برای زدودن تردیدها و تقویت روحیه عملیاتی در افراد تیپ، به همراه نیروهای عمل كننده در منطقه درگیری حاضر شود. وقتی كه مسئولان تیپ از این تصمیم آگاه شدند درصدد برآمدند كه وی را از این عمل باز دارند. فرمانده یكی از گردان ها (برادر صلاحی) برای منصرف كردن وی، می گوید: «شما این كار را نكنید، آتش دشمن زیاد است، مسیر، بدمسیری است، خدای نكرده طوری می شود. «فرماندهی در جواب می گوید: «خب، اگر این طور است، ما هم شهید می شویم. اگر كار مثل شب گذشته بشود، ما هم حاضریم امشب شهید شویم.» به همان اندازه كه خود وی در رفتن به خط درگیری مصمم بود، سایر مسئولان تیپ مخالف بودند.مكالمه زیر كه در آخرین دقایق قبل از عزیمت برادر كاوه به منطقه و در هنگام پوشیدن پوتین، بین وی و قائم مقام تیپ (برادر منصوری) انجام گرفت، بیانگر این واقعیت است كه ایشان چه قدر به رفتن و دیگران چه اندازه در بازداری وی مصمم بوده اند. متن مكالمه این چنین است: منصوری: رفتن شما نه به نفع اسلام است و نه به نفع... 
كاوه: نه 
منصوری: اگر نظر شما این است كه نیروهای عمل كننده آدم قوی تری می خواهند، من قوی نیستم ولی می روم جلو و یكی دیگر را اینجا می گذارم. 
كاوه: نه، من می خواهم امشب، شما اینجا باشید. 
منصوری: من نمی خواهم. 
كاوه: امشب كارها جور نمی شود. 
منصوری: خب، اگر جور نمی شود با رفتن شما هم جور نمی شود. 
كاوه: چه می گویم! جور می شود، ان شاءالله جور می شود. 
منصوری: البته اگر خدا بخواهد جور می شود. شما هم این جا كلی كار دارید: مسئله قرارگاه، هماهنگی توپخانه و... 
كاوه‌: این‌ها همه‌اش‌ حل‌ می‌شود، این‌ها مشخص‌ است‌. 
منصوری‌ كه‌ از بحث‌ كردن‌ نتیجه‌ نمی‌گیرد، با پیش‌ كشیدن‌ تصمیم‌ خودش‌ برای‌ رفتن‌ به‌ جلو، می‌گوید: حالا در هر صورت‌ شما بروید، من‌ كار ندارم‌. من‌ هم‌ برای‌ انجام‌ مأموریت‌، گردان‌ امام‌حسین‌(ع‌) را برمی‌دارم‌ و می‌روم‌. 
كاوه‌: خُب‌، شما این‌ كار را بكنید. 
منصوری‌: ولی‌ این‌جا در مقر فرماندهی‌ تیپ كارها می‌خوابد. 
كاوه‌: مسئله‌ای‌ نیست‌، شما همین‌ اول‌ درگیری‌ كه‌ من‌ جلو هستم‌، این‌جا باشید. 
منصوری‌ وقتی‌ باز هم‌ نتیجه‌ نمی‌گیرد، به‌طور جدی‌تری‌ می‌گوید: آقای‌ كاوه‌، می‌خواهید به‌ زور متوسل‌ بشویم‌؟ جلو رفتن‌ شما اصلاً درست‌ نیست‌، منطقی‌ نیست‌. 
كاوه‌: امروز با روزهای‌ دیگر فرق‌ می‌كند، من‌ یك‌ چیزهایی‌ می‌دانم‌، یك‌ چیزهایی‌ هست‌، می‌دانم‌ تردید هست‌. 
منصوری‌: خُب‌، تردید طبیعی‌ است‌، باید باشد. 
كاوه‌: خُب‌ اگر آدم‌ خودش‌ جلو باشد و یك‌ وقت‌ مسئله‌ای‌ پیش‌ آمد، می‌تواند هم‌ پیش‌ خدای‌ خودش‌ و هم‌ پیش‌ خلق‌ خدا و.... 
برادر كاوه‌ سكوت‌ می‌كند و برای‌ هدایت‌ گردان‌ امام‌حسین‌(ع‌) از سنگر فرماندهی‌ خارج‌ می‌شود.» 
راوی تیپ ویژه155شهدا سپس افزوده است :«به هنگام اعزام گردان ها برای انجام ما موریت ، ابتدا گردان امام حسین (ع)، سپس گردان امام سجاد (ع) درحالی كه فر ماندهی تیپ ( محمود كاوه )پیشاپیش آنها قرار داشت ، حركت خود را برای تصرف ارتفاع 2519 آغازكردند. طبق طرح مانور قرار بود گردان امام حسین (ع) پایگاه های 1 و2 وگردان امام سجاد (ع) پایگاه های 3و4 را تصرف كنند . حساسیت دشمن نیز نسبت به شب اول كمتر شده بود .واحتمال جدی نمی داد در این محور مجددا عملیات شود ، از این رو اجرای آ تش وپرتاب منور آ نها نیز اندكی كاهش یافته بود . به هر ترتیب حدود ساعت یك بامداد كه نیروهای پیاده پس از پیمودن مسافت فاصله خط خودی تا دشمن به زیر اهداف مورد نظر رسیدند تا با هماهنگی آ تش خودی در گیری را شروع كنند در همین حین گلوله خمپاره كنار برادر كاوه به زمین اصابت كرد واو در جاشهید شد.»به‌ دنبال‌ شهادت‌ فرمانده‌ تیپ ویژه 155 شهدا (شهید محمود كاوه‌) در منطقه‌ عملیاتی‌ كربلای‌2، از مراسم‌ تشییع‌ وی‌ در مشهد، روزنامه‌ كیهان‌ (16/6/1365) چنین‌ گزارش‌ داده‌است‌: در این‌ مراسم‌ كه‌ با حضور مسئولان‌ استان‌ خراسان‌ و نیروهای‌ نظامی ‌ و انتظامی‌ شهر مشهد برگزار شد، پیكر پاك‌ این ‌ سردار اسلام‌ بر دوش‌ انبوهی‌ از اقشار مختلف‌ امت‌ حزب‌الله‌ مشهد تا بارگاه‌ ملكوتی‌ امام‌رضا(ع‌) تشییع‌ و پس‌ از طواف‌ ضریح‌ مطهر، طی‌ مراسمی ‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.» راوی‌ قرارگاه‌ حمزه‌ ـ‌ع‌_ (اسدالله‌ احمدی‌) به ‌ نقل‌ از فرمانده‌ لشكر 5 نصر (باقر قالیباف‌) نوشته‌است‌: «در مراسم‌ تشییع‌ جنازه‌ شهید محمود كاوه‌، پدر وی‌ درخواست‌ حجت‌الاسلام‌ طبسی‌ تولیت‌ آستان‌ قدس‌رضوی‌ را مبنی‌بر این ‌ كه‌ پیكر شهید محمود كاوه‌ در حرم‌ مطهر حضرت‌ رضا(ع‌) و یا در یكی‌ از حجره‌های ‌ مخصوص‌ حرم‌ دفن‌ شود نپذیرفت‌ و گفت‌: «پسرم از ابتدا با بسیجی‌ها بوده‌ و بهتر است‌ در كنار آنها دفن‌ شود.» 
گوشه ای از وصیتنامه 
دشمن باید بداند و این تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه‌ای را كه علیه انقلاب طرح‌ریزی كند، امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد كرد. آینده جنگ هم كاملاً روشن است كه پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد و هیچگاه ما نخواهیم گذاشت كه خون شهیدانمان هدر رود.

21-شهید محمد جهان ارا

زندگینامه: محمد علی جهان آرا (۱۳۳۳ - ۱۳۶۰)

دفاع > دفاع مقدس - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی:
محمد علی جهان آرا، در سال ۱۳۳۳ در خانواده تهی‌دست، ولی با ایمان در خرمشهر دیده به جهان گشود.

او هم چون سایر اعضای خانواده خویش، عشق فراوانی به خاندان عصمت و طهارت داشت. جهان آرا از ۱۵ سالگی به صف مبارزه بر ضد طاغوت پیوست و در سال ۱۳۴۹، به عضویت گروه حزب الله خرمشهر درآمد و پابه پای افراد این گروه، تلاش وسیعی را در براندازی رژیم پهلوی آغاز کرد.

دوران جوانی شهید جهان آرا، هم زمان با حکومت پهلوی بود و با پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷، آرزوی دیرینه  جهان آرا به تحقق پیوست و شادمان از پیروزی انقلاب اسلامی، کوشش بی وقفه ای را در راه حراست از دستاوردهای انقلاب آغاز کرد.

محمد جهان آرا از بزرگ مردانی بود که نقش بسیار مهمی در تشکیل سپاه پاسداران خرمشهر ایفا کرد. او پس از تشکیل سپاه خرمشهر، به مبارزه خویش با عوامل استکبار و منافقان سرعت بیش‌تری بخشید و با عوامل مزدوری که از خارج مرزها تحریک و تغذیه می شدند، مردانه جنگید.

جهان آرا با ابراز لیاقت خود در این راه، به فرماندهی سپاه خرمشهر منصوب گردید و در این سمت، بسیاری از توطئه هایی را که بر ضد نظام اسلامی طراحی می شد، خنثی کرد. فداکاری و از جان گذشتگی این سردار شهیدْ در جریان رزم خونین خرمشهر زبانزد همگان و نام او، تداعی کننده استقامت و پایداری در برابر تجاوز بعثیان بود.

محمد علی جهان آرا

وی در جبهه‌های نبرد به ویژه در سنگرهای گرم آبادان و خرمشهر، ضربه‌های کمرشکن بر متجاوزان بعثی وارد کرد. تلاش، مجاهدت، استقامت، صبر، پایداری و از همه مهم تر فرماندهی خردمندانه او، در پیروزی بر دشمن متجاوز نقش عمده ای داشت.

با شروع جنگ تحمیلی و تجاوز وحشیانه رژیم مزدور صدام بر ضد جمهوری اسلامی ایران، و حمله وحشیانه ارتش بعث به خرمشهر، سپاه پاسداران خرمشهر به فرماندهی شهید جهان آرا، استوار و جان بر کف در برابر دشمن مقاومت کرده، حماسه‌ای ماندگار آفریدند.

یک سال حضور مداوم شهید جهان آرا در جبهه نبرد، از وی متفکری نظامی و برنامه ریز در میدان جهاد ساخته بود. از این رو، در اوایل سال ۱۳۶۰ با حفظ سمت فرماندهی سپاه خرمشهر، به سمت فرماندهی سپاه پاسداران اهواز و سرپرستی ستاد منطقه هشت سپاه منصوب گردید. بدین ترتیب، دور تازه ای از فعالیت های رزمیِ شهید جهان آرا آغاز شد و آن شهید عزیز، برای پاسداری از ارزش ها و دستاوردهای نظام و انقلاب، بیش از پیش همت گماشت.

نام «خونین شهر» برای همیشه در تاریخ پرافتخار این سرزمین با رشادت‌های دلاورمردانی چون جهان‌آرا می‌درخشد. خرمشهر مظهر مبارزه، فداکاری، ایثار و از خودگذشتگی جوانانی است که چون شمع سوختند تا ارزش های انقلاب زنده بماند.

محمد علی جهان آرا

شهید جهان آرا، بزرگ مردی که با مقاومت و درایت وی، خرمشهر نه تنها خونین شهر شد، بلکه چشمه جوشان و موج خروشانِ خون شدند که رژیم بعث را به شکست واداشت وسراسر میهن اسلامی را گلستان ساخت. شهید محمد جهان آرا، یکی از هزاران شهید گلگون کفن این انقلاب از خطه خونین شهر است که فرماندهی سپاه شهیدان این شهر را به عهده داشت. افسوس که خورشید وجودش زود غروب کرد و به خیل یاران شهیدش پیوست.

