19-شهید مجتبی هاشمی
.jpg)
هاشمی بدون توجه به تهدیدهای مأمورین همدوش با دیگر مردم ایران به مبارزه علیه رژیم پرداخت و پس از ورود امام (ره) به ایران عضو کمیته استقبال از امام گشت. او در ایام مبارزه مردم جهت براندازی رژیم طاغوت، کالاهای نایاب را، با قیمت پایین در اختیار مردم می گذاشت. وی کمیته انقلاب اسلامی منطقه ۹ را سازماندهی کرد، آنگاه به فرمان امام (ره) برای پاکسازی منطقه غرب به آنجا رفت.
هاشمی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهههای جنوب گشت و در مدرسه «فداییان اسلام» در شهر آبادان اولین نیروی انتظامی نامنظم برای مقابله با تهاجمات بعثیون را به وجود آورد. ایشان پس از مدتی ستاد فداییان اسلام را به هتل کارونسرا منتقل کرد و تا مدتها تنها مرکز اعزام به خط مقدم و آموزش فعالیتهای رزمی این هتل بود. در آن زمان به دلیل کمبود اسلحه سید مجتبی با آقای خامنهای تماس گرفت و از طریق ایشان اقدام به تهیه اسلحه نمود، و با هزینه شخصی، مایحتاج عمومی را تهیه کرد. طرح هوشمندانه او منجر به آزادسازی میدان تیر آبادان از اسارت بعثیون عراقی شد.
.jpg)
منافقان کوردل که نمیتوانستند شاهد تلاش شبانهروزی شهید هاشمی در پشتیبانی رزمندگان اسلام باشند، سرانجام در آستانه ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۴ او را با زبان روزه در مغازه لباس فروشیاش از پشت سر آماج گلوله های خود قرار دادند و به شهادت رساندند.
تاریخ تولد :۱۳۱۹
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴
طول مدت حیات :۴۵
محل شهادت :محل کار
از زبان پسر
سید محمد روحالله هاشمی قندی، متولد ۱۳۵۷ در تهران و دارای تحصیلات حوزوی و دانشگاهی در رشته الهیات است. وی درسن ۶ سالگی پدر خود را در حمله تروریستی منافقین از دست داده و از او خاطرات مبهمی در ذهن دارد. او در حال حاضر، مسوولیت موسسه فرهنگی سردار شهید سید مجتبی هاشمی را برعهده دارد. این موسسه در سال ۱۳۸۰ با هدف معرفی شهیدان مصطفی چمران و سید مجتبی هاشمی در قم راهاندازی شده است.
آیا شهید هاشمی، در دوران قبل از انقلاب نیز فعالیت مبارزاتی داشت؟
پدرم قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در حسینیه ارشاد سخنرانی میکرد و احتمالا” با دکتر علی شریعتی و شهید مطهری نیز ارتباط داشته است. او نخستین فرمانده کمیته انقلاب مرکزی تهران بود.
.jpg)
چه نوع کتابهایی را مطالعه میکرد؟
پدرم مقطع کوتاهی درحوزه علمیه تحصیل کرده بود و به همین دلیل، به کتابهای مذهبی علاقه داشت.
از چه زمان و با چه رویکردی وارد جبهه شد؟
او یکی از اعضای گروه فداییان اسلام بود و به همین دلیل، با آغاز غائله کردستان و با کمک ۱۰۰ نفر از اعضای کمیته انقلاب، به آن شهر رفت و گروه ضربتی با نام “فداییان اسلام” تشکیل داد و به مبارزه با ضد انقلاب پرداخت. پس از شروع جنگ تحمیلی، ستاد این گروه در هتل کاروانسرای آبادان شکل گرفت و پدرم و همرزمانش، در مقاومت ۳۲ روزه این شهر، همپای امیر منوچهر کهتری ایستادگی کردند. در واقع مقاومت آبادان، مدیون شهید هاشمی است.
در صفحه ۲۵۴ از جلد پانزدهم “صحیفه امام” و در نامه تشکر امام خمینی (ره) از فرماندهان ارتش و سپاه در شکست حصر آبادان، از گروه فداییان اسلام قدردانی شده است.
شهید هاشمی، در عملیات ثامنالائمه(ع) هم حضور داشت و نهایتا” پس از شکست چندین عملیات تروریستی، روز بیستوهشتم اردیبهشت ماه ۱۳۶۴ توسط گروهک منافقین در تهران به شهادت رسید.