اخلاص و ارادات شهید جهان آرا به امام خمینی رحمه الله زبانزد همگان بوده و او به خاطر همین عشق به اسلام و امام، خستگی نمی‌شناخت. جهان آرا در دوران سخت دفاع مقدس، در مسیر به بار نشستن خون شهیدان، آسایش و آرامش را بر خود حرام کرده، مردانه در مقابل متجاوزان بعثی ایستاد.

او از رادمردان خط مقدم مبارزه در شهرهای آبادان و خرمشهر بود. شهید جهان آرا هم چنین در هدایت حرکت های مردمی و بسیج نیروهای نظامی و سازماندهی آنان بر ضد نیروهای بعثی و منافقانْ نقش عمده ای به عهده داشت؛ زیرا از نظر وی، کسانی که در مقابل انقلاب و امام ایستاده بودند، قابل گذشت نبودند.

خواهر ایشان در این باره چنین می گوید: «یکی از خصوصیات او این بود که وقتی انسان با او برخورد می کرد، خیلی آرام بود، ولی در برابر کسانی که در مقابل انقلاب ایستاده بودند اصلاً گذشت نداشت».

تهذیب نفس، پالایش روان از آلودگی های دنیوی، تواضع و فروتنی، اخلاص و خدابینی، از اوصاف معنوی شهید جهان آرا بود. او همواره چنان عمل می کرد که گویی خدا را در همه کارهایش به روشنی می بیند. هیچ وقت تکبر و خودنمایی در کارهایش راه نمی یافت. با این که فرماندهی سپاه خرمشهر و اهواز را برعهده داشت، هیچ گاه احساس برتری بر سایر رزمندگان در او مشاهده نمی شد.

محمد علی جهان آرا

پدر ایشان در این باره می گوید: «محمد جهان آرا با دیگر سپاهیان هیچ فرقی نمی کرد و عنوان فرماندهی مطرح نبود».

شهید جهان آرا از خودنمایی، تظاهر و شهرت طلبی گریزان بود. شهید محمد جهان آرا، مرد فضیلت و تقوا و نمونه ای از مردان خدا بود. او از نظر فروتنی در مرتبه ای عالی قرار داشت و برای دیگرانْ احترام و ارزش فراوانی قائل بود و برای رزمندگان سپاه خرمشهر و اهواز، پدری مهربان و شایسته به شمار می آمد. برای خدا سخن می گفت و پیوسته به یاد خدا بود.

خواهر ایشان در این باره می گوید: «از آن جا که عاشق اسلام و امام بود، آرامش نداشت و شبانه روز در اختیار مردم بود و کار می کرد. وقتی با او درباره امام بحث می شد، آن چنان از امام صحبت می کرد و آن چنان از خصوصیات امام می گفت که گویی امام در جلوی او نشسته است. او با تمام وجود امام را درک می کرد».

سلام بر خرمشهر، سلام بر شهیدان سرافراز خونین شهر. سلام بر جهان آرا، بزرگ مردی که با شهادت خویش، درد را به مهمانی دل ها فرستاد. جهان آرا، فرمانده رشید و سربلندی بود که خرمشهر و اهواز، سرفرازی و عزت را با رشادت های او به نظاره نشست. از این رو، هنگامی که خبر شهادت وی به گوش مردم رسید، چه بسیار سینه هایی سوزان و چشمان پر اشک که او را بدرقه کردند و عاشقانه بر مزار پاکش گریستند. روح این شهید والامقام شاد، و نامش در دفتر عشق و ایثار جاودان باد.

او به راستی پاسداری نمونه و اسوه بود که با دل سوزی فراوان، در راه پیروزی ارتش اسلام بر کافران بعثی تلاش می کرد و سرانجام در این راه جان خویش را به جان آفرین بخشید. یاد این سردار شهید همواره در خاطر دل ها مستدام باد!

شهادت

هشتم مهرماه سال ۱۳۶۰ در حالی که سرداران و سربازان فاتح ارتش اسلام پس از رزمی بی امان با بعثیان متجاوز، با سرافرازی از جبهه نبرد حق علیه باطل بر می گشتند، هواپیمایی که این عزیزان را به تهران می آورد، درحوالی کهریزک دچار سانحه غم انگیزی گشته و سقوط کرد.

محمد علی جهان آرا

در این حادثه، علاوه بر شهید شدن تعدادی از رزمندگان اسلام، فرمانده سرافراز و نامور سپاه خرمشهر، محمد علی جهان آرا به همراه چهار سردار بزرگ اسلام سرلشگر فلاحی جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش، سرتیپ نامجو وزیر دفاع، سرتیپ فکوری جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش و شهید یوسف کلاهدوز قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به شهادت رسیدند. یاد همه شهدای انقلاب اسلامی گرامی و نامشان پررهرو باد.

پیام امام خمینی (ره) به مناسبت شهادت جهان آرا

شهید جهان آرا پس از عمری مبارزه، سرانجام در سانحه هوایی کهریزک جان به جان آفرین تسلیم کرد و شربت شهادت نوشید. حضرت امام خمینی رحمه الله به مناسبت وقوع سانحه هوایی و به شهادت رسیدن جهان آرا و یاران هم سنگرش، در پیامی چنین فرمودند:

«اینان، خدمت گزار رشید و متعهدی بودند که در انقلاب و پس از پیروزی انقلاب، با سرافرازی و شجاعتْ در راه هدف، و در حال خدمت به میهن اسلامی به جوار رحمت حق تعالی شتافتند. شک نیست که همه باید این راه را برویم و به سوی حق و سرنوشت خویش بشتابیم، پس چه سعادتی بالاتر از آن که در حال جهاد با دشمنان اسلام و خدمت به حق و خلق و مجاهدت در راه هدف و شرف این راه طی شود و چه سعادت مند بودند این شهیدان که دین خود را به اسلام و ملت شریف ایران ادا نموده و به جایگاه مجاهدین و شهدای اسلام شتافتند...»

تجلیل مقام معظم رهبری از شهید محمد جهان آرا

من مایلم اینجا یادی بکنم از محمد جهان آرا، شهید عزیز خرمشهر و شهدایی که در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت کردند. آن روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروی مسلح نداشت. نه که صد و بیست هزار (مانند بغداد) نداشت بلکه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از کار افتاده را مرحوم شهید اقارب پرست - که افسر ارتشی بسیار متعهدی بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر کرد.

محمد علی جهان آرا

(البته این مال بعد است، در خود آن قسمت اصلی خرمشهر نیرویی نبود) محمد جهان آرا و دیگر جوانهای ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی - یک لشکر مجهز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر می بارید - سی و پنج روز مقاومت کردند. همانطور که روی بغداد موشک می زدند، خمپاره ها و توپهای سنگین در خرمشهر روی خانه های مردم مرتب می بارید، اما جوانان ما سی و پنج روز مقاومت کردند. بغداد سه روزه تسلیم شد ملت ایران، به این جوانان و رزمندگانتان افتخار کنید. بعد هم که می خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویی به مراتب کمتر از نیروی عراقی رفتند خرمشهر را محاصره کردند و حدود پانزده هزار اسیر در یکی دو روز از عراقیها گرفتند.

جنگ تحمیلی هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجیبی است. من نمی دانم چرا بعضی ها در ارائه مسائل افتخار آمیز دوران جنگ تحمیلی کوتاهی می کنند. مقام معظم فرماندهی کل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران گوشه ای از وصیتنامه انقلاب بیش از هرچیز برای ما یک ابتلای الهی و یک آزمایش تاریخی و اجتماعی است و در جریان این ابتلا باید رنج، محرومیت، مصایب و ناملایمات را با آغوش باز بپذیریم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت بایستیم و از طولانی شدن این ابتلا و افزایش سختیها و ناملایمات نهراسیم، زیرا علاوه بر اینکه خود را از قید آلودگیهای شرکین و وابستگیها، پاک و خالص می‌کنیم، انقلابمان و حرکت امت شهیدپرور، عمیقتر و استوارتر می‌شود و از انحراف و شکست مصون می‌ماند.

وصیت نامه شهید محمد جهان آرا

از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».

بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی. من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ...

و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاغضر و آینده تاریخ می باشد؟

ای امام! درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند، جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازه ی خویش را در راه هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام! درد تو را جوانان درک می کنند، اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.

ای امام تا لحظه ای که خون در رگ های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود. ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله ی دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم، گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.

خاطره‌ای از پدر شهید محمد جهانمحمد علی جهان آرا

توپ های چادر مشکی مرغوب میان خانه هدایت‌الله قل می‌خورد و تا نزدیک پایم روی مبل های نیم دار اطاق نشیمن مرد ولو می‌شود. هدایت الله با صورتی پر ازخطوط مهربانی نزدیک می‌آید و گوشه پارچه چادرمشکی اعلا را به دستم می‌دهد: «خودتان نگاه کنید جنس مرغوب است» چادر نمازهای خوش قیمت هم کنار دستش است و برایشان تبلیغ می‌کند. «توی زیرزمین خانه پارچه‌فروشی داریم.

اینها هم چادر مشکی اعلا است، دست بزنید جنسش خیلی عالی است.» با همان خونگرم مردمان جنوب، بی‌خیال اینکه قرار است در مورد خانه‌ای که محمد و خودش در تهران داشته اند، حرف بزنیم.

سیدهدایت‌الله حالا چادرهای نماز دوخته شده را از نایلونی بزرگ بیرون می‌آورد و تند و تند با لهجه گرم جنوبی‌اش در هیات یک فروشنده پرتجربه، چادرها را تبلیغ می‌کند؛ «ما با دو تا زخمی آمدیم تهران. سال ۶۰ خیابان ری منزلی اجاره کردیم. از خرمشهر هیچ وسیله‌ای نیاورده بودیم، هیچ‌کس نمی‌توانست چیزی بیاورد. من البته می‌توانستم با کمک محمد که فرمانده سپاه خرمشهر بود، بیاورم اما نیاوردم تا من هم مثل بقیه جنگ‌زده‌ها باشم. مدتی بعد بنیاد شهید توی خیابان اسلامبولی خیابان دهم به ما خانه‌ای داد.

یک روز نشسته بودیم، دیدیم خانه روی سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداری کرده بودند و سقف ریخت روی سر بچه‌هایم. رفتیم بیمارستان، وقتی برگشتیم دیدیم دزد تمام وسایلی که تهیه کرده بودیم را برده. بعد توی بلوار کشاورز در مجتمع سامان به ما آپارتمانی دادند که آنجا هم دوام نیاوردیم. ساکنان مجتمع خیلی مبادی اخلاق اسلامی‌نبودند. عطایش را به لقایش بخشیدیم. بعد زمین همین خانه را دادند و من خودم آن را ساختم. زمین ۸۴ هزار تومان بود که گفتند لازم نیست پولش را بدهید. قبول نکردم، البته یک مدتی هم گفتند که بروم در یکی از خانه‌های مصادره‌ای زندگی کنم. آن را هم قبول نکردم، گفتم من در خانه مردم نمی‌نشینم.»

می‌پرسم از خاطرات دوران کودکی سیدمحمد هم چیزی به خاطر دارید؟ «خب، بچه بودند و شیطان، یادم می آید سیدعلی و سیدمحمد در یک گروه و سید محسن در گروه دیگری در خرمشهر عضو بودند، یک شب من حالم خیلی بد بود و آنها مدام با هم بحث می‏کردند، چند بار به آنها تذکر دادم که صبح بحث کنید، گوش نکردند، من هم سیدعلی و سیدمحمد را از خانه بیرون کردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند.»

سید هدایت‌الله مهربان چیزی توی ذهنش افتاده، انگار می‌خواهد چیزی را که گم کرده پیدا کند: «محمد برایم تعریف کرد که رفته بودند با بنی‌صدر پیش امام(ره)، محمد به امام گفته بود که این آقا امکانات لازم را به ما نمی‌دهد و دست دست می‌کند، امام(ره) توپیده بود به بنی‌صدر. بعد از جلسه بنی‌صدر، محمد را دعوا کرده بود که چرا جلوی آقا این حرف‌ها را زده البته باز هم این دو نفر درگیری پیدا کردند. بنی‌صدر رفته بود خرمشهر، محمد یقه‌اش را گرفته بود و همدیگر را زده بودند. محمد می‌گفت بنی‌صدر جلوی نیروها را گرفته بود. پسرم از هیچ‌کس نمی‌ترسید.»محمد علی جهان آرا

سید هدایت‌الله پدر ۱۳ فرزند، شش دختر و هشت پسر، می‌گوید: «محمد دو سال زندگی مخفی داشت توی کوره‌پزخانه‌ها می‌رفت و با دهن روزه آجر خالی می‌کرد به خاطر همین بدن قوی و محکمی‌داشت. خسته نمی‌شد. راستی یک خاطره دارم که تا حالا هیچ‌جا تعریف نکرده‌ام: «شب‌هفت محمد که تمام شد، خانمی‌آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر کاری داشتم چون حجاب مناسبی نداشتم نمی‌گذاشتن با جهان‌آرا صحبت کنم. وقتی ایشان متوجه شد آمد و سلام و علیک کرد و کارم را راه انداخت. آمده‌ام بگویم که این کار پسر تو باعث شد که من برای همیشه حجابم را به خوبی رعایت کنم.»

پیرمرد صاحب قرض‌الحسنه‌ای است که با کمک آن برای دخترهای بی‌بضاعت خرمشهری جهاز تهیه می‌کند: «با ۶۰۰ هزار تومان جهاز می‌خرم برایشان، می‌روم سراغ مدیران کارخانه‌ها و همه‌چیز را ارزان و مناسب به حرمت جهان‌آرا به من می‌فروشند.» حیاط خانه جهان‌آرا پر از پیچک‌هایی است که سیدهدایت‌الله آنها را با نخی بلند به پشت‌بام وصل کرده و می‌گوید: «اینها گل که بدهند خانه‌ام غرق گل می‌شود.»

«ممد نیست» اما سید هدایت‌الله جهان‌آرا کت و شلوارش را مرتب می‌کند و در خانه خیابان گرگان که با دست‌های خودش ساخته چای و نبات خوزستانی هم می‌زند آن هم زیر نگاه‌های سنگین «ممد» که بارها و بارها روی دیوار خانه کلنگی تکرار می‌شوند.

چند خاطره درباره شهید محمد جهان آرا

  • اولین بار بود سپاه مى آمدم. دیدم خیلى از بچه هایى که مى‌شناسم، آنجا هستند. بیشترشان رفیق هاى سید على، داداشم بودند. غلام من را دید. پرسید «تو اومده اى اینجا چى کار؟»از این که توى جمع به این شلوغى، یکى من را تحویل گرفت، خیلى ذوق کردم. گفتم «اومدم ببینم چه خبره؟ چه کارى از دست ما بر مى آد؟» صحبت مى کردیم که یکى از ساختمان آمد بیرون. غلام دست او را گرفت. کشید طرف من که معرفیش بکند. گفت «این مثل برادرت، سید علیه.» بلند قد بود. قیافه اش براى من خیلى جذاب بود. نگاهى بهم کرد و گفت «بارک الله». «بارک الله» اش را تا آخر عمر از یادم نمى رود. خیلى خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شدند. بس که حواسم بهش بود، غلام را گم کردم. خیلى دلم مى خواست بشناسمش. چند روز توى مسجد جامع دیدمش. صداش میکردند محمد. جهان آرا بود.
  • سید محمد از پانزده سالگی مبارزه با رژیم سابق را شروع کرد، او، سیدعلی و تعدادی از بچه‏های خرمشهر گروه حزب‏الله را تشکیل دادند و طوماری از خواست‏هایشان را که نام تمامی آنها در آن ذکر شده بود با خونشان امضا کردند. در همان سال‏ها سید محمد دستگیر شد و شش ماه در زندان بود که پس از آزادی‏اش زندگی مخفی خود را همراه با سیدعلی در گروه منصوریون شروع کردند، سیدعلی پس از اندکی دستگیر شد و به شهادت رسید. پس از پیروزی انقلاب سید محمد به عضویت سپاه درآمد که در زمان فتح خرمشهر و چندی پیش از آن فرمانده سپاه خرمشهر بود. (به روایت پدر شهید)
  • پیوند جهان‌آرا و خرمشهر به‌نظر من به علت علاقه زیادی بود که محمد به خرمشهر داشت. جهان‌آرا می‌گفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شده‌اند. به آنها کمکی نشد. تجهیزاتی نیامد. آنان از دل و جان نیرو گذاشتند. جهان‌آرا می‌گفت: من بعضی از شب‌ها جسد بچه‌های خرمشهر را می‌بینم که توسط سگ‌ها تکه‌پاره می‌شود، ولی ما نمی‌توانیم از سنگرها و پناهگاه‌ها خارج شویم و این جنازه‌ها را نجات دهیم. شب و روز جهان‌آرا خرمشهر بود. از روزی که عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ کرد. (به نقل از همسر شهید)
  • امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می‌دیدیم. بچه‌ها توسط بی‌سیم شهادت‌نامه خود را می‌گفتند و یک نفر پش بی‌سیم یادداشت می‌کرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچه‌ها می‌خواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آن‌ها را بزنیم، بعد بمیریم. تانک‌ها همه طرف را می‌زدند و پیش می‌آمدند. با رسیدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی‌جی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه‌ها زدند. دومی در حال عقب‌نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر... حمله کنید؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود...(به روایت خود شهید)
  • شهید جهان‌آرا در جریان کودتای نوژه به منظور جلوگیری از هرگونه حرکت و اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید و به کمک نیروهای مومن و معتقد، تا تثبیت اوضاع و کشف بخشی از شبکه کودتا در میان عناصر نیروی دریایی، این مسئولیت را عهده‌دار بود. ایشان ضمن اینکه با زیرکی و درایت در خنثی کردن این توطئه عمل می‌کرد، در بین پرسنل نیروی دریایی نیز از مقبولیت خاصی برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهای اصولی وانقلابی او شده بودند.
  • دامادم می‏گوید شب‏هایی که در خرمشهر مستقر بودیم، یک شب نوبت سیدمحمد بود که دو ساعتی پاس دهد، علیرغم وضع جسمی نامناسب عازم محل نگهبانی شد، در همان حال فردی از بچه‏ های بسیجی با او همکلام می‏شود از او می‏پرسد جهان‏ آرا کیست؟ تو او را می‏شناسی و سیدمحمد جواب می‏دهد پاسداری است مثل تو، او می‏گوید نه جهان‏ آرا 45 روز است که با تعداد کمی نیرو جلوی دشمن را گرفته است و سیدمحمد جواب می‏دهد گفتم که او هم یک پاسدار معمولی است، فردای آن روز آن فرد برای گرفتن امضا برگه مرخصی‏ اش راهی اتاق فرماندهی می‏شود می‏بیند که او همان پاسدار در حال پاس شب گذشته است.(به روایت پدر شهید)

محمد علی جهان آرا

  • همکارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما مثل یک سپاهی عادی رفتار می‏کرد، آنها می‏گویند وقتی اسلحه به خرمشهر می‏بردیم و آنجا خالی می‏کردیم جهان‏ آرا اصلاً خسته نمی‏شد. به او می‏گفتند تو چرا خسته نمی‏شوی و او پاسخ می‏داد، وقتی که در رژیم سابق زندگی مخفی داشتم برای کسب درآمد در کوره‏های تهران آجر بار می‏کردم در حالیکه روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.(به روایت پدر شهید)
  • جانباز عزیز جنگ، برادر محمد نورانی در این باره می گوید: «وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچه ها در خون خودشان می غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون، شهید جهان آرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچه ها را از دست دادیم! در حالی که شدیداً متأثر شده بود، مثل کوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را دادیم اما امام را داریم، ان شاء الله امام خمینی(ره) زنده باشد.»
  • ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. در این مدت هر لحظه‌اش برایم خاطره‌ای است و یادی که در ذهنم جای عمیقی دارد. یکى از یادهای ماندگار که به خصوصیات ایشان مربوط می‌شود، هدیه دادن محمد به من بود. شاید خیلی از آقایان یادشان برود که روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است، اما محمد تمام این روزها را به ‌خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم. این یادکردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامه‌ای می‌نوشت و از این روزها یاد می‌کرد. در این نامه‌ها مسئولیت من و خودش را می‌نوشت. نامه‌ای نبود که بنویسد و از امام(ره) یادی نکند. او با همین شیوه روزهای خاص زندگی‌مان را یادآور می‌شد و همه این نامه‌ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را می‌خوانم می‌بینم چطور این جوان بیست و پنج ساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیه‌ای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند. (به نقل از همسر شهید).

20-شهید اسماعیل دقایقی

زندگینامه: اسماعیل دقایقی (1333 - 1365)

دفاع > دفاع مقدس - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی:
اسماعیل دقایقی درسال 1333 در استان خوزستان و در شهر بهبهان در خانواده‌ای که به پاکدامنی و التزام به اصول و مبانی اسلام اشتهار داشت به دنیا آمد.

وی پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن این مرحله و اتمام دبیرستان، در سال 1349 در کنکور هنرستان شرکت ملی نفت شرکت کرد و پس از قبولی، به ادامه تحصیل در آن هنرستان پرداخت. اسماعیل در همین هنرستان با محسن رضائی(فرمانده سابق کل سپاه) آشنا شد.

وی در سال دوم هنرستان که با برپایی جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی مصادف بود ، در اعتصابی هماهنگ شرکت کرد و در همان سال با هدف منفجر کردن مجسمه رضاخان ملعون، که در خیابان 24 متری اهواز نصب شده بود، به اقدامی شجاعانه دست زد و قصد خود را عملی نمود، اما متاسفانه چاشنی مواد منفجره عمل نکرد.

در سال 1353 دوبار (همراه با محسن رضائی و جمعی از دوستانش) به زندان افتاد و هربار پس از چند ماه که همراه با شکنجه بدنی و عذاب روحی بود، از زندان آزاد شد.

پس از آزادی از زندان، از هنرستان نیز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی «دانشگاه اهواز» قبول شد و پس از دو سال تحصیل در این رشته، دوباره در کنکور شرکت کرد و به دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران که از لحاظ فضای مذهبی، سیاسی و علمی برای او مناسبتر از دیگر مراکز علمی و آموزشی بود ، وارد شد.

در دانشگاه تهران برای مقابله با جریانات التقاطی و غیراسلامی موضع قاطعی داشت و در بحثهای آنان از مواضع اصلی اسلام دفاع می‌کرد و در جهت ملموس و عینی  ساختن حقایق اسلامی برای همگان بسیار تلاش می‌کرد.

وی در سال 1357 ازدواج کرد و با اوج‌گیری نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره) همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات  کارگران شرکت نفت نقش موثر و ارزنده‌ای را عهده‌دار بود و در ترور دو تن از افسران شهربانی بهبهان به طور غیرمستقیم شرکت داشت.

زندگینامه: اسماعیل دقایقی

اسماعیل دقایقی قبل از 22 بهمن به اتفاق یکی از دوستانش طبق برنامه‌ای که داشتند به تهران آمد و با حضور در مبارزات مردمی، در فتح پادگانها نقش موثری ایفا نمود. پس از آن نیز با تلاش و جدیت تمام، در جلوگیری از غارتگری گروهکها و به هدر رفتن اسلحه‌ها نقش به‌سزایی داشت.

وی علاقه وافری به ادامه تحصیل داشت، اما با توجه به ضرورتی که در عرصه انقلاب و دفاع احساس می‌کرد دانشگاه و تحصیل را ترک کرد و در سال 1358با یک نسخه از اساسنامه جهاد سازندگی(سابق) که دانشجویان انجمن اسلامی دانشگاه‌ها آن را تنظیم کرده بودند؛ به «آغاجری» رفت و به اتفاق عده‌ای از دوستان، جهاد سازندگی را راه اندازی کرد.