در بعضی از عکسهای دوران دفاعمقدس، شهید چمران و شهید هاشمی در کنار یکدیگرند. ارتباط این دو فرمانده جنگ چگونه بود؟
این دو نفر، تنها فرماندهان جنگهای نامنظم در ایران بودند. همه تصور میکنند، شهید هاشمی دست راست شهید چمران بوده، در حالیکه هریک از آنها به صورت مستقل، جنگهای نامنظم را فرماندهی میکردند.
.jpg)
البته شهید هاشمی و شهید چمران، قصد ادغام این دو گروه مبارز را داشتند که به دلیل شهادت چمران، این اتفاق رخ نداد.
آیا بین شهید چمران و شهید هاشمی، احساس تفاوت میکنید؟
من از عکسهای پدرم به شهید چمران رسیدم و پس از مطالعه کتابهای وی به این نتیجه رسیدم که چمران، با عمل خود به نسلهای گذشته، حال و آینده نشان داد که میتوان در عین داشتن ثروت، همپای فقرا زندگی کرد و برای حق جنگید.
از پدرتان آیا دفترچه خاطرات یا سند باقی مانده است؟
بله. دفترچه خاطرات شهید هاشمی، در دوران کودکیام توسط یکی از دوستانش به امانت برده شده و اکنون در دسترس نیست. اما بیش از هزار عکس از پدرم در دوران جنگ تحمیلی دارم.
این عکسها توسط چه کسانی گرفته شدهاند؟
طرفداران و علاقهمندان به پدرم، در جبهه از او عکس میگرفتند و برایش میفرستادند. البته بیشتر عکسها توسط شهید قاسم رضایی تهیه شدهاند.
به نظر شما، دلیل بیتوجهی برخی مسوولان، به نقش شهید هاشمی در تاریخ دفاعمقدس چیست؟
پدر من، عضو سپاه یا ارتش نبود و جزء نیروهای مردمی به حساب می آمد. شایداین یکی از دلایل کمتوجهی به شهید هاشمی باشد.
شهید هاشمی، از نظر ظاهری شبیه چهگوارا و فیدلکاسترو است. آیا ایشان از این شخصیتها الگو گرفته بود؟
درباره علاقه پدرم به چهگوارا و فیدلکاسترو، سند خاصی وجود ندارد. اما خودم نیز چنین احساسی دارم. آنها به عنوان سمبل مردان آزاده، قابل احترامند. حتی دوستانش در جبهه، شهید هاشمی را با نام “فیدلکاسترو شیعه ایران” صدا میکردند.
آیا این ظاهر، باعث جذب جوانان نمیشده است؟
بله قطعا” بیتاثیر نیست. پوسترهای شهید هاشمی، توسط جوانان خارجی که از لانه جاسوسی بازدید میکردند، مورد استقبال قرار گرفته است. حتی فرزند فیدل کاسترو در سفرش به ایران، حدود ۲ هزار نسخه از این پوسترها را به کوبا برد. همه شهدای دوران دفاعمقدس، دارای پتانسیلهای خاصیاند که در الگوسازی برای جوانان موثر ند.
.jpg)
تاکنون چند عنوان کتاب، درباره شهید سید مجتبی هاشمی منتشر شده است؟
ستارگان آسمان گمنامی” نوشته محمدعلی صمدی و “هاشمی”، تنها آثاری اند که درباره پدرم منتشر شدهاند. کتاب اول، هیچ وقت تجدیدچاپ نشد، اما اثر دوم به چندین چاپ رسیده است.
به روایت معصومه رامهرمزی
نام معصومه رامهرمزی برای کسانی که با دنیای کتاب مأنوسند چندان بیگانه نیست. او تا به حال چندین کتاب از خاطراتش درباره روزهای اولیه جنگ منتشر نموده است؛ همچون “یکشنبه آخر”، “اسماعیل”، “راز درخت کاج” و …
امدادگر آبادانی دیروز و نویسنده توانمند امروز، تصویری از رشادتهای فرمانده فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان و فضای ویژهای که او در آن به فرماندهی مشغول بود، ترسیم نموده است.
اولین آشنایی با شهید هاشمی
گمان میکنم آذر ۵۹ بود که برای اولین بار ایشان را دیدم. من امدادگر بیمارستان طالقانی آبادان بودم و پیشتر، از مهر همان سال با بچههای فدائیان اسلام که مرتبا برای ما مجروح میآوردند و رفت و آمد داشتند، آشنا شده بودیم. آنها در هتل کاروانسرا بودند و با ما فاصله زیادی نداشتند. آنها ظاهر خاصی داشتند و با بقیه بسیار متفاوت بودند و از همین جهت شاخص بودند. مثلا برخی از آنها شلوار کردی پایشان میکردند، یا با زیرپیراهن سفید بودند و روحیات لوطی گرانه ای در برخوردهایشان و صحبتهایشان داشتند. گروه فدائیان اسلام به این واسطه برایمان شناخته شده بود. میدانستیم هم که آقای مجتبی هاشمی فرمانده آنهاست. ایشان مرتبا به بیمارستان میآمدند و به مجروحین سرکشی میکردند و به آنها روحیه میدادند. اصلا یک صفا و صمیمیت خاصی در رفتارشان بود که خیلی ایشان را مورد توجه همه قرار میداد.