هنوز چند ماه از فعالیت و تلاش همه جانبه او در این ارگان نگذشته بود که طی حکمی(در اوایل مردادماه 1358) مسئول تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه« آغاجری» شد.

یک سال از فرماندهی‌اش در این منطقه می‌گذشت که به دلیل لیاقت و شایستگی زیاد، برای تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان به کمک سردار شمخانی و سایرین شتافت و با عهده‌دار شدن مسئولیت دفتر هماهنگی استان، شروع به تشکیل و راه‌اندازی سپاه در شهرستانهای استان نمود.

قبل از تجاوز نظامی عراق، زمانی که از درگیری خرمشهر باخبر شد سریعا خود را به آنجا رساند و با انتقال سلاح و مهمات به اتفاق شهید جهان آرا نقش اساسی در آمادگی رزمی مردم منطقه ایفا کرد.

به دنبال شروع جنگ تحمیلی، به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ «لشکر92 زرهی اهواز» حضور یافت و در شرایطی که با کارشکنی‌های بنی‌صدر خائن مواجه بود در سازماندهی نیروها و تجهیز آنها تلاش گسترده‌ای را آغاز کرد.

در جریان محاصره شهر سوسنگرد توسط عراقی‌ها، با مشکلات زیادی از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهید علم‌الهدی در شکستن محاصره سوسنگرد دلیرانه جنگید.

در عملیات «فتح‌المبین» نیز در قرارگاه لشکر فجر با سردار شهید بقایی که در آن زمان فرماندهی قرارگاه فجر را به عهده داشت، همکاری کرد.

در سال 1362، مسئول راه‌اندازی دوره عالی مالک اشتر (ویژه آموزش فرماندهان گردان) شد. در زمان اجرای طرح مالک اشتر، عملیات خیبر در منطقه عملیاتی جزایر مجنون انجام شد و شهید دقایقی نیز با حضور در این نبرد فراموش نشدنی، فرماندهی یکی از گردانهای خط مقدم را به عهده داشت.
بعد از عملیات خیبر به پشت جبهه بازگشت و دوره یاد شده را در تابستان 1363 به پایان رسانید.

زندگینامه: اسماعیل دقایقی

پس از مدتی در لشکر 17 علی‌بن ابیطالب(ع) در کنار شهید دلاور «مهدی زین‌الدین» قرار گرفت و در نظم بخشیدن و سازماندهی لشکر، یار دیرینه خود را کمک کرد و با پذیرش مسئولیت طرح و عملیات لشکر، خدمات ارزنده‌ای را به جبهه و جنگ ارائه کرد.

هنگامی که فرماندهی«تیپ 9بدر» را پذیرفت، با تلاشی شبانه‌روزی، تمامی قدرت و امکانات خود را وقف انجام وظیفه الهی کرد و با توکل به خدا و پشتکار و جدیت در مدت کوتاهی موفق شد یگان رزم منسجم و قدرتمندی را پایه‌گذاری کند.

اسماعیل دقایقی گردان «احرار» را از میان اسیران عراقی تشکیل داد. آنها به رغم آنکه اسیر بودند، با علاقه و اشتیاق در این گردان با ارتشی که خودشان سال‌ها در آن ارتش بودند، می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند.

اسماعیل دقایقی سرانجام در 28 دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.

وصیت‌نامه شهید اسماعیل دقایقی:

ربنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.

خدایا! امت اسلام را صبر و استقامت عطا فرما تا در مقابل دشمنان خدا و کافران، پایداری کنند و سپس بر آنان غلبه کنند.
خدایا شهادت می‏دهم که غیر از تو خدایی نیست و محمد (ص) رسول و فرستاده توست و علی (ع) وصیّ رسول خداست. سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی کبیر و سلام بر روحانیّت معظّم و امت حزب ‏اللَّه.

خدایا از تو می ‏خواهم در هنگامی که شیطان به سراغم می ‏آید، تو او را دور سازی و مرا قوّت و آرامش عطا فرمایی که «لا حول و لا قوة الا باللَّه العلیّ العظیم».

پدر و مادر گرامی؛ در مقابل شما شرمنده‏ ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت. بدانید که «انّا للَّه و انّا الیه راجعون» انشاءاللَّه خداوند به  شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهداء، اسرا و معلولین را دلداری بدهید و من هم دعاگوی شما هستم.

زندگینامه: اسماعیل دقایقی

همسر محترمه! در این حدود 5 سال زندگی از خصوصیات خوب تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم و خوب می‏دانی که راه من در ادامه این زندگی و سیر به عمل در آوردن عقیده به اسلام بوده است. چطور می‏توانستم در خانه راحت باشم و کاری نکنم، در صورتی که جان و مال امت مسلمان ایران به سوی جبهه سرازیر است. انسان در برخورد با مصائب و مشکلات است که لذّت ایمان و توجّه به خدا را درک می‏کند و ا گر رفتن من مصیبتی برایت باشد می‏دانی که «الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انّا للَّه و انا الیه راجعون». در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما؛ بری آنها دعا می‏کنم و امیدوارم افرادی مفید برای اسلام و خط ولایت اهل بیت عصمت و طهارت و ولایت فقیه باشند. بعد از من سعی کن با مشورت آقایان علماء در قم مثلاً آقای راستی یا آقای کریمی، منطقی‏ترین راه را برای خود انتخاب بنمایی که انشاءاللَّه اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم. انشاءاللَّه با صبر و استقامت خود که خدا بیشتر به تو دهد، اسوه‌ا‏ی در جامعه خود باشی.

برادران گرامیم و خواهران محترمه!

برای شما نیز آرزوی صبر و استقامت در پیگیری اهداف اسلامی دارم. انشاءاللَّه بتوانید با کار و فعالیت، خود را بیش از پیش وقف راه خدا و اسلام کنید. جهانی که امروز پر از فسق و فجور و خیانت ابرقدرتهاست، تلاش و ایثار می‏‌خواهد. در راه حسین (ع) - سیدالشهداء - رفتن، حسینی شدن می‏خواهد. انشاءاللَّه در پیروی از راه امام امت خمینی کبیر که همان راه خدا و قرآن و اهل بیت (ع) است، موفّق باشید. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و با متانت، نیروهای دشمن و تانکهای او را می‏بینند و با سلاح مختصر با آنان مقابله می‏کنند، از تجلّیّات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است. حقوق شما را آنطور که باید رعایت ننموده‏ام که انشاءاللَّه مرا ببخشید؛ من هم دعاگوی شما هستم.

خدمت کلیه اقوام و فامیل و دوستان و آشنایان سلام عرض می‏کنم و برای آنان توفیق در خط اسلام و قرآن بودن را آرزومندم. قطعاً نتوانسته‏ام حقوق شما را به خوبی رعایت کنم. انشاءا... مرا ببخشید.

از همه شما التماس دعا دارم. والسلام علی عبادالله الصالحین.

پاسدار اسماعیل دقایقی
سوم جمادی‏الثانی 1404 روز وفات حضرت فاطمه زهرا (س) اولین منادی حق ولایت و وصایت اهل بیت عصمت و طهارت (ع)

خاطره‌ای از همسر شهید دقایقی:

بارها با لبخند به شوخى خطاب به ابراهیم و زهرا می‏گفت: «اگر باباى شما شهید شد ، چه کار می ‏کنید؟»

یا می ‏گفت: «باباى شما باید شهید شود!»

او می ‏خواست پدیده شهادت را در دل و دیده فرزندانش عادى جلوه دهد و بر این باور بود که: «نباید کلمه شهید و شهادت، بچه‌‏ها را ناراحت کند و یا در روحیه آنان اثر منفى بگذارد.»

وقتى شهید شد آرامش خاطرى در ابراهیم 6 ساله دیده می ‏شد و سخن او در فراق پدر چنین بود: «پدرم شهید شده و اکنون در بهشت است.»

زندگینامه: اسماعیل دقایقی

خاطره‌ای از ابراهیم؛ پسر شهید دقایقی:

هنگامی که فرصتى دست داد تا همراه با پدرم به مناطق جنگى بروم، کودکى بیش نبودم. از اهواز و چندین شهر دیگر گذشتیم و به شهر کرمانشاه که قرارگاه رمضان در آن جا مستقر بود ، وارد شدیم.

آن وقت‏ها هرگز نمی ‏دانستم که پدرم چه کاره است و او را یک راننده ، بسیجى و یا پاسدار عادى می ‏پنداشتم. به قرارگاه رمضان که وارد شدیم ، برخوردها به گونه‌‏اى فوق تصور من بود. آنان ارزش و احترام زیادى براى پدرم قائل بودند و این برخورد ممتاز ، برایم سؤال برانگیز شد.

بچه‌‏هاى رزمنده پاسخ دادند: «پدر شما فرمانده تیپ (لشکر) است.»

گفتم: «پدر من که پاسدار است.»

گفتند: «خب فرمانده لشکر فرق می ‏کند.»

آن جا بود که به فروتنی او پى بردم. او بود که در میان بسیجیان ، اصلاً از خود - به عنوان فرمانده - نام نمی ‏برد و هیچ گاه در این باره لب به سخن نگشود.

19-شهید مجتبی هاشمی

سید مجتبی هاشمی در سال ۱۳۱۹ در تهران دیده به جهان گشود. وی دوران کودکی را در خانواده‌ای مذهبی سپری کرد و پس از اتمام دوران تحصیلات متوسطه به ارتش پیوست؛ و به دلیل قدرت بدنی قابل توجهی که داشت، عضو نیروهای ویژه کلاه سبز گشت. اما پس از مدتی به دلیل شناخت ماهیت رژیم طاغوتی از ارتش خارج شد؛ او در تاریخ ۱۵ خرداد سال ۴۲ به همراه دوستانش یک خودروی ارتش را به آتش کشید و به مدت ۳ ماه تحت تعقیب مأموران رژیم قرار گرفت.

شهید سید مجتبی هاشمی (1)

هاشمی بدون توجه به تهدیدهای مأمورین همدوش با دیگر مردم ایران به مبارزه علیه رژیم پرداخت و پس از ورود امام (ره) به ایران عضو کمیته استقبال از امام گشت. او در ایام مبارزه مردم جهت براندازی رژیم طاغوت، کالاهای نایاب را، با قیمت پایین در اختیار مردم می گذاشت. وی کمیته انقلاب اسلامی منطقه ۹ را سازماندهی کرد، آن‌گاه به فرمان امام (ره) برای پاکسازی منطقه غرب به آن‌جا رفت. 
هاشمی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه‌های جنوب گشت و در مدرسه «فداییان اسلام» در شهر آبادان اولین نیروی انتظامی نامنظم برای مقابله با تهاجمات بعثیون را به وجود آورد. ایشان پس از مدتی ستاد فداییان اسلام را به هتل کارونسرا منتقل کرد و تا مدت‌ها تنها مرکز اعزام به خط مقدم و آموزش فعالیت‌های رزمی این هتل بود. در آن زمان به دلیل کمبود اسلحه سید مجتبی با آقای خامنه‌ای تماس گرفت و از طریق ایشان اقدام به تهیه اسلحه نمود، و با هزینه شخصی، مایحتاج عمومی را تهیه کرد. طرح هوشمندانه او منجر به آزادسازی میدان تیر آبادان از اسارت بعثیون عراقی شد.

شهید سید مجتبی هاشمی (1)

منافقان کوردل که نمی‌توانستند شاهد تلاش شبانه‌روزی شهید هاشمی در پشتیبانی رزمندگان اسلام باشند، سرانجام در آستانه ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۴ او را با زبان روزه در مغازه لباس فروشی‌اش از پشت سر آماج گلوله های خود قرار دادند و به شهادت رساندند.
تاریخ تولد :۱۳۱۹
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴
طول مدت حیات :۴۵
محل شهادت :محل کار

از زبان پسر

سید محمد روح‌الله هاشمی قندی، متولد ۱۳۵۷ در تهران و دارای تحصیلات حوزوی و دانشگاهی در رشته الهیات است. وی درسن ۶ سالگی پدر خود را در حمله تروریستی منافقین از دست داده و از او خاطرات مبهمی در ذهن دارد. او در حال حاضر، مسوولیت موسسه فرهنگی سردار شهید سید مجتبی هاشمی را برعهده دارد. این موسسه در سال ۱۳۸۰ با هدف معرفی شهیدان مصطفی چمران و سید مجتبی هاشمی در قم راه‌اندازی شده است. 
آیا شهید هاشمی،‌ در دوران قبل از انقلاب نیز فعالیت مبارزاتی داشت؟ 
پدرم قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، ‌در حسینیه ارشاد سخنرانی می‌کرد و احتمالا” با دکتر علی شریعتی و شهید مطهری نیز ارتباط داشته است. او نخستین فرمانده کمیته انقلاب مرکزی تهران بود.