.jpg)
وقتی من مشغول امداد و پانسمان مجروحان بودم، ناگهان میدیدم شهید هاشمی وارد شد و شروع کرد به اشعاری را خواندن و سینه زدن. یادم هست یکی از چیزهایی که ایشان مرتب میگفتند این بود که ” کار صدام تمام است/ خمینی امام است/ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی/ آخرین پیام است” این را به شکل مداحی شروع به خواندن و سینه زدن میکردند. میگفت: نبینیم اخم کنید، نبینیم گریه کنید، ما پیروزیم یعنی غوغایی در بخشها میکرد و میرفت.اتفاقا یک مدت یک دستشان هم شکسته بود، با آن دست دیگر سینه میزدند. شروع میکردند در بخش با یک صدای بلندی این را میخواندند که در بیمارستان طنین انداز میشد و این کارشان موجب روحیه و شادی مجروحین و امدادگران میگشت. وقتی میآمدند به هم خسته نباشید میگفتند و گاهی هم از هدایای مردمی با خودشان میآوردند. از آذر تا اسفند ۵۹ که من در بیمارستان طالقانی بودم. در طول هفته آقای هاشمی ۲ تا ۳ بار به بیمارستان سر میزدند. جبههشان خرمشهر بود اما فاصله زیادی با آبادان نداشت و ایشان مرتب میآمدند به مجروحین سر میزدند و ما ایشان را میدیدیم.
در بیمارستان ما فقط امداگری نمیکردیم بلکه برای مجروحین مثل یک خواهر بودیم، خواهر بزرگتر یا خواهر کوچکترشان. کار ما فقط رسیدگی ومداوا نبود بلکه گاهی اوقات حمایتهای عاطفی که در مورد اینها به عمل میآوردیم خیلی ارزشمند تر از مداوای ظاهری بود و از این جهت برای این اقدام شهید هاشمی خیلی ارزش قائل بودیم. برای نمونه سید جلال پسر ۱۲ ساله ای بود که در بیمارستان بستری بود و در کردستان تمام خانواده اش را از دست داده بود هیچ کس را نداشت در یکی از تیپهای آبادان کار میکرد. همانجا هم زخمی شد و به بیمارستان ما انتقالش دادند. ما خیلی به او علاقه پیدا کردیم خیلی دوستش داشتیم همه ما در مدتی که او در بیمارستان بستری بود مثل پروانه دورش میچرخیدیم از رسیدگی درمانی تا غذا و… به او میدادیم. وقتی که فهمیدیم خانوادهاش را از دست داده از او سوال کردم: سید جلال چرا در جبهه مانده ای و فعالیت میکنی؟ میگفت: من که قدم نمیرسد اسلحه در دست بگیرم، زورم هم که نمیرسد با عراقیها بجنگم ام یک حدیثی از پیامبر شنیده ام، که هر کس به رزمندهها خدمت کند خداوند اجرا جهاد و جنگیدن را به او میدهد. من آمدم به اینها خدمت کنم که خداوند آن اجرا را به من بدهد. میگفتیم خوب حالا در گردان و تیپی که هستی چه کار میکنی؟ میگفت برای رزمندهها غذا آماده میکنم، آفتابه آبشان را پر از آب میکنم ودر کنار توالتهای صحرایی میگذارم، جوراب هایشان را میشویم و هر کاری که از دستم بر آید برایشان انجام میدهم. او به ما میگفت از وقتی با شما آشنا شدم دیگر احساس بی کسی نمیکنم. در یکی از عملیاتهای شهید شد فکر کنم یک عملیات بعد از رمضان بود که بعد از بازگشت نیروها وقتی که سراغش را گرفتیم. گفتند شهید شده است. ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره میگردیم.
.jpg)
رزمندگان اسطوره بودند، یعنی با حضور افرادی مانند سید جلال با آن سن کم لازم نیست که به دنبال رستم و سهراب و شاهنامه بگردیم. اینها خودشان شاهنامههای ما هستند.