شهید سید مجتبی هاشمی (1)

چه نوع کتاب‌هایی را مطالعه می‌کرد؟
پدرم مقطع کوتاهی درحوزه علمیه تحصیل کرده بود و به همین دلیل، به کتاب‌های مذهبی علاقه داشت. 
از چه زمان و با چه رویکردی وارد جبهه شد؟
او یکی از اعضای گروه فداییان اسلام بود و به همین دلیل، با آغاز غائله کردستان و با کمک ۱۰۰ نفر از اعضای کمیته انقلاب، به آن شهر رفت و گروه ضربتی با نام “فداییان اسلام” تشکیل داد و به مبارزه با ضد انقلاب پرداخت. پس از شروع جنگ تحمیلی، ستاد این گروه در هتل کاروانسرای آبادان شکل گرفت و پدرم و همرزمانش، در مقاومت ۳۲ روزه این شهر، هم‌پای امیر منوچهر کهتری ایستادگی کردند. در واقع مقاومت آبادان، مدیون شهید هاشمی است.
در صفحه ۲۵۴ از جلد پانزدهم “صحیفه امام” و در نامه تشکر امام خمینی (ره) از فرماندهان ارتش و سپاه در شکست حصر آبادان، از گروه فداییان اسلام قدردانی شده است.
شهید هاشمی، در عملیات ثامن‌الائمه(ع) هم حضور داشت و نهایتا” پس از شکست چندین عملیات تروریستی، روز بیست‌وهشتم اردیبهشت ماه ۱۳۶۴ توسط گروهک منافقین در تهران به شهادت رسید.
در بعضی از عکس‌های دوران دفاع‌مقدس، شهید چمران و شهید هاشمی در کنار یکدیگرند. ارتباط این دو فرمانده جنگ چگونه بود؟
این دو نفر،‌ تنها فرماندهان جنگ‌های نامنظم در ایران بودند. همه تصور می‌کنند، شهید هاشمی دست راست شهید چمران بوده، ‌در حالی‌که هریک از آن‌ها به صورت مستقل، جنگ‌های نامنظم را فرماندهی می‌کردند.

شهید سید مجتبی هاشمی (1)

البته شهید هاشمی و شهید چمران، قصد ادغام این دو گروه مبارز را داشتند که به دلیل شهادت چمران، این اتفاق رخ نداد. 
آیا بین شهید چمران و شهید هاشمی، احساس تفاوت می‌کنید؟
من از عکس‌های پدرم به شهید چمران رسیدم و پس از مطالعه کتا‌ب‌های وی به این نتیجه رسیدم که چمران، با عمل خود به نسل‌های گذشته، حال و آینده نشان داد که می‌توان در عین داشتن ثروت، هم‌پای فقرا زندگی کرد و برای حق جنگید. 
از پدرتان آیا دفترچه خاطرات یا سند باقی مانده است؟
بله. دفترچه خاطرات شهید هاشمی، در دوران کودکی‌ام توسط یکی از دوستانش به امانت برده شده و اکنون در دسترس نیست. اما بیش از هزار عکس از پدرم در دوران جنگ تحمیلی دارم. 
این عکس‌ها توسط چه کسانی گرفته شده‌اند؟
طرفداران و علاقه‌مندان به پدرم، در جبهه از او عکس می‌گرفتند و برایش می‌فرستادند. البته بیشتر عکس‌ها توسط شهید قاسم رضایی تهیه شده‌اند. 
به نظر شما، دلیل بی‌توجهی برخی مسوولان، به نقش شهید هاشمی در تاریخ دفاع‌مقدس چیست؟
پدر من، عضو سپاه یا ارتش نبود و جزء نیروهای مردمی به حساب می آمد. شایداین یکی از دلایل کم‌توجهی به شهید هاشمی باشد. 
شهید هاشمی، از نظر ظاهری شبیه چه‌گوارا و فیدل‌کاسترو است. آیا ایشان از این شخصیت‌ها الگو گرفته بود؟
درباره علاقه پدرم به چه‌گوارا و فیدل‌کاسترو، سند خاصی وجود ندارد. اما خودم نیز چنین احساسی دارم. آن‌ها به عنوان سمبل مردان آزاده، قابل احترامند. حتی دوستانش در جبهه،‌ شهید هاشمی را با نام “فیدل‌کاسترو شیعه ایران” صدا می‌کردند.
آیا این ظاهر، باعث جذب جوانان نمی‌شده است؟
بله قطعا” بی‌تاثیر نیست. پوسترهای شهید هاشمی، توسط جوانان خارجی که از لانه جاسوسی بازدید می‌کردند، مورد استقبال قرار گرفته است. حتی فرزند فیدل کاسترو در سفرش به ایران، حدود ۲ هزار نسخه از این پوسترها را به کوبا برد. همه شهدای دوران دفاع‌مقدس،‌ دارای پتانسیل‌های خاصی‌اند که در الگوسازی برای جوانان موثر ند.

شهید سید مجتبی هاشمی (1)

تاکنون چند عنوان کتاب، درباره شهید سید مجتبی هاشمی منتشر شده است؟
ستارگان آسمان گمنامی” نوشته محمدعلی صمدی و “هاشمی”،‌ تنها آثاری اند که درباره پدرم منتشر شده‌اند. کتاب اول، هیچ وقت تجدیدچاپ نشد، اما اثر دوم به چندین چاپ رسیده است.

به روایت معصومه رامهرمزی

نام معصومه رامهرمزی برای کسانی که با دنیای کتاب مأنوسند چندان بیگانه نیست. او تا به حال چندین کتاب از خاطراتش درباره روزهای اولیه جنگ منتشر نموده است؛ همچون “یکشنبه آخر”، “اسماعیل”، “راز درخت کاج” و …
امدادگر آبادانی دیروز و نویسنده توانمند امروز، تصویری از رشادتهای فرمانده فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان و فضای ویژه‌ای که او در آن به فرماندهی مشغول بود، ترسیم نموده است. 
اولین آشنایی با شهید هاشمی 
گمان می‌کنم آذر ۵۹ بود که برای اولین بار ایشان را دیدم. من امدادگر بیمارستان طالقانی آبادان بودم و پیشتر، از مهر همان سال با بچه‌های فدائیان اسلام که مرتبا برای ما مجروح می‌آوردند و رفت و آمد داشتند، آشنا شده بودیم. آنها در هتل کاروانسرا بودند و با ما فاصله زیادی نداشتند. آنها ظاهر خاصی داشتند و با بقیه بسیار متفاوت بودند و از همین جهت شاخص بودند. مثلا برخی از آنها شلوار کردی پایشان می‌کردند، یا با زیرپیراهن سفید بودند و روحیات لوطی گرانه ای در برخوردهایشان و صحبتهایشان داشتند. گروه فدائیان اسلام به این واسطه برایمان شناخته شده بود. می‌دانستیم هم که آقای مجتبی هاشمی فرمانده آنهاست. ایشان مرتبا به بیمارستان می‌آمدند و به مجروحین سرکشی می‌کردند و به آنها روحیه می‌دادند. اصلا یک صفا و صمیمیت خاصی در رفتارشان بود که خیلی ایشان را مورد توجه همه قرار می‌داد.

شهید سید مجتبی هاشمی (1)

وقتی من مشغول امداد و پانسمان مجروحان بودم، ناگهان می‌دیدم شهید هاشمی وارد شد و شروع کرد به اشعاری را خواندن و سینه زدن. یادم هست یکی از چیزهایی که ایشان مرتب می‌گفتند این بود که ” کار صدام تمام است/ خمینی امام است/ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی/ آخرین پیام است” این را به شکل مداحی شروع به خواندن و سینه زدن می‌کردند. می‌گفت: نبینیم اخم کنید، نبینیم گریه کنید، ما پیروزیم یعنی غوغایی در بخش‌ها می‌کرد و می‌رفت.اتفاقا یک مدت یک دستشان هم شکسته بود، با آن دست دیگر سینه می‌زدند. شروع می‌کردند در بخش با یک صدای بلندی این را می‌خواندند که در بیمارستان طنین انداز می‌شد و این کارشان موجب روحیه و شادی مجروحین و امدادگران می‌گشت. وقتی می‌آمدند به هم خسته نباشید می‌گفتند و گاهی هم از هدایای مردمی با خودشان می‌آوردند. از آذر تا اسفند ۵۹ که من در بیمارستان طالقانی بودم. در طول هفته آقای هاشمی ۲ تا ۳ بار به بیمارستان سر میزدند. جبهه‌شان خرمشهر بود اما فاصله زیادی با آبادان نداشت و ایشان مرتب می‌آمدند به مجروحین سر می‌زدند و ما ایشان را می‌دیدیم.
در بیمارستان ما فقط امداگری نمی‌کردیم بلکه برای مجروحین مثل یک خواهر بودیم، خواهر بزرگتر یا خواهر کوچکترشان. کار ما فقط رسیدگی ومداوا نبود بلکه گاهی اوقات حمایت‌های عاطفی که در مورد اینها به عمل می‌آوردیم خیلی ارزشمند تر از مداوای ظاهری بود و از این جهت برای این اقدام شهید هاشمی خیلی ارزش قائل بودیم. برای نمونه سید جلال پسر ۱۲ ساله ای بود که در بیمارستان بستری بود و در کردستان تمام خانواده اش را از دست داده بود هیچ کس را نداشت در یکی از تیپ‌های آبادان کار می‌کرد. همانجا هم زخمی شد و به بیمارستان ما انتقالش دادند. ما خیلی به او علاقه پیدا کردیم خیلی دوستش داشتیم همه ما در مدتی که او در بیمارستان بستری بود مثل پروانه دورش می‌چرخیدیم از رسیدگی درمانی تا غذا و… به او می‌دادیم. وقتی که فهمیدیم خانواده‌اش را از دست داده از او سوال کردم: سید جلال چرا در جبهه مانده ای و فعالیت می‌کنی؟ می‌گفت: من که قدم نمی‌رسد اسلحه در دست بگیرم، زورم هم که نمی‌رسد با عراقی‌ها بجنگم ام یک حدیثی از پیامبر شنیده ام، که هر کس به رزمنده‌ها خدمت کند خداوند اجرا جهاد و جنگیدن را به او می‌دهد. من آمدم به اینها خدمت کنم که خداوند آن اجرا را به من بدهد. می‌گفتیم خوب حالا در گردان و تیپی که هستی چه کار می‌کنی؟ می‌گفت برای رزمنده‌ها غذا آماده می‌کنم، آفتابه آبشان را پر از آب می‌کنم ودر کنار توالت‌های صحرایی می‌گذارم، جوراب هایشان را می‌شویم و هر کاری که از دستم بر آید برایشان انجام می‌دهم. او به ما می‌گفت از وقتی با شما آشنا شدم دیگر احساس بی کسی نمی‌کنم. در یکی از عملیات‌های شهید شد فکر کنم یک عملیات بعد از رمضان بود که بعد از بازگشت نیروها وقتی که سراغش را گرفتیم. گفتند شهید شده است. ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره می‌گردیم.

شهید سید مجتبی هاشمی (1)

رزمندگان اسطوره بودند، یعنی با حضور افرادی مانند سید جلال با آن سن کم لازم نیست که به دنبال رستم و سهراب و شاهنامه بگردیم. اینها خودشان شاهنامه‌های ما هستند.

18-شهید مصطفی عسگری

هنگام اذان ظهر روز بیستم شهریور ماه سال 1335 در شهر مقدس قم و درخانواده ای مذهبی کودکی چشم به جهان گشود. او را به عشق حضرت ختمی مرتبت،مصطفی نام نهادند. پدرش خادم آستانه مقدسه حضرت معصومه علیها السلام بود. شهید دردامن مادری مکتبی و متدین پرورش یافت.در اثر هوش سرشار و علاقه وافر در سن 5/5سالگی پا به مدرسه گذاشت. پس از طی دوره ابتدایی در دبستان ادیب و دوره متوسطه دردبیرستان حکمت و سه سال آخر درهنرستان فنی قدس، موفق به اخذ دیپلم اتومکانیک شد. در آزمون ورودی دانشگاه هاشرکت کرد و به مدرسه عالی شمیرانات راه پیدا کرد. همزمان با گرفتن مدرک فوق دیپلم،فعالیتهای سیاسی خود را برعلیه نظام ستم شاهی شروع کرد. پس از اخذ فوق دیپلم به قم بازگشت و مدتی در مدرسه شبانه روزی کهک مشغول تدریس بود. آنگاه با درجه گروهبانی به نظام وظیفه فراخوانده شد که این امر باشکوفایی انقلاب اسلامی در قم مصادف بود.هنگام خدمت زیر پرچم به دلیل انجام کارهای سیاسی بر ضد رژیم به کرمان تبعیدشد. دیری نگذشت که از پادگان فرار کرد وراهی یزد شد; بعد هم به قم آمد و در تظاهرات شرکت می کرد. همزمان با انقلاب شکوهمنداسلامی در زمینه پخش اعلامیه های امام راحل، ساخت کوکتل مولوتف و مبارزه باءگاردی ها فعالیتی چشمگیر داشت. قبل ازآمدن حضرت امام قدس سره، به تهران رفت و تا پایان پیروزی انقلاب اسلامی در آنجا بود. به فرمان امام همچون دیگر نظامیان به پادگان بازگشت. بعد از پایان خدمت، جذب آموزش وپرورش قم شد. با شروع فتنه منافقین درشمال کشور، با سپاه پاسداران رشت همکاری شایان توجهی نمود. در بهار سال 1359 ازدواج کرد و همزمان با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه شد. در طول جنگ چهار بار توسط گلوله های دشمن بعثی زخمی شد و هربار بلافاصله بعد از این که کمی بهتر می شد، برحسب وظیفه به جبهه بازمی گشت. فقط ایام مجروحیت در منزل بود.در تمام عملیات ها شرکت داشت. شهیدعسکری، در مقابل ظلم و ستم فردی استوار،مقاوم، سرسخت و خستگی ناپذیر اما دربرابرخداوند بسیار متواضع، خالص و باخضوع و خشوع بود. در مقابل فرزندان یتیم بیش از حد احساس وظیفه می کرد. پنهانی به احوال بیچارگان رسیدگی می کرد. درمناجات و نماز شبش آن چنان اشک می ریخت که گویی خداوند بنده ای گناهکارتر از او ندارد.عاشقانه با خدا رازو نیاز می کرد. در برابردشمنان اسلام چون کوه مقاوم و استوار بود.از هنگام به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی لحظه ای دست از فعالیتهای سیاسی، مذهبی و دینی خود برنداشت. همیشه در نماز جمعه و جماعت حضور فعال داشت. به همه می گفت: «دعاکنید من در راه اسلام شهیدشوم که این تنها و بزرگ ترین آرزوی من است.»

خط ایشان، خط امام بزرگوار بود. چنان چه در نامه ها و وصیتنامه اش مشهود است،اعتقاد داشت تا زمانی که پرچم اسلام بربلندای سرزمین کفر به اهتزاز در نیامده نباید دست از کار کشید. شهید مصطفی عسکری با توجه به این که فرهنگی بود، هم درمیدان جنگ حضوری فعال داشت و هم سنگر مدرسه را حفظ می کرد. مدرسه راهنمایی پسرانه شهید بهشتی در 30 متری شهید کیوانفر شاهدی براین مدعاست،مدرسه ای قدیمی که درودیوارش خاطرات این شهید عزیز را در خود جای داده است.توصیف او از زبان دوستانش شنیدنی است:

«شهید عسکری درجبهه چون شیرمی جنگید. تشبیه ایشان به شیر مبالغه نیست. عین حقیقت است. تعداد زیادی ازبعثی ها به دست او به هلاکت رسیدند.»

شهید در جبهه سمت های مختلفی داشت که به آن ها اشاره می شود:

1 - از ابتدای جنگ تا 27/12/60 فرمانده نیروهای اعزامی از قم در آبادان.

2 - از 27/12/60 تا 24/2/61 در لشکر 7ولی عصر(عج) دزفول، تیپ سوم، فرمانده گردان.

3 - از 20/8/61 تا 15/2/62 در لشکر7،تیپ سوم، فرمانده گردان محرم.

4 - از 20/11/62 تا 30/1/63 در لشکر 7،تیپ سوم، معاون عملیات تیپ.

5 - از 11/4/63 تا 23/5/63 در لشکر 7،تیپ سوم، معاون عملیات تیپ.

6 - از 26/10/63 تا 5/12/63 در لشکر 17،نیروی واحد عقیدتی.

7 - از 10/5/64 تا 27/5/64 همکار گردان حضرت رسول صلی الله علیه وآله.

8 - از 3/10/64 تا 22/11/64 در لشکر 7،تیپ سوم، فرمانده گردان علی بن ابیطالب علیه السلام.

تنها فرزند شهید 9 ماه قبل از شهادت او به دنیا آمد. وی را به احترام خواهر سالارشهیدان کربلا زینب نام نهاد. تولد این نوزادفرخنده پس از سالها انتظار گرچه لبخند رامیهمان لبهای شهید کرد اما او را از ادامه راه باز نداشت. دوباره راهی جبهه شد و تنهابه داشتن قطعه عکس کوچکی از دخترش درجیب پیراهن اکتفا کرد. و سرانجام زمان پروازفرا رسید. در این زمان، زینب 9 ماهه بود.ظهر روز 22 بهمن ماه سال 1364، همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه زهراعلیها السلام هنگامی که بالبان تشنه در عملیات والفجر 8و در منطقه عملیاتی فاو برای رزمندگان اسلام آب و غذا می آورد، در انتهای شهر فاو ازپشت سر هدف گلوله ضد هوایی صدامیان قرار گرفت و به همراه معاونش عبدالحمیدشعبانپور به درجه رفیع شهادت نائل شد.برادر جانبازش از فاصله 20 متری شاهد پروازاو بود و بدین سان ققنوسی دیگر در آتش عشق محبوب سوخت و تولد دوباره یافت. مصطفی را در گلزار شهدا به خاک سپردند.پدر شهید، همان خادم پیرکریمه اهل بیت علیها السلام هدیه گرانبهایش را به آستان حضرت دوست تقدیم کرد و خود سالهابعد به او ملحق شد.

عید است در بهاران می روید از زمین گل اماگل عزیزی زین باغ آشنا رفت

شادروان محمد حسین عسکری خادم حضرت معصومه علیها السلام و پدر سردار رشیداسلام معلم شهید مصطفی عسکری درتاریخ هفتم فروردین ماه سال 1379 به جواررحمت حق پرکشید و در حرم مطهر، صحن عتیق (طلا)، بقعه 11 به خاک سپرده شد.

شهید از زبان یکی از همرزمانش

محب اهل بیت علیهم السلام بود. در یکی ازشبهای دهه محرم برای عزاداری به یکی ازتکایا رفته بودیم. زمانی که مداح مشغول خواندن مصیبت بود; مصطفی از شدت تاثر ازخود بی خود شد. روی زمین نشست وبی اختیار با صدای بسیار بلند شروع به گریه کرد، به طوری که تمام مجلس متوجه اوشدند.

با قرآن آشنا بود و در پشت جبهه برای ماتفسیر قرآن می گفت. اما وقتی به مسجدمی رفتیم و امام جماعت تفسیر قرآن می گفت; آن چنان مؤدبانه و با اشتیاق گوش می داد که گویی چیزی نمی داند.

مشتاق شهادت بود. وقتی در قم بودیم روزی از دزفول (لشکر 7 ولی عصر(عج)) تلفن کردند که عملیاتی در پیش است. آماده شویدو بیایید. به دیدن او رفتم. محل کارش درمدرسه راهنمایی پسرانه شهید بهشتی در30 متری شهید کیوانفر بود. می خواستم زمان حرکت را با او هماهنگ کنم. در ضمن صحبت هایمان او در حالی که خیلی راحت روی صندلی دفتر مدرسه نشسته بود باخنده ای دلپذیر و نمکی به من روکرد و گفت:

- ان الله شاء ان یراک قتیلا.

می دانست این سفر، سفر وصل است. عازم منطقه شدیم. زمانی که هنوز پشت خط مقدم بودیم; یک روز هنگام مراجعت از خط که برای توجیه رفته بودیم، در ماشین گفت:

- علی، این دفعه عراقی ها مرا خواهندکشت!

در همان ایام زمانی که اردوی ما در پشت پادگان کرخه به پا شده بود، در یک شب مهتابی بسیار زیبا، مجتبی را تنها در چادرطلبیده و تمام وصیت های لازم را به او کرده بود.

اصلا به فکر مسائل پیش پا افتاده ای مثل وضع لباس و این جورچیزها در جبهه نبود.بچه های دزفول - که خدا خیرشان بدهد.- به ما احترام خاصی می گذاشتند. زمانی که به پادگان می رفتیم; مصطفی خودش لباس وکوله پشتی خودش را انتخاب می کرد و من می دیدم لباسهایی را که بیشتر احتیاج به تعمیر داشتند و کوله پشتی های دست چهارم و پنجم را انتخاب می کرد و بر می داشت. یادم هست شبی در چادر فرماندهی تیپ، جلسه بود و او هم مثل همه فرمانده گردانها به جلسه ءرفته بود. وقتی برگشت - درحالی که همان خنده نمکی همیشگی را بر لب داشت گفت:

- امشب فرمانده تیپ با ما دعوا کرد و گفت این چه لباسهایی است که شما پوشیده اید ودستور داد به ما لباس نو بدهند!

زن و بچه را به خاطر خدا می خواست.شب ها معمولا بعد ازجلسه تفسیر قرآن به منزل ما می آمد و من واقعا لذت می بردم وعجیب حالت دلدادگی با خدا و اهل بیت علیهم السلام داشت. یک وقت متوجه می شدیم شب ازنیمه گذشته; می گفتم: مصطفی! زن و بچه ات منتظرند. و او بدون آن که از آن حالت خوش دلدادگی خارج شود، می گفت:

- علی! ولشان کن.

البته این طور نبود که اونسبت به خانواده اش کوتاهی کند و فشاری به آنها بیاید.اصلا خود مساله خانواده مصطفی عجیب است که این هم از الطاف خدا نسبت به این شهید بزرگوار بود.

خلوص او در جبهه عجیب بود. این خلوص که در لحظات سخت نبرد آشکارمی شد، مرا به یاد امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ احزاب می انداخت. برای اثبات این مساله، به دو خاطره اشاره می کنم:

1 - مرحله اول عملیات بیت المقدس به پایان رسیده بود. نیروها به جاده رسیده بودندولی مقداری از سمت راست ما هنوز در دست دشمن مانده بود و ما ناچار می بایستی عمل می کردیم و خط را به اصطلاح صاف می کردیم که برای مرحله دوم محورها آماده باشند. به همین منظور شب بعد را می بایستی یک عملیات کوچک انجام می دادیم تا باقی مانده نیروهای دشمن را عقب بزنیم. وقتی شب بعدحرکت کردیم، مصطفی و بی سیم چی او جلوتراز بقیه حرکت می کردند. یک وقت متوجه می شوند کسی از نیروهای خودی نیست.مصطفی با بی سیم درخواست منور می کند تاموقعیت را تشخیص بدهد. وقتی گردان های کناری منور می زنند; متوجه می شود تا عقبه دشمن نفوذ کرده. در همین اثنا یک عراقی متوجه آنها می شود. مصطفی در وضع عجیبی قرار می گیرد. از طرفی نمی خواهد او را بزند واز طرفی موقعیت خودش بحرانی است. یک فرمانده گردان در دل شب، مدت زیادی باخودش کلنجار می رود و بالاخره با فریاد یاامیرالمؤمنین علیه السلام دشمن را هدف قرارمی دهد.

2 - وقتی در درگیری های جزیره مجنون رزمندگان لشکر 17 وارد خاک عراق شدند،مصطفی یک پای محکم به خاک جزیره کوبیدو گفت:

- ما خاک را می خواهیم چه کنیم؟ اگر مساله دفاع از اسلام نبود، ما را با این خاک و این حرف ها چکار؟

در آخرین سفری که به منطقه رفتیم،یعنی عملیات فاو، خداوند بعد از سالها انتظارفرزندی به مصطفی عنایت کرده بود. او عکس دختر چند ماهه اش را با خود آورده بود و به من نشان داد. این شوخی نیست که بعد ازسالها خداوند یک بچه به انسان بدهد. مگرآدم می تواند به این زودی ها از او دل بکند. اگرساده بود که عکس او را با خود نمی آورد. درهمین سفر که می دانست شهید خواهد شد،به این مساله خودش یعنی علاقه به بچه واقف بود. زیرا مرتب می گفت: «خدایا! محبت زن وبچه را از دل من بیرون کن.» درک این جمله،کار هرکسی نیست.

شیفته آرمان اسلام بود. همیشه با تاسف می گفت: چرا لشکر 17 از من کار نمی کشد،درحالی که از من کارهای بیشتری از یک بسیجی برمی آید؟ این در حالی بود که از نظراو بسیجی بودن از مسؤول بودن به مراتب بهتر بود اما خود را در قبال جنگ مسؤول می دانست. همیشه وقتی به پادگان کرخه می رفتیم، خصوصا دفعه آخر، می گفت:

- علی! من اینجا که می آیم، سینه ام بازمی شود.

یکی از دلایل این موضوع همانا دوستان باصفایی مثل عظیم محمدی و سایر بچه های دزفول بودند. زیرا آنها از همه لحاظ موردستایش مصطفی و همچنین ما بودند.

در مرحله دوم عملیات بیت المقدس که نیروها مقداری عقب نشینی کردند، همه به طور خمیده حرکت می کردند. اما مصطفی خیلی عادی مثل این که در خیابان راه می رود، حرکت می کرد و همه از شجاعت وایمان او به وجد آمده بودند.

در فاصله بین دو مرحله عملیات بیت المقدس به دیدن مصطفی رفتم و دیدم پارچه ای را به دست خودش می بندد. تمام کف دستش تاول زده بود. پرسیدم:

- مصطفی! دستت چی شده؟

- چیزی نیست.

بعدها از یکی از دوستان شنیدم که گفت:

- ما هنگام عملیات نزدیک یک تانک عراقی بودیم. متوجه نبودیم تانک خدمه دارد.ناگهان تیربارچی تانک پشت تیربار قرار گرفت تا ما را بزند. اصلا حواسمان نبود. مصطفی که متوجه شده بود، با سرعت خودش را به تانک رساند. از آن بالارفت و دستش را زیر لوله تیربار گرفت و آن را منحرف کرد. چون لوله بسیار داغ بود، دستش را سوزاند.

برگهایی از دفترچه خاطرات

الف - وصیتنامه شهید (44 روز قبل ازشهادت)

بسمه تعالی

8/10/64 بعد از ظهر

این کلمات را در حالی می نویسم که مسؤول گردان هستم. مشکل ما صدام نیست. آمریکاهم نیست. مشکل ما خود ما هستیم. هیچ نیروی خارجی در سراسر تاریخ حتی برای یک بار هم که شده، نتوانسته بر ملتی سلطه پیدا کرده و فرهنگشان را از بین ببرد. اگرقومی نابود گشته اند و یا از خود بیگانه شده اند، تنها به دست خودشان بوده و این خود، منظور توده ملت و مردم نیستند بلکه به تعبیر قرآن «مترفین » یعنی عیاشها و رفاه طلبها و «مستکبرین » یعنی طالبان قدرت وخط دهنده های به ناحق هستند. بنابر روایت «الناس علی دین ملوکهم; مردم بر سیره شاهان و رهبران خود هستند.» برادران مسؤولم امروز یک بسیجی جلو مرا گرفت وگفت: یک قول به من می دهی؟ گفتم: بگو.گفت: صبح که برای گردان صحبت کردی واقعا حرفهایت به دل من نشست. قول بده سه ماه ماموریت من که تمام شد، هر کجارفتی، مرا هم ببری.

ماندم که چه بگویم. مگر من چه گفته بودم که این بسیجی پاکباخته را از روستاهای همدان با زبانی که لکنت داشت، شیفته کرده بودم. یادم آمد که از سیره علی علیه السلام وپیامبرصلی الله علیه وآله و حسین علیه السلام و از وفای عباس علیه السلام گفته بودم. یادم آمد که از قرآن گفته بودم. هر طور بود در جوابش نتوانستم بگویم نه; مرا در آغوش کشید و بوسید. نه یک بار بلکه دوبار. خدایا! من شرمسارم از این همه صداقت، ازاین همه محبت و عشق و صفا!خدایا! ما را مؤاخذه نکن. برادران مسؤولم،بزرگان کشوری، ای رهبران جامعه اسلامی!والله من که یک بنده حقیر بیش نیستم،حیرانم که جواب این همه صداقت را درپیشگاه خداوند متعال چگونه بدهم. بترسیداز روزی که هیچ حکم کننده ای جز خدانیست. ما در پیشگاه خداوند متعال هیچ عذری نداریم. اگر گفتیم که علی علیه السلام فلان طور زندگی می کرد و خود عمل نکردیم; اگرسیره پیامبرگرامی اسلام و ائمه هدی علیهم السلام رابیان کردیم و خود پشت سرانداختیم; چنان سیلی به ما خواهند زد که با صورت در جهنم سرنگون شویم. سروران عظامم! شمابنیانگذار انقلابی هستید که به نام اسلام انجام شده و اگر خدای ناکرده دستورات قرآن را اجرا نکنید و یا بد معرفی نمایید، خود رابدنام نکرده اید بلکه اسلام را آلوده کرده اید وبدانید که جوان های زیادی به اسم اسلام وبرای احیای دین خدا، خود را در بست ومخلصانه به آب و آتش زده و شهید شده اند.بترسید از این خون ها که خون بهای آن رافقط خدا می داند و بس. و بترسید از روزی که سؤال کرده می شود از شما که در مقابل این همه ایثار، چه کردید؟ خون شهدا را وجه المصالحه قرار ندهید. به زیر پای خود نگاه کنید. بر روی جنازه شریف ترین بندگان خداایستاده اید و در زیر این جسدها نیز خاک هزاران انسان پاکی می باشد که در ادوارمختلف تاریخ برای اعتلای کلمة الله و احقاق حق مستضعفین مبارزه کرده اند و از خودگذشته اند و اگر کمی بیشتر به عمق زمین بنگرید و گوش شنوا داشته باشید، سلاطین بزرگ و جهانگشایان بسیار و جباران زیادی راخواهید دید که ضجه می کنند ازپریشان حالی که خود به دست خویش اندوخته کردند و به جزای خود رسیده اند. بترسید ازقدرت که خمیرمایه فسادهاست.برادرانم! از تاریخ درس عبرت بگیرید.

سرگذشتهای پیشینیان که درقرآن کریم آمده، قصه نیست وبرای سرگرمی هم نوشته نشده;بلکه بیان کننده جریان های حق وباطل هستند و اشتباهاتی را که انسان ها مرتکب شده اند و از راه خدا دور گشته اند، برای مابازگو می کند. داستان بلعم باعورا و داستان احبار و رهبانان یهود را خود بهتر از من می دانید و سرگذشت صدر اسلام را خود برای ما نوشته و گفته اید...

ب - وصیتنامه شهید (2 سال قبل ازشهادت)

وصیتنامه این جانب مصطفی عسکری فرزند محمد حسین اهل قم که در تاریخ 11/12/62 نوشته شد.

بعد از شهادت به یگانگی خداوند متعال ورسالت حضرت خاتم الانبیاء محمدمصطفی صلی الله علیه وآله و ولایت ائمه اطهارعلیهم السلام،سخنم را آغاز می کنم. و قبل از هرچیز، این نکته قابل تذکر است که قلبم مالامال ازگفتنی هاست. لیکن زبانم الکن است و گویی آنچه که می خواهم بنویسم، در مقابل عظمت اسلام و امت مسلمان بس حقیر می نماید.آنان که سخن داشتند و تمام وجودشان معنی بود، پیشتر از ما رفتند و ما سر باره های پس مانده از زلال آن موجودات خالص هستیم.هرچه زمان برمن می گذرد، انگار در برابر این همه نور و عظمت ذوب می شوم و خود راهرلحظه محوتر می بینم. صبح بعد از هرحمله ای، احساس شرم بیشتری می کنم. می نگرم کبوترانی را که دیشب در خلوت دشتهای تشنه و کوه های سر به فلک کشیده چه پرواز سبک بالی را آغاز کرده اند وهمزمان با آوای مرغان حقگوی سحر، به دیدار معشوق خویش شتافته اند و چه پستیم ما که چون کفتارهای بد سیرت از کثرت زشتی هایمان در تاریکی ظلمات جهلمان برسر لاشه این دنیای دون حاضر می شویم واز کار خویش لذت می بریم و خود آن قدر درلجن غرقیم که از بوی تعفن این مردار،سرمست می شویم و انگار این همه زیبایی وجلال را در اثر کوری چشمانمان و این همه سرود عشق را در اثر کری گوشهایمان نمی بینیم و نمی شنویم. تا امروز که این ورق را می نویسم، سعادت هماوایی با این مرغان خوش الحان را نداشته ام و مرا دراین قافله راهی نبوده است; ولی از لطف و کرم خداوندرحمان نیز نا امید نیستم. اگرچه مرا تا این وادی هزاران سال بلکه بیشتر راه است، لکن چشم امید به دست قادری دارم که برهر چیزو هرکاری تواناست. اگرچه گلی نخواهم شد که در بوستان یار قرار گیرم اما می توانم خاری برساقه شاخه گلی پرطراوت باشم و طفیلی درگاهش گردم.

برادران و خواهرانم! من حقیرتر از آنم که شما را پنددهم و از در نصیحت درآیم; لیکن به خودم این اجازه را می دهم که برایتان درددل کنم. این خطوط را با رنگ قرمز نوشتم تابدانید از جانم مایه گرفته و جان من روزی که خلق شد، با حب رسالت و ولایت سرشته شدو همه کلام همین است و کسی را در این حریم راهی نیست مگر از طریق تقوی. پیمان یاری اسلام را، پیمان وحدانیت خداوندمتعال را و طریق رسالت و ولایت را پیمودن،در «روز الست » از همه ما گرفته شد. عزیزانم!امروز همه کفر جهانی برای ریشه کن نمودن اسلام محمدی بسیج شده و کفار هم قسم شده اند; از روزی که یحیی پیغمبر را سربریدند و در کربلا حسین را و امروز مصمم شده اند ندای حق طلبانه امت مسلمان ایران را خاموش نمایند. ای باغبانان گلهای لاله!امروز هر شهیدی که برخاک می افتد، مسؤولیت ما سنگین تر می شود و باید همت بیشتری مایه گذاریم. همه رفتنی هستیم. چه خوش است که خود با گام های خویش قدم دروادی ایمن بنهیم و شراب عشق را مستانه سرکشیم. و الا حمیم سوزان جهنم درونمان را به آتش خواهد کشانید. یا الله! کمکمان کن،مبادا سست شویم که اگر در نیمه راه ماندیم،رفته ایم و اگر برویم، ماندنی می شویم. هم مسلکان داغ دیده ام! صبر پیشه کنید. در کوره راه حوادث حرارت ببینید تا پولاد گردید و برسر ظالمان از خدا بی خبر چون کوه فرودآیید. خداوند متعال ما را امر به صبر نموده. مابرای پیروزی نمی جنگیم; ما ادای تکلیف می نماییم. پیروزی یا شکست به دست اوست. لیکن اگر مقاومت نماییم و سست نگردیم، وعده نصرت الهی حتمی است و هیچ شک نداشته باشید. اگر با مشکلی برخوردیدکه از درک آن عاجز ماندید، بدانید اگر عیب ازما نبوده مصلحتی در کار بوده است و خیلی ازمسائل هست که نتیجه آن در دراز مدت نصیب ما می شود.

کما قوله تعالی: «و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیرلکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شرلکم »

چیزی که باعث عدم رشد و تعالی و موجب هلاکت می شود، ریا و عجب است. سعی کنیم که اعمالمان خالص لوجه الله و مخلص لله باشد که از ما زیادت عمل نمی پذیرند بلکه مقبول درگاه حق، عمل خالص است; هرچندکوچک باشد; چون برای خداست. پس خیلی بزرگ است. این نعمت عظمی و این آیت بزرگ خدا و این رهرو راه جدش حسین علیه السلام وائمه اطهار، خمینی کبیر را تنها مگذارید.مبادا دل امام را خدای نکرده به درد آوریم.مبادا قدر این نعمت بزرگ را ندانیم. او امروزرهبر و زعیم ومولای همه ما بلکه همه مسلمین دنیاست. گرد این چراغ هدایت زمانه بگردید که او نور از خدای می گیرد. او نائب برحق امام عصرعلیه السلام است. سرباز او شوید که او سردار امام زمان(عج) است. پا جای پای اوبگذارید که صراط مستقیم و حبل متین همانست. از او عقب نمانید، پیشتر از او هم حرکت نکنید که به گفته اماممان و مولای متقیان علی علیه السلام، هلاک می شوید. زبان ازغیبت و شماتت یکدیگر فرو بندید که حجاب مؤمنان است. از خیانت به هم پرهیز کنید که حریم امتتان دریده خواهد شد. در هرحال شکر گزار باشید که «لئن شکرتم لازیدنکم،لئن کفرتم ان عذابی لشدید» امروز برای حفظ اسلام همه باید مقاومت کنیم و جبهه هارا گرم نگه داریم; اگرچه همه کشته شویم وزمین از خونمان سیراب گردد. ما همه بایدپیرو بزرگ رهبر و اماممان خمینی کبیرباشیم. عزت ما در اسلام است و عزت اسلام در صبر واستقامت ماست. بکوشیم تاجامه ذلت نپوشیم. برادران و خواهرانم! ما ازابتدای خلقت، یک تن واحده بودیم. یک شجره طیبه که رشدمان از سرچشمه فضل الهی بود. قابیلیان دون صفت بر مجد مارشک بردند و هابیل اولین جوانه این درخت را از بین بردند. هر روز شاخه ای از این درخت،بریدند و زخمی بر پیکر آن وارد ساختند. ولی این درخت تا به امروز همچنان استوارایستاده و زخمهای وارد شده برآن تبدیل به گره محکم شده و بر استقامت آن افزوده وهرروز از این درخت شاخه ها و جوانه های تازه ای می روید تا روزی که مهدی منتقم برسد و تقاصمان را از همه ظالمان بگیرد.

آیید تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران با ساربان بگویید احوال اشک چشمم تا بر شتر نبندد محمل بروز باران

ج - وصیتنامه شهید (یک هفته قبل ازشهادت)

وصیتنامه حقیر مصطفی عسکری فرزندمحمدحسین که درتاریخ جمعه 16/11/64در جبهه مرقوم گردید.

بعداز شهادت به یگانگی خداوند متعال ونبوت نبی خاتم صلی الله علیه وآله و حقانیت قرآن کریم ودوازده امام علیهم السلام و جانشینان برحق رسول خداصلی الله علیه وآله و پس از درود به رهبر کبیر و قائدعظیم الشان امام خمینی، مکنونات قلبی خود را معروض می دارم. خداوند عمر و عزت رهبرمان و شما امت قهرمان و شهید پرور رابرکت دهد که در طول تاریخ، رهبری این چنین بعد از پیامبران و ائمه و امتی وفادارتراز شما کمتر یافت شده. اسلام بر ما منت داردو ما همه مدیون اسلام و مدیون رهبرمان امام خمینی هستیم که در تاریکی های جهل وگمراهی به لطف خدا و با نور او به هدایت ماشتافت. من روزی را که از این جهان فانی رخت بربندم، شرمنده امامم و شما امت فداکار هستم. شما امتی که در راه دینتان وآرمان مسلمین از بذل جان و مال و فرزند وهمسر و پدر و مادر دریغ نکردید و متاسفم ازاین که نتوانستم دینی که خمینی بزرگ و شماامت نجیب بر من داشته اید، ادا کنم. من افتخار می کنم که به دست رهبرم که از سلاله پاک رسول و ائمه هدی علیهم السلام می باشد، از بندجهالت و ضلالت رستم و این دینی است که اوبرگردن همه ما دارد و نوری است که خداوندمتعال برای هدایت ما و احیاء اسلام مسخ شده فرستاد. پس ای برادران و خواهرانم! قدراین نعمت و نعمت های بزرگ دیگر را بدانید وهمچنان در یاری کردن دینتان و توحید کلمه و کلمه توحید ثابت قدم باشید و اماممان خمینی را گوش به فرمان باشید تا منجی جهان و عدالت گستر گیتی، مهدی موعود(عج)ظهور کند و دنیا را از وجود ظالمان وکافران ومشرکان و منافقین پاک سازد. من در حالی شما راترک می کنم که قلبم مالامال از اندوه و غم مستضعفان جهان است. چشمم نگران حال آن هاست که به این انقلاب و شما امت مسلمان چشم دوخته اند. شما وارث خون هزاران و میلیون هاشهیدی هستید که به دست طاغوتیان زمان و در طول تاریخ بر زمین ریخته; جدال حق وباطل در همه اعصار بوده و هست و این پندپیر و مرشدمان را آویزه گوش کنید که فرمود:«تا ظلم هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم.» زندگی فانی ارزش ذلت وخواری کشیدن را ندارد و بدانید که حجت برهمه ما تمام است و اگر غفلت ورزیم و اسیرهوس های مادی و شیطانی شویم، در دنیاروسیاه خواهیم بود. چنگ بزنید به ریسمان خدا، یکدل و یک زبان باشید و از نفاق دوری کنید که «یدالله مع الجماعه » و خدا را یاری کنید که «ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم »; حوادث تاریخ را به یاد آورید.اشتباهات گذشتگان را تکرار نکنید و ازسرنوشت آنان عبرت بگیرید. در قرآن کریم تعمق و تدبر کنید. و به سیره پیامبراکرم صلی الله علیه وآله و ائمه طاهرین علیهم السلام رفتار کنید. از فسادبپرهیزید که رضایت شیطان در آن است. و هیچ قومی به هلاکت نیفتادند مگر این که به فسادکشیده شدند و سنت خدای متعال را زیر پا نهادند.با هوای نفس مبارزه کنید که جهاداکبر است. ازخود بگذرید تا به خدا برسید و هیچگاه از یاد خداغافل نشوید. پدر و مادرم! مرا حلال کنید ازرنج هایی که به شما دادم ونتوانستم جبران کنم.خداوند به شما اجر بدهد. بعد از من، همسرم رامانند دختر خود بدانید و از یاری ومساعدت او دریغ نکنید که دختر رسول خداست. برای من از خداوندمتعال طلب مغفرت کنید و صدقه بدهید.

در پایان، سخنی چند با همسرم دارم.همسرم! راه عفت و پاکدامنی وتقوی را پیشه کن و در بند دنیا مباش. به فکر آخرت باش. مراحلال کن. من از تو راضی بودم، خدا هم از توراضی باشد. من راه حسین علیه السلام را رفتم. توهم چون زینب و مادرت زهراعلیها السلام باش. اگرخواستید برمن گریه کنید، بر مصیبت حسین و اصحابش و شهدای تاریخ گریه کنید. من ذکر مصیبت و روضه حسین و مادرش زهرا وائمه علیهم السلام را خیلی دوست دارم. همه جا ازمصیبت اهل بیت بگو و مجالس روضه خوانی برپا کن. از شیطان بپرهیز و از یاد خدا غافل مشو.قرآن را با تفکر و تامل بخوان و به آن عمل کن. درنمازهایت، حضور قلب داشته باش و ذکر خدا رابسیار بگو. خداوند همه شما را مؤید و منصور بداردو توفیق عبادت خالص به همه ما عطا کند.

آنان که ره عشق گزیدند همه در کوی محبت آرمیدند همه برتن کفنی ز اطلس خون کردند در سنگر سرخ آرمیدند همه در معرکه دو کون، فتح از عشق است زیرا که سپاه او شهیدند همه

و السلام علی عبادالله الصالحین

مصطفی عسکری

«انالله و انا الیه راجعون »

با تشکر از ستاد کنگره سرداران و 5200شهید استان مقدس قم و برادران خالقی،میرفلاح و درودیان که ما را در تهیه این یادنامه یاری نمودند.

17-شهید محمد عسگری

شهید محمد عسگری  در 26 بهمن 1326 در روستای خرقان از توابع شهرستان همدان دیده به جهان گشود . پدرش عبد الجواد در سه  سالگی محمد از دنیا رفت و محمد تحت تربیت مادرش زهرا اصفهانی قرار گرفت  پس از طی تحصیلات  ابتدایی مدتی در زمینه  کشاورزی فعالیت کرد سپس به همراه خانواده  به تهران  آمد  وتحصیلات خود را تا دریافت دیپلم  ادامه داد و بعد به خدمت سربازی رفت عسگری در 1353 با ایران تاج اسماعیلی ازدواج کرد که حاصل هفت سال زندگی مشترک آنان سه فرزند به نام های محمد ، جواد ، فاطمه ورسول است . آن دو پس از ازدواج به تهران آمدند  ودر سی متری جی ساکن شد ند .عسگری در 20 شهریور 1354 به استخدام شرکت واحد اتوبوسرانی تهران وحومه درآمد  او در بسیاری  از راهپیمایی ها و برنامه های انقلابی  در سال های  اوج مبارزه علیه رژیم پهلوی  حضور فعال داشت  و در کار پخش و توزیع نوار واعلامیه های انقلابی  فعالیت می کرد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی  فعالیت های مذهبی اش را ادامه داد او اغلب در مهدیه تهران در تجمعات و سخنرانی ها جلسات  مذهبی  شرکت می کردند . عسگری در آبان 1360 از سوی شرکت واحد به عنوان مامور عازم جبهه های نبرد شد مسئولیت او در جبهه امداد گری بود ودر نقل وانتقال مجروحان ازخط مقدم فعالیت می کردند .سرانجام هم در 29 آذر 1360 در منطقه سر پل ذهاب در حین انجام وظیفه بر اثر اصابت  ترکش بمب های هواپیماهای بعثی به شدت مجروح شد  وپس از انتقال به بیمارستان  به شهادت رسید . خانواده اش مدتها  از وی بی خبر بودند  که سر انجام پیکر  پاکش را تحویل  گرفتند  وآ ن  را در قطعه 24 بهشت زهرا  به خاک سپردند . شهید عسگری برای نماز اول وقت وشرکت  در نماز جمعه اهمیت زیادی  قائل بود . او در عین حال انسانی خیر ومهربان  بود . در سی متری جی تهران  کوچه ای به یاد وی نام گذاری  شده است . هم اکنون  خانواده شهید عسگری  در گوهر دشت کرج ، شهرک جهازیان ساکن هستند و محمد جواد دانشجوی حقوق ، فاطمه دیپلمه و خانه دار و رسول دارای شغل آزاد است